دل دچار آتش و شانه اسیر زلزله کاش می شد با خودم احساس همدردی کنم ..
یه شبایی هم عین شب یلداست از همیشه طولانی تره سردتره سنگین تره ولی خب جشنش میگیرم یه سایه میدوئه دنبال من تنها و وحشی رو زمینم بی هوا نوشتن اسممونو تووی بد ها وسط زخمی ترا و افعی ترا بدون تو یه مروارید مشکی بی صدف من ته مردابم...
دلم می گیرد او هست من هستم اما قسمت نیست...
دیوارهای خانه همه خیس از غم هاست
از حسرت دیدار همین قدر بدان که همرنگ شده بخت من و موی سپاهت ... . .
یا خانه تنگ تر شده یا من در خودم جا نمی شوم نفس رفته است نمی آید!
غم آخر بود رفتنت
پدر دستم بگیر که بی تو غرق در اندوهم
جای بعضی آدم ها در زندگی پر نمی شود، زخم می شود و تا ابد می ماند...
. می شوم مهمان رؤیای تو در خوابی که نیست سر به روی شانه ی تو زیر مهتابی که نیست د
مرگ همیشه که نکشیدن نفس نیست! مرگ گاهی رویای داشتن کسی است که شب و روز به انتظار آمدنش هستی! و او حتی رد کوچکی از یادت را هم به یاد ندارد...!
حالا که رفته ای ، بیا بیا برویم بعد ِ مرگت قدمی بزنیم ماه را بیاوریم و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم بعد موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار بعد موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار بعد موهایت را از روی لب هایت .......
به جز تو قلب خودم را به هیچ کس نسِپردم تو هم غمی به جهانم اضافه کردی و رفتی...
مرا رها کردی و رفتی برای من درد و رنج دادی باز هم من دوستت دارم من باید چکار کنم سوختم اوه خدای من مردم اوه خدای من...
تاریخ بیحضور تو یعنی دروغ محض هر سال بیست_و_هفتم_آبان جهنم است . .
از گلی که نچیده ام.. عطری به سرانگشتم نیست! خاری در دل است..
می روم تا که فراموش کنم چشم تو را می روم تا که در آغوش کشم یاد تو را و هوای هوس وصل ترا خواب تو را و نگاهت که جهان است و جهان در نگه ات شود آیا که فراموش کنم چشم تو را تا بسوزم و کنم خاک...
این پاییز تو را کم دارد برای قدم زدن وگرنه من آدم خانه نشینی نیستم...
نگران دست های من نباش بعد از تو آشیانه ی هیچ پرستویی نخواهد بود...
تو که نیستی احساس کودکی را دارم که موقع یارکِشی؛ هیچکس برای بازی انتخابش نکرده! همانقدر مظلوم همانقدرتنها همانقدر بیچاره
به تو فکر میکنم؛ به روزهای رفته به آدمهای رفته به خلوتِ دلم به سکوت... و باز به تو فکر میکنم؛ که تمام این سالها خاموش و بیصدا سکوت دلم را قطرهقطره با من گریستهای.
شبیه رود بودی زلال و جاری و گذرا؛ قرار اگر به ماندنت بود که مرداب میشدی. من اینها را همین تازگیها فهمیدهام
عجیب است؛تو مدتهاست که رفتهای و من هنوز برای داشتنت با اشباحِ موهومِ شب میجنگم.
فقط برای تو ساکتم نه این که فراموشت کرده باشم صبر کرده ام ببینم توهم دلتنگ می شوی ؟ .