هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست..
مینشینی در سکوتِ قاب عکس روی میز مرگِ هر روز اسیرت را تماشا میکنی...
یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل این بار اگر اصرار کنی وای به حالت
امشب مسافر اغوشش هستم پشت پایم آب نریزید بر نخواهم گشت
غمی افتاده بر جانم که درمانش نمی دانم! دلم را برده یاری که وصالم را نمی خواهد...
از تو تنها وصف دیدارت نصیب ما شده برف ِ تجریش است و سوزش می رسد پاییِن شهر
جغرافیای کوچک من بازوانِ توست ای کاش تنگتر شود این سرزمین به من
هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری در دل نیافت راه که آنجا مکان توست
آغوش تو برای زمستان من بس است من زیر بار هیچ بهاری نمیروم ...
دوستت دارم در امتداد دل تا چشم کار میکند می خواهمت
یک ثانیه می بینمت،یک سال درگیرم هر اتفاق نادری کوتاه می افتد
چیزی از من کم نشد ، امّا خودم دیدم که او باخت آن کس را که جانش را برایش می گذاشت...
یک نفر هست که با بودن او شاد شوم عشق را با منِ دیوانه همآغوش کند!
بی شک صبح صدای خنده های توست هر صبح که میخندی من یک دلِ سیر زندگی میکنم
رخ بنما که چشم توست دوای چشمان ترم ️️️
دوست داشتنت هوس نیست ڪہ باشد و نباشد نفس است تا باشم تاباشی... ️️️
این که در سینه ی من هست تو هستی دل نیست...
How impatiently I want you چهِ بی تابانه میخواهمت ... ️️️
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست ، هشیار و مست را همه مدهوش می کنی؟
با تو خواهم ماند... با تو خواهم خواند و تو را در بهت آفتابیت خواهم بوسید اگر ابرها بگذارند...
ظاهر آراسته ام در هوس وصل، ولی من پریشان تر از آنم که تو می پنداری
بگذار به تو فکر کنم و دلتنگت باشم...
تو بهار روزای زمستانی منی
برام هیچ حسی شبیه تو نیست