متن تنهایی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات تنهایی
آدم های تنها ناراحت نمیشن
اما خوش حال هم نمیشن
کسی زمینشون نمیزنه
کسی هم دستی برای بلند شدن به سمتشون دراز نمیکنه
کسی دلیل گریه شون نیست
در عین حال کسی رو هم برای خندیدن کنارش ندارن...
هرچقدر فکر میکنم میبینم تنها بودن یعنی تجربه نکردن...
تجربه نکردن هم......
دقیق نمیدونم معنی زندگی کردن چیه؟؟
شاید زندگی یه چیزی بیشتر از نفس کشیدن باشه!
شاید هم زندگی کردن یعنی نترسیدن از تصمیم هایی که توی لحظه می گیری
خلاصه تر بگم فرقی نداره چن ساله باشی... همین که از تکرار عادت فرار کنی یعنی داری زندگی میکنی........
Fatima.m
وَ ماهی؛
به قلاب پناه برد
از--
هجوم ِتنهائی!
لیلا طیبی (رها)
پاییز
تفاهم برگ وباد
برای نابودی خاطرات
بی تو بودن است
وقتی خود را به جاده تنهایی ،
می سپاری...
حجت اله حبیبی
قدرِ زنده رو ندونن
مردن عاقلانس🙂💔
همیشه یادت باشه موقع بارون بخندی
اره ابر گریه میکنه....
گل تشنگیش برطرف میشه، منم تنهاییم)
چون توی خاطرات با تو بودن جاری میشم...
مبینا سایه وند
تنهایی چیزی از پاییز کم ندارد...
اما در پاییز تشدید می شود!
پاییز هم حق دارد! نمیشود این همه رفتن را به چشم دید و تلخ و دلگیر نشده...
تنهایی هم مانند پاییز ، نسیم خاطراتش با وجود آفتاب ، بیمار میکند
روزهایش به تلخی قهوه کنار پنجره در یک...
سنم را که میپرسند
به طرز عجیبی در فکر فرو میروم
نمیدانم چه جوابی بدهم
شناسنامه ام سن زیادی نشان نمیدهد
بهت زده به دستهایم نگاه میکنم
مانند درخت بید در هوای سرد پاییز میلرزد
نه این دستها قطعا صاحبی به قدمت زمستان دارد
آرام انگشتانم را بر صورتم میکشم...
باور کن!
دل که تنگ باشد،
ناگهان،
وسط جمعی، یک نگاه آشنا
مابین خواندن کتاب، یک جمله آشنا
لا به لای قدم زدن تنهایی، در خیابانی آشنا
در حال خرید میوه، یک عطر آشنا
یا حتی در حال نوشیدن قهوه، در کافه ای آشنا
در حال چک کردن موبایل، عکسی...
ما ساعت ها باهم حرف میزدیم
بی آنکه صدای همدیگر را بشنویم
و هر بار \ فاصله \ از این قدرتِ ما تعجب میکرد...
سحر غزانی
بهزاد هوای پرواز داشت...
پرواز از خود...
پرواز از دنیا...
پرواز از این همه بی حاصلی عمر...
پروازی برای ابدی شدن...
بهزاد یک مرد بود... یک پدر... یک انسان...
بهزاد غمگین بود... شاید مثل هزاران مرد تنها و بی دفاع...
بهزاد روزی در بی وفایی های دنیا جامانده بود...
یکی...
مزرعه در التهاب غرش ابری غریب خوابیده است
و من
با قلبی خمیده، صاف ایستاده ام
تا سینه پهلوهای کهنه ام
خشک شوند
من تاراج مزرعه را
به بوسه های کلاغی فروخته ام
که چشمان سیاهش
مسلوک شده بر سینه ام
و سالهاست ردپایش را
در اسارت باد و باران...
یک جایی در زندگی هست که دیگر آدم طاقتش تمام می شود و حرف دلش را می زند، ولی باز هم نامحسوس!
واقعا چه کسی از ته قلب من خبر دارد؟
تمام عمرم دنبال دوستی بوده ام که برایم همه کس و همه چیز باشد،غافل از اینکه این دوست را باید در وجود خودم،بجویم.