متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
میدانی سکوت تو مرا گاهی به جایی پرتاب میکند که دیدمت
ایا در آن زمان هم انقدر سکوت برایت ارامبخش بود
ایا در آن زمان هم نگاهت انقدر بی روح بود
و ایا آن موقع هم قلبت دیگر جایی برای من نداشت !
حالا که این نامه را مینویسم، زمین تو را در آغوش گرفته، اما هیچ خاکی نمیتواند مهربانیات را از قلب من جدا کند. تو خوب میدانستی چقدر دوستت داشتم؛ حتی وقتی نمیتوانستم درست بگویم، حتی وقتی سکوت میکردم. نگاهت همیشه حرف دل مرا میفهمید.
خانه بدون صدایت ساکت شده است....
[ سردار ] :
روزهای کودکیام را که به خاطر میآورم
همیشه تو نقش_اولش بودی
در لبخندها، در سختیها
اولین راه رفتن ...
حتی اولین کلمه تو بودی مامان
ذره ذره آب شدی
تا قطره قطره جان بگیرم
حالا من بزرگ شدهام
تو اما دیگر نیستی
نه در کوچه، نه...
رفتی؛
و تاریکی مثل شب در وجودم رخنه کرده،
دیگر هرگز صبح نخواهد شد.
سالهاست هر غروب آرزو می کنم این آخرین غروب خورشید زندگی ام باشد
راضی به دیدن دوباره طلوع خورشید نیستم جسمی متحرک بی میل به زندگی شده ام
... باز باران
باز فریاد ولگردهای بی خانمان
هجوم سیلاب
قهقه تاریک فقر
تا دهلیزهای زندان...
گاهی فکر می کنم
در زیباترین و ناب ترین نقطه جهان، اما در بدترین زمان ممکن به دنیا آمده ام
حال ایران عزیزم در این زمانه چون حال من خراب است
روزگار، بازی بود…
بازیای که من، سادهدلانه، زیادی جدی گرفتمش،
لبخندهایش را باور کردم، اشکهایش را از بَر شدم؛
آمده بودم تا ببَرم، تا ببخشم، تا بمانم
اما هر بار باخت، سهم من شد.
نه از کم بودنم،
بلکه از بسیار باور کردنم…
من دلم را وسط بازی گذاشتم،
و...
من شبم
یاٌسم
سکوتم
من اسیر حسرتم
ویران و نابودم
من خزانم
غربت پاییزی چشمان گریبانم
من سرآغاز،
شکست و غفلت و دردم
من سرانجام،
نجابتهای خاموش و تبسمهای دلسردم
ای آفتاب
بر این سرای غم گرفته ی هزار درد
تو بتاب
دلم میگیرد از اینهمه اندوه
دلم میگیرد از اینهمه درد
دلم که گرفت
در را باز کردم دیدم
غم هایم مثل مهمانان
ناخوانده، کفشهاشان را
درنیاورده آمدهاند
گرفت روزگار
رویای شیرینش را
در پیادهروهایی که
سالها
قدم میزد
تا تابلوی زندگیاش را
زیباتر نقاشیکند
تا گلهای امید دلش
به حقیقت تبدیل شود
ردِ نگاهت را
بر شیشه دل نَشُستهام
حالا قابِ پنجره
تنگتر از همیشه است.
کفشهایم را هم
در ایستگاهِ متروکه جا گذاشته ام
همهجا به بنبست رسیده
حتی در مسیرِ خوابهایم
انگار بی تو هزار سال گذشته است
تو که نیستی انگار هیچ کس نیست
تو نیستی و دیگر
رفیق دلتنگی ها
و همسفر گریه هایم نیست...
بە کدامین گناە نانوشتە در منجلاب زندگی اسیر شدەایم
همه جا غم و اندوه،نه رحمی و نه مروت
اسیر ذات پلید اشرف مخلوقات شده این زندگی
اگه روزی بر سرمزار من آمدی
برایم فاتحه نخوان
من حتی روحم هم
نیاز به نوازش کسی ندارد .
در خیالم:
می خواستم؛ شعر بنویسم شاعر شوم و عاشقانه بمیرم
فقر ترس اسارت نصیب شد
و آواره می میرم
روزی با فکر کردن بهش، نفسش میگرفت… حالا با حضورش، جانش به لب میرسه!
اون آغوشی که قرار بود پناهِ خستگیهاش باشه، حالا مثل نمک روی زخمهای کهنهاش شده.
آه ای دل
نه نگاهی مادرانه
نه پدر که مرا سازد آشیانه
نه خواهری که دلتنگ من شود
نه برادری پشتیبان
آه ای دل
یتیم بودن دردیست جاودانه
به نقطه ای رسیده ایم که
هر تولدی ظلمی بی حد و اندازه به کسی هست که متولد شده
قدم به دنیایی می گذارد که خودت در حال فرار از آن هستی!!
این روزها سراسر غم و رنجند
اما جایی،
زیر همین آسمانِ گرفته،
قلبی هنوز آهسته میتپد،
نه برای شادیِ بزرگ،
فقط برای آنکه فرو نریزد!
تنها نشستـہ ام با خیالت.
و چـہ بے رحمانـہ نـفـس میکشم هواے نبوבنت را...
دلم از غم به چشمانت پناه آورده ای جان
مرا یکدم به دیدارت پذیرا باش تا شاد گردم