متن اشعار حجت اله حبیبی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار حجت اله حبیبی
واژه ها را خبر کنید
برگ ریزان است
فصل طراوت رنگ
فصل قدم زدن خیابان
فصل کوچ برگ ها
فصل دل کندن از شاخه و دل بستن به ریشه
فصل فصل عاشقی و باران است
فصل دلتنگی بی مهری
در شروع مهر.
پاییز
ای ترنم باران
و
ای افسونگر برگ ها
چگونه توصیف کنم آمدنت را
که
با مهر می آیی
اما بی مهری و سردی از تو می بارد.
آی پاییز
صبر کن
من
رنگ عوض نکرده ام
این روزگار
یک رنگ نمی خواهد.
صبح و لبخند و پنیر و چای تازه دم
بی تو می جوشد دلم تا نیمه شب
صبح
فریاد بلند نور است
می شود از ظلمات
با محبت گذشت
می شود
در مرداب مثل نیلوفر رویید
زندگی حاصل اندیشه و فکر
زندگی زنده شدن با نور است
مثل دیشب
امشبم
با یاد چشمانت گذشت .
عمریست
به دنبال تو
نماز
شکسته می خوانم.
به خدا،
باز اگر قصه ای از سیب نبود
من به دنبال تو تا خاک سفر می کردم.
زندگی
عکس من و توست
که
افتاده در آب،
می رود او به شتاب
من وتو می خندیم
نه به آب
پل پشت سرمان گشته خراب
زندگی غرق سراب .
دل رفت و تو رفتی و جوانی
ای کاش،
به
هنگام وداع ام تو بیایی.
من
پاییز را
پشت پنجره
نشانده ام
تا هرروز
با
مهر
برایم لبخند بزند
من قاصدکی تنها ،
کز کرده درون خویش،
یا دست نوازش کِش،
یا
بردار و به بادم ده.
دلم
بادبادکی نخ بریده و رهاست
که
باد می رقصاندش
تا دل کودکانه ی تو را ببرد.
آمدنت را
باد
فریاد می زند
و
فریاد را
«سکوت »
عاشقانه بر دوش شب
می بارد.
در سایه ی درخت
با شاخه های بید
رؤیا می بافم
برای پرنده .
برای تو
نمی نویسم
می سرایم
باران را
وقتی بی ابر
می گرید.
«سایه»
عاشق « نسیم» شد،
نسیم
در گرما گم شد
و من
به دنبال سایه
تمام بیابان را گشتم،
من
به یاد تو و لبخند گل شمعدانی
خانه را
از نفس پاک غزل پر کردم
من
به یاد تو و گل های گلِ شمعدانی
یک بغل شعر سرودم
و سپردم به رود
تا دل ماهی ها
زخمی تیغ گُلِ رُز نشود
در
چشم تو می میرم
یک شب ،
شب بارانی
در
غربت آغوشت
در
کوچه ی تنهایی
دو بار
جست و جو می کنم
تو را
لابه لای خاطرات کهنه ی
نوشته ها
عکس ها
کاروانسرا
یا
درون
کوچه های مِه گرفته ی خدا
امان
از خط اَبرویت
که خط زد
اعتقادات درونم را
گیرم که جهان مال تو باشد، به چه اَرزد
وقتی دل تو از غم همسایه نلرزد