متن غمگین عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین عاشقانه
دل من خانهی متروکهایست
که چراغ یکی از اتاقهایش
به امید آمدن تو روشن است
جذاب
زیبا
محزون
اما دردناک ، دست نیافتنی بود …
مثل تماشای غروب خورشید از پشت میله های زندان …
همه چیز تمام شد
روی نیمکت
روبروی دریا
پشت سر دشتهای خاطره
بهترین چیز غرق شدن در خاطرات توست
پشت آن کوه بلند
سر سرسبزی هر جنگل سرد
روی پل
کنار رود
همه جا برف میهمان است
گیسوانم همگی از تماشای زمستان های انتظار
سپید پوشیده اند
کاش میدانستم
کدامین برف
جاده آمدنت را بسته است
وقت آمـבن بارنی ات را بپوش.
چنـב سالیست ڪه چشمم هوس بارایـבن בارב..
میترسم با آمـבنت طوفانی شـوב هوای چشمم.
|نیمکَت|
آن روز را یادت هست؟
دومِ مهرماه بود.
از سینما برمیگشتیم.
دلم هوسِ بستنیِ عروسکی کرده بود!
گفتی برویم پارکِ لاله.
رفتیم، نشستیم روی نیمکت و تو بستنی خریدی،
کمی هم غذای گربه خریده بودی ، منتظر بودی گربه ها جمع شوند تا غذایشان را بدهی.. کارِ همیشگیات بود!...
شاخه ِگل هیچ شد از دوری ات
برگرد، رگبرگ هایم از عطر تو خالی شده.
ساقه گل دارد مرا پس می زند
آن هم دیگر من بی تو را گردن نمیگیرد
عمر من،
ربان دوری طناب دارم شده
برگرد، پیش از آن که بهار در گلویم بمیرد..
نگاهم به دری هست که پشت سرش محکم بست
او هیچگاه نخواهد آمد
افسوس
تاحالا برایت پیش آمده، زندگی کنی ولی زنده نباشی؟
راه بروی بدون آنکه نفس بکشی؟
این منم، بدونِ تو!
یک تنِ سرد و بی روح..
نمیخواهی فکری به حالم بکنی؟
یادم آمد آن عهد را که بستیم با هزاران آرزو و خیال دست در دست همدیگر نشستیم
قلبت دیار پادشاهی من بود
نام تو تاج پادشاهی بر سر من بود
اما در حقیقت
آن عهد و خیال را،مثل یک پلک زدن شکستیم
همه عشاق همین گونه اند
شب بی تو،،،،،
چراغی خاموش، در اتاق انتظار
من و خودم دو عاشق تنها
حرف میزنیم باهم
با دلبری که غایب است
از چشمان خیس
جدا شد از شاخه
به زمین افتادُ ترک خورد
خون گریست
پُر از غم بود لبخندِ انار
چه کسی گفت به به؟!
سال ها بود که در خواب و خیال
قد رعنای تو را می دیدم
سال ها بود که در دست نسیم
از سر زلف تو گل می چیدم
یاد آن عشق به خیر
عشق بی مهر و وفا
تو نخستین غم عشقی بودی که دلم را آزرد
خواب چشم تو...
لعنت به בنیایی ڪه..،
قشنگترین و بهترین عـڪس یاבگاریمون.
میشه قشنگترین و بهترین و آخرین عـڪس یاבگارمون.
یادم آمد که
برایش شعر می سرودم
غزل از عشق می سرودم
شاعرانه خالصانه می ستودم
او اشک می ریخت در نبودم
اما سفرش، شتابان به دیار باقی
آه قلبم،اشکهایم جاریست کاش من هم در گور همراه تو بودم
اگر در بیست سالگی مردم
کنار گور من آینه ای خاک کنید
تا اگر روزی آن خیال دور من
در میان خواب های انتظارش عکس من را دید
و یکشب در میان آواز باد و آسمان
بر مزار من قدم هایش رسید
من از آن بستر خاک
با نگاه بیکرانش...
بــــی وفــــا..،
ڪاش به اندازه ی یاבت ڪنارم بوבی.
مبادا که بگذرد روزگارِ وصل
و من چو خاک شوم، و تو با اشکِ حسرت آیی
همیشه قهوه ی تلخ مینوشܩ...
اما تلخیِ نبوבنت چیز בیگری ایست.
غیر قابل تحمل،غیر قابل هضم.
بی تو نفس هایم گم کرده اند راه سینه ام را.
و شاید هرگز برنگردند، شاید...
و این آغاز یک مرگ تدریجی ایست.
بوבنت را قـבر نـבانستم.
حالا ڪه نیستی
نبوבنت בارב از سقف چشمانم
چـڪه میـڪنـב...
ڪاش خاطرات چشمانت.،
هوای هر شب چشمانم را بغض آلود و بارانی نمیـڪرد.
خسته ام از این همه باران،
وقتی تو نیستی دوش به دوش من،خستم...