متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
زلفانت
آن سلسله ی ممتدی ست
که پای من «مجنون» را
به سوی همه کس، همه کس، همه کس،
زنجیر است؛
و دلم
آن زلال غمناکی ست
که جلوه های سوزانت را
در بطن همه چیز، همه چیز، همه چیز،
نخجیر است.
چشمانش ...
دریچه های قهوه ای روشنی که
ورودگاه سرزمین ابدی من بود
جایی که روحم را در آن حبس کرده بودند
تن هایمان در ترافیک تقدیر گیر کرده است
اما بال خیالمان را که نچیده اند !
محبوب من
بیا قبل از کوچ رویا یک بار دیگر در آغوشِ سحر
خورشید را بیدار کنیم و
روشنی را به تماشا بنشینیم
بیا تا بیداری خواب است
برای ساعتی جهان را فراموش کنیم...
میدونی کجا دوستداشتن قشنگ وبا ارزش میشه..؟!
وقتی میون احوال بد،گریه های بی وقفه ،ترس های همیشگی، یکی باشه که
«قربة الی هو» معنی بشه و بهش پناه ببری و میون اون تیرگی،آغوشش رو
لمس کنی و کنار گوش سمت چپش
بگی:عزیزم به قول حضرت مولانا:
«جای گله نیست چون...
وقتی حالش خوب نیست
بهش بگو:
«یا لیت لو کنت حزینًا ،
فلن تکون غیر مدرک لعظام قلبی
المکسورة بسبب حزنک»
«ای کاش به هنگام غمگین شدنت، از
شکستگی های استخوان های قلبم
برای غمت بی خبر نمانی»
تو تنها کسی هستی که روحم را بوسید و تنظیم ریتم ناآرام قلبم را به بی رحمانه تریم شکل ممکن به دست گرفت...
ساحل هاشمی
زیبا
با تو چه زیبا شد
ردگام های پر بهانه ام
زیر باران
در قرار پشت پنجره
وقتی ورق می زدم
آلبوم عاشقانه هایم را
بیاد زیبای خفته شهر
مهدی ابراهیم پورعزیزی نجوا
شعر سپکو
می خواهم تورا بنویسم
اما نمی شود که نمی شود
آخر نوشتن برایت کم است !
نگاهت
صدایت
عشقت
مهرت ووووو
را چگونه به قلم در اورم که جایی برای . . ......نباشد؟
پروانه فرهی(پرر)
آرزو به دلم ماند
تلافی کند
نگاهت، نگاهم را …
اشک باران
همه جا هستی
در نوشته هایم
در خیالم
در دنیایم
تنها جایی که باید باشی و ندارمت، کنارم است
کاش میشد برای ساعتی مُرد
آنوقت است که میفهمی
چه کسی در نبودنت دق میکند
وچه کسی ذوق می کند
دلم ساعتی مُردن می خواهد
اشک باران
داشتم به تو فکر می کردم و به رویای جنگل بکری که قرار بود بریم. سیب زمینی آتیشی که قرار بود درست کنیم. یه صدای کل وجودم و لرزوند نفهمیدم چجوری از روی تخت بلند شدم دوییدم سمت پنجره، دود نمیزاشت چیزی ببینم،
اینجوری نمیشد شالم و سر کردم پله...
در این ملک خیال من حیف دلبرم در کار نیست
چون نخورده جام عشق خوابیده است بیدار نیست
من ندارم تاب تنهایی در این ظلمت سرا
ماه ندارد روشنی چون شمس من انگار نیست
شب ندارد رنگ بو صهبا ندارم ور سبو
یا شبم نیست آن شب یا یار من...
دلم به شوق نگاهت بهانه می گیرد
چه کرده ای که دلم درفراق ، می میرد
به یاد این دل من باش هرکجا هستی
دلم به یاد تو افتد ، عجیب می گیرد
( بهزاد غدیری شاعر کاشانی)
وقتی برسی تو اوج اعجاز اینجاست
دریای غزل سواحل ناز اینجاست
از بودن بین بازوانت مستم
یعنی که همیشه شوق پرواز اینجاست
بهزاد غدیری/ شاعر کاشانی
شعرهایم قندیل بسته اند
سوز فراقت به جانم رخنه کرده
خودم را در محاصره ی
واژه هایی بی احساس می بینم
که الفبای بی تو ماندن را
در گوشم نجوا می کنند
بیا و با نور نگاهت
آسمان قلبم را بهاری کن
که لب هایم برای سرودن
لبریز از شعرند...
از دیگران بریدم
تا مهربان بمانی...!
نامهربان تو رفتی
با دیگران بمانی...!!!
بهزاد غدیری ، شاعر کاشانی