شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
در خماری به سفر های خروشان رفتم
به گذرگاهِ همه باده فروشان رفتم
تا به کوی تو به ناگاه رسیدم هیهات
که ز عقل و هوش با زلفِ پریشان رفتم
عشق واقعی برای همیشه ماندگار است.
عشق واقعی به سوی تو نمی آید
بلکه باید در درونت باشد.
فقط عشق واقعی می تواند
سختی منتظر بودن را کم کند.
گلچین سرودهای مریم
می گویند عشق واقعی زیباست
می گویند معنای دوستت دارم های واژه هاست
من می گویم عشق واقعی تنها کلمه ای است
که به قلب تو راه دارد
گلچین سروده های مریم
رواق منظرچشم من آشیانۂ توست
تمام حظّ دلم نگاه عاشقانۂ توست
خورشید از لابهلای برگها میدرخشد،
فرشی از زرد و نارنجی بر زمین پهن است.
رنگها در صبحی شاد، آفتاب را به رقص درآوردهاند،
و لبخند خورشید، سرودِ زیبایِ زمان است.
ریزش برگها، عطری از خزان است
که در هوا میپیچد.
عشق آمد و زبان دلم ، غرق ناله شد
با چشمهای مِی زده ات هم پیاله شد
پایان قصه را نرسیدن خراب کرد
وقتی کتاب عاشقی ام چهل ساله شد
حتی هنوز یاد تو را شعر می کنم
با رفتنت جوانی من استحاله شد
مهمان لحظه های من و غافل...
هر صبح بارانیِ من،
هر روزِ باران خورده یِ
چشمانِ تو...
یک شعر ِپایــیزی
خواهد فقط ..!
کاش میآمدی
زودتر از دیروز،
آهستهتر از فردا...
باران به شیشه تکیه داده بود،
و رؤیا،
در گوشِ بیداری
از تو میگفت.
کاش میآمدی،
تا نفسی
با تو میماند.
به رضـوانم چو دردوزخ،به دوزخ همچو در رضوان
بـه غـــــــم، در بــنـــــــدِ آزادم و آزادانــــه در زندان
به کیشِ صــوفیان کافر، به کافر مَسلَکان هم کیش
به میخانه،چو مستان مست ودور از دین و از ایمان
بـه پایِ دل بـه زنـجـیـرم، به زنـجـیـری نـه پـا بسته
به جان دلداده ی...
سر می رود تا سر دهد
فریاد سر را سر به سر
گر سر نباشد سر به راه
بر سینه سربار است سر
به جای غسل شهادت بیا سر خود را
به خاک پای امام حجاز بگذاریم
قرار آخر ما قبله ی نخستین است
به خاک مسجد الاقصی نمازبگذاریم
بیا که پنجره را نیمه باز بگذاریم "
به سوی قبله ی آخر نماز بگذاریم
به وقت سجده قشنگ است اگر سر خود را
به خاک پای امیر حجاز بگذاریم
دلم چون بادبانِ پاره بر طوفان غمها سرگران مانده
به امیدی که روزی در افق پیدا شود فانوس رویایی
نوای درد را «ساهر» به شوق عشق میخواند
که میداند پس از شب، صبح میتابد ز زیبایی
کاش تنها زندانیِ انفرادیِ آغوشت بودم ،
که حکمِ اَبدِ عشق را بیهیچ عفو، میپذیرفتم...
نه دیواری میخواستم، نه پنجرهای، نه آزادی —
فقط نفسهایت... که سهمِ هوای من باشند.
مے زنـב زنگ בلم
مے گریزـב او سپس
من بـہ ـבنبالش روان
تنـב פּ تیز פּ یک نـ؋ـس
تا بـہ چنگش آورم
اـ؋ـتـב او בر این قـ؋ـس
او شوـבمحبوب בل
من براے او نـ؋ـس
حال ما בوتا نکو
ما ؋ـقط בلـבارو بس
بسمه تعالی
بس که در فصلِ خزان شد نقشِ گل پرپر چنان
باغبان بگذاشت از غم دستِ خود بر سر چنان
شبنمِ گستاخ می کوشد سحـر در بوستان
چشمِ خود را میکند از آبِ گُل ها تر چنان
صاف کردم سینه ی خود را به آهِ آتشین
تا نخواهم ذرّه...
من عاشق تو هستم
این گفتگو ندارد
این قلب پاره پاره
جای رفو ندارد
گاهی جهانِ من، منِ بیمرز میشود
در لحظهای که فکرِ درونم مباح نیست
من در سکوت خویش، فرو میروم عمیق
وقتی که قتلِ عاطفه اینجا گناه نیست
از ترسِ نیستی، نفسِ عقل میتَپَد
بر گِردِ بودنم، دلِ بیخواب مُرده است
چشمی که سالها به خودش خیره میشود
از قطرهای، حقیقتِ...
با مثنوی چشمانت
شعرهایم آغاز نمیشوند
بلکه از پلکهای تو
به جهانهای موازی میلغزند،
جایی که واژهها
با بالهای شیشهای
در مهِ نگاهت پرواز میکنند.
در هر بیت،
انعکاس یک کهکشان است
که از مردمکهایت به خوابهای من نفوذ میکند.
حضرتِ “جاذبه” در قصّه ی تَر جامانده
اشک در مَعبرِ شب عُقده ی چیدن دارد
آنقدر غُصّه زیاد است که هر پنجره ای
از بُلندای تنم شوقِ پریدن دارد
بعدِ تو درد شدن ماضی استمراری است
رو به آینده ی تاریک بُنِ فاصله ها
در سکوتی ابدی روح زمان سررفته...
چشمانِ تو آن زلزله در کویِ رقیب است
کز ریشه برآرد دل و ایمانِ مرا نیز
با خندهی شیرین تو محشر شده برپا
افروخته بر خرمن و سامانِ مرا نیز
بینام و نشانت نتوان برد دمی را
بنهاد به دفتر، غمِ جانانِ مرا نیز
ای یار! به شوقت همهجا نغمه...
پدر دنیای صبر است وتحمل
بُوَد رویش گُلی برتر زِ هر گُل
همه دنیا برایم بیرُخ او
نمیارزد به قدر خاک یک جُل