متن غمگین عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین عاشقانه
یادم آمد که
برایش شعر می سرودم
غزل از عشق می سرودم
شاعرانه خالصانه می ستودم
او اشک می ریخت در نبودم
اما سفرش، شتابان به دیار باقی
آه قلبم،اشکهایم جاریست کاش من هم در گور همراه تو بودم
اگر در بیست سالگی مردم
کنار گور من آینه ای خاک کنید
تا اگر روزی آن خیال دور من
در میان خواب های انتظارش عکس من را دید
و یکشب در میان آواز باد و آسمان
بر مزار من قدم هایش رسید
من از آن بستر خاک
با نگاه بیکرانش...
بــــی وفــــا..،
ڪاش به اندازه ی یاבت ڪنارم بوבی.
مبادا که بگذرد روزگارِ وصل
و من چو خاک شوم، و تو با اشکِ حسرت آیی
همیشه قهوه ی تلخ مینوشܩ...
اما تلخیِ نبوבنت چیز בیگری ایست.
غیر قابل تحمل،غیر قابل هضم.
بی تو نفس هایم گم کرده اند راه سینه ام را.
و شاید هرگز برنگردند، شاید...
و این آغاز یک مرگ تدریجی ایست.
بوבنت را قـבر نـבانستم.
حالا ڪه نیستی
نبوבنت בارב از سقف چشمانم
چـڪه میـڪنـב...
ڪاش خاطرات چشمانت.،
هوای هر شب چشمانم را بغض آلود و بارانی نمیـڪرد.
خسته ام از این همه باران،
وقتی تو نیستی دوش به دوش من،خستم...
یه تیـڪه از وجوבت لابه لای خاطراتܩ جا مانـבه...
(چشمــانت)
بعد از من
به کجا پناه می بری؟
تنهایی ات را گردن
کدام خاطره می اندازی
وقتی دلت گرفت
پیش کی گلایه می کنی
اما من هنوز
دراتاق مشترکمان که
نارنجی بود
گم شدم
این روزها دلم مثل شهری ویران است.
هیچکس از کوچههایش رد نمیشود
جز یاد تو.
گاهی فکر میکنم اگر تو نبودی،
چیزی از من میماند؟
یا همین اندک شعلهای که هنوز در دلم میسوزد
از نگاه تو آمده؟
نمیدانم.
فقط میدانم تمامِ تاریکیها وقتی به تو فکر میکنم
کمرنگ میشوند....
عاقبت روزی مزار سرد من
معبد دنجی برایت میشود
عکس من با آخرین لبخند من
شاهد شب گریه هایت میشود
میگذاری سر به روی قبر من
سنگ قبرم میشود دنیای تو...
از تمام آنچه باهم داشتیم
یاد من میماند و فردای تو...
تو
می مانی
و من
خاطره می شوم
در خاطِرات تو
افسوس..!
افسوس خاطرات من
در عکس ودر جوانی
جا ماند و بس...
او را בیـבم و بعـב سالها،
از בیـבه ی او باز شناختم او را.
ولی افسوس ڪه او בیـבه ی من را به خاطرش نـבاشت.
در قبر هستم خوابیده به پهلوی راست
گوش چسبانده ام به خاک
منتظر شنیدن گامهایت
فاتحه بهانه است
من هنوز هم بعد از مرگ دوستت دارم
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من ِخسته به طوفان نرسید
گرچه گفتند: بهار برسد مال منی!!
قصه تمام شد و پایان زمستان نرسید
من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت، ولی عشق به وصال نرسید
به آینه ی اتاقَت حسودی میکنم!
آخر چرا او میتواند هرروز تورا ببیند و سهم من از دیدار تو حسرت است!
من که از آیینه به دیدار تو شایسته ترم!
به دنبال یک نقطه ی کور میگردم...
هرجا را که نگاه میکنم نشانه ای از تو میبینم اما تو چه چیزی جز زخم کهنه از خودت برای من به جا گذاشته ای؟ ای کاش کور شوم و یادگاری هایت دیگر به من دهن کجی نکنند...
آری! بعد از گذشت سالها...
عصرها. نبودنت را بغض میکنم
حسرت نداشتنت
از چشمانم چکه میکند
غمت در دلم
طوفان می شود و ...
چیزى که از من به جا مى ماند
ویرانه ای ست از
جنس "تاوان"
تاوان دوست داشتن تو
بـازآ انـدکـی در کنار کلبه ی
تنهایی ام بنشین درکـنارِ
لحظه هاۍ غریبم
ای ملموس ترین بهانه
بـرای زنده ماندن
دلتنگِ توام
خواستنت
مثل خواستن دریاست
یا باید غرق بشم
یا از دور تماشات کنم !
آرزو،
چون شمعی در دستِ باد،
از شرمِ ناتوانی خاموش میشود
و من هنوز تو را میخواهم...
زندگیام را به تو بخشیدم
و تو، بیهیچ حساب،
از کنارم گذشتی...
یادم آمد
نخِ در بندِ نباتم شاید،
چیزی که همیشه هست
اما هیچکس به چشم نمیآوردش.
بیاهمیت،
اما اگر نباشد
شیرینی فرو میریزد،
و همهی آن شکوفههای قند
بیپناه میشوند.
من همان نخِ نادیدهام،
که سکوتش
شیرینیِ جهان...