چه کنم با دل سرد تو به جز خو کردن برف دی را چه نیازی ست به پارو کردن
وقتی که چشم لال و زبان، کور و کر شود زخم آن زمان زبان به سخن باز میکند...
آرزویم چیست؟ دانی اینکه برگیرم شبی بوسه از لب های گرم آرزو انگیز او
گفته بودم چوبیایی غم دل باتو بگویم/چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
نگاه ناگهانیت تیغ آفتاب بر خیال یخزده منست، اشارهای کافیست آبتنی میکنم دی ماه.
ایکاش عاشقانه با من بمانی ای عشق تو در هوای عشقم من در هوای عشقت!
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
برف بارید به این شهر کجایی بی من؟ کاش سردت نشود... دل نگرانم، برگرد.
دلی دارم که خوی عِشق دارد که جُز با عاشقان هَمدم نگردد
درخت سیب میوه سرخ وشیرینش را پس از در آغوش گرفتنم هدیه داد
تورا دوست دارم چون صدای اذان در سپیده دم چون راهی که به خواب منتهی می شود ترا دوست دارم چون آخرین بسته سیگاری در تبعید .
درستهاونخوابیده ولیشماکهبیداری؛ بروبهشبگودوسشداری وقتیبیدارشد روزشمعرکهشروعمیشه...
پک میزند بهمن به بهمن زخمهایش را مثل زمین قرن حاضر، رو به ویرانیست...
از تو پر است خانه حتی اگر نباشی ...
من عاشقی کردم تواما سرد، گفتی از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
عاقبت هجوم ناگهان عشق ، فتح میکند پایتخت درد را …
نازیها تانک داشتند ، روسها توپ ؛ انگلیسیها با لبخند گندم زارهایمان را درو کردند ... و تو ، از کدام کشوری که با دستِ خالی ، مرا غارت کردی ؟!
باران که میگیرد هوا، عطر تو را می آورد تو زیر باران میروی شهری معطر می شود
شانهات مجابم میکند در بستری که عشق تشنگیست
هر روز دلم در غم تو زارتر است وز من دل بیرحم تو بیزارتر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است
اگر سردت هست بگو تا یک آغوش بیشتر دوستت بدارم !
بر عشق تواَم نه صبر پیداست نه دل بی روی تواَم نه عقل برجاست نه دل این غم که مراست کوه قافست نه غم ... این دل که تو راست سنگ خاراست نه دل
جهان پیشینم را انکار میکنم جهان تازه ام را دوست نمی دارم پس گریزگاه کجاست اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟
با آن همه نیاز که من داشتم به تو پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود من بارها به سوی تو بازآمدم ولی هر بار دیر بود ...