شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
جز بغض ندارم پناهی دگر من
لعنت به خودم که دادم به عشق تن
فرهاد شدم و گمان کردم میشود شیرینم
اما ز بیستون،اورا با خسرویش میبینم
ندانستم او خسرو را میخواهد نه من را
او صلح را دوست دارد نه جنگ تن به تن را
تابستون بودم و بودی بهارم
دلت که شد تنگ بیا سرِ مزارم
هر وقت اومدی نکنی یه وقت گریه
یادت نره ، هنوزم دوسِت دارم:)
مهر با مهربانی آمده چشمان دل را باز کن
فصل جوانی آمده شور و نشاط آغاز کن
مهرانه را چتری نما افکن بدور انجمن
از شادی و شور و شعف پرواز کن پرواز کن
عباس رئیسی
شبی که اسمت در خاطرم جان می داد
نگاه مضطربت مرده اش را تکان می داد
به روی دامن سبزت کلاغی افتاد.
چون تنت بوی خبر در آسمان می داد
کاش میشد به پرستو و درخت غمگین هم
خبر از آمدن فصل بهاران میداد
به کجا سر بزنم تا که...
باز تبسم رسید
عشق ندا می دهد:
هرچه بخواهد دلت
هرچه! به ما می دهد
در دل شب غنچه زد
صبح تمنا شدن!
رود شو ای هم نفس
تا لب دریا شدن
قصه ی فرهاد شو
با تب شیرین برقص!
می گذرد زندگی
شاد و غمگین، برقص!
با تو ردیفم،...