خاطراتت را آخر پاییز مرور میکنم شبی بلند میخواھد
رفتن ات عادت می شود نبودنت عادت می شود نیامدنت هم اما فکر نیامدنت زخم است خوب نمی شود!
خسته ام حوصله ام لای بادگیرهای شمال دم کشیده است دلم هوای چای دست های تو را کرده یک استکان! پر رنگ!
از کسی خاطره دارم که دیگه بر نمیگرده...
گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار
تا به کی باشی و من پی به حضورت نبرم ؟ آرزوی منی ای کاش به گورت نبرم
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو میگویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم
آه...... که در فراق او هر قدمی است آتشی .........
غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت ....!
زیر باران دلم آب می رود تنگ تر می شود
در من جا مانده ای برگرد! دیگر به جایی نمی رسی!
هوای تو چگونه است؟ در من امشب یکی دنبال چتر می گردد!
دق میده نبودش
زمان چه می داند یک ساعت بی تو یعنی چقدر!
به خوابم بیا دل که نمی داند رفته ای!
قصه ای تلخ تر از قصه من هست آیا؟ نیمه راه رها کرده مرا همسفرم...!
من بی تو در غریب ترین شهر عالمم بی من تو در کجای جهانی که نیستی
جمعه و دلتنگی و پاییز و چشمی خیس اشک کو طبیب حاذقی تا درد ما درمان کند؟؟؟
ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای
دلتنگی خوشه انگور سیاه است لگدکوبش کن لگدکوبش کن بگذار ساعتی سربسته بماند مستت می کند اندوه
کاش کاری کنیم که خستگی انتظار از تن چشم هایمان به در شود...
تمام شب به تو فکر کردم صبح ستاره بود که از چشم هایم فرو می ریخت
امّا دیدی... آرام آرام دلمان به بی کسی صدایمان به سکوت و چشم هایمان به تاریکی عادت کرد...
ما آدمها استاد حرف زدنیم؛ دوستش نداشته باش، دلتنگش نباش، اینقدر در برابرش ضعیف نباش، به عکسش آنجور نگاه نکن، جای خالیش را پر کن... به عمل کردنِ خودمان که میرسد؛ با دلتنگی و بغض به عکسش زل میزنیم و تند تند زیر لب حروفی شبیه حروف دوستت دارم میچینیم...