شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
بیمحابا در عمق نگاهت غرق شدم
بدون هیچ تلاشی
شاید آنجا
موعود لحظههای من است
نه نامی خواستم
نه نشانی
تنها سکوتی مرا برد
تا آستان لبخندت،
که در آن
زمان از تن میافتد
من بودم
و تپش روشن دستهایی
که نمیدانستم
از کجای جهان آمدهاند
تا من را
باور...
چه کنــم بی تــو من از این همه تکراری ها
رفـــتی و رفـــتنِ تـــــو بـاعــثِ غمباری ها
زخـــــمِ کاری بـه دلــــــم آمـده از دوریِ تو
در خـــمِ کوچـه مـــن و دل پـیِ ناچاری ها
منــم آن شاخه ی مجــنونِ شـکسته در باد
که شـــده بـعـدِ تــــــو آمـــاجِ دل آزاری ها...
میان زبانه ها
خلوت نشین گوشه ویرانه تو ام
دور از دیار کوچه و کاشانه تو ام
مانند قاصدکی که میان زبانه ها
آتش به جان شعله و پروانه تو ام
با موج کوب ساحل دریای بیدلی
در جستجوی گوهر دردانه تو ام
ای مانده در تکلف اسرار عاشقی
از...
آن لحظه که از نیاز انسان
دارد نه کم از هوای حیوان
یک دانه گندم طلایی
از تشت طلا گران بها تر
در حادثه های ناگهانی
سالم ز مریض مبتلا تر
آسوده مباش که بی نیازی
یک آن دگر پر از نیازی
آن جا که تو فرعون زمانی
در تیر...
در سکوت سرد ناقوس از تب افسانهها
میچکد بر شانهام طوس از تب افسانهها
چشم وا کردم به شب، دیدم خودم را بیصدا
غرق در آیینهی طوس از تب افسانهها
شاخههایم پر شکست و برگها در باد رفت
ریشهام اما شد افسوس از تب افسانهها
نالهام در نی شکسته، نغمهاش...
هر زخم کهنه را، باد بیصدا میبرد
خواهی نخواهی جوانیات را، پیریات میبرد!
باران دیگر به زمین سر نمیزند
خورشید نمیتابد
بادها رفتهاند
بهار هم در خوابیست ابدی
درختان، استخوانهایی ایستادهاند
بیپوست، بیبرگ
و پرندگان،
پیکرهای فراموششدهی آوازهای بیصدا
زمین،
نه دلِ شخم خورده دارد
نه رؤیای جوانهای در سر
آب،
از خودش گریخته
و آینهها
چهرهی هیچکس را باز نمیتابانند
در این...
آب،کـم جو تـشــنگی آور بــدست
کام دل در سایه تاب و تب است
ای سـرشــته قامـتت با آب و گل
اشک زمزم گـوهــر راز شب است
چه راحت می کَنَد دلبر ز من دل
منه بی چاره هر شب می کَنَم جان
گناهم عاشقی یک سویه باشد
که اکنون می دهم اینگونه تاوان
در این دنیا برای من
تو ،هم قد یه دریایی
هم شفافی ،هم ارامی
هم پر شور و هم زیبایی
حتی حالَت مثل دریاست
شب و روزش مدام پیداست
اگر چه روز پر از نور است
دل شب هست تماشایی
من از غصه نمیگویم
که قایق ،غرقِ در دریاست
چه...
زن ، آغازگر زندگیست و مادر، معناگر آن.
در نگاهش، تمام جهان آرام میگیرد و در آغوشش، کودک، خدا را نزدیکتر میبیند.
مادران ، فرشتههایی هستند که بیبال ، پرواز میکنند...
و زنانی که مادر میشوند، جهان را عاشقانهتر ادامه میدهند.
در آینهی صدای مادر، مهربانی جریان دارد.
زنی که...
« مسککن »
من سالهای سال با آن واژه های سرخ
سر کردم عمری را که از هر سو گذر میکرد!
جای مسکن قطعه شعری میسرودم تا
تنها مسکن روی درد من اثر میکرد !
با واژه های درد گفتم حال و روزم را
بی شک خدا دائم به این...
چه خوش رسید شعرِ تو
به چشمه های جان من
که واژه واژه اش پُر از
نسیم آشنای توست...
خدانگهدار :
عشق نباید باقلبم
اینجوری تامی کردی
یه دنیاغم ودردُ
تو قلبم جامی کردی
مَنی که تنهاازتو
تو قصّه هاشنیدم
فقط خداشاهده
چه دردایی کشیدم
شاهده که چن ساله
گرفتار تو شدم
حالَم بَدِه ، خسته ام
هِی می ریزم تو خودم
آرزومه دوباره
برگردم به گذشته
وای همون...
نبودن باران
غرق در مستی دو چشمانت مثل یک کاسه شراب شدم
پلک خود را بهم زدی و من محو در هاله های خواب شدم
آتش اشتیاق در جانم هی زبانه کشید و افزون شد
تو ندیدی ولی همه دیدند بین این شعله ها کباب شدم
قطره ای روی گونه...
تاج خوشبختی
رخنه در جانم نمودی و نشستی بر دلم
ریشه کردی در تن و کاشانه و آب و گلم
خانه در آوارگی دارم چه می دانی ولی
گشته ای جغرافیای مرز حق و باطلم
تا نهادی تاج خوشبختی سر دلداده را
سایبان از شعله دارم، شمع بزم محفلم
از...
دارد مگر
جان ما در پیش چشمانش بها دارد مگر!
گوشه چشمی به نازی سوی ما دارد مگر!
خود نمی داند کجا افتاده صید لاغرش
ناوک مژگان خون ریزش خطا دارد مگر؟
در دل سنگی که از نامهربانی ها پر است
ذره ای مهر و وفا البته جا دارد مگر؟...
ابرِ آشوبم، اگر باران ببارد یا نبارد
آتشام در جان، چه سوزد، یا نسوزد، یا نبارد
باد میرقصد به شوق شاخههای بیپناهی
شاخه اما خشکلب، گر برگ ریزد یا نبارد
چشم در چشمم، ولی آیینهام بینور مانده
ماه اگر بر شیشهی شب هم بتابد، یا نبارد
سایهام در خاک میجوشد،...
چشم من در خواب شب، پیمانهی اشک است و آه،
میکشد در بادهزاران، دامن خویش از گناه
ماه با آیینهی دل، راز شب را گفته است،
میتپد در سینهی من، نغمهی خاموش ماه
برف بر دوش چنار افتاده چون پیرهنی،
مینشیند بر سرم اندوه بیپایانِ راه
مرغ جانم بسته در...
دلم از عاشقی سیر است ولله
از این دیوانگی پیر است ولله
از این با شوق لیلا زنده ماندن
مرا مجنون شدن دیر است ولله
دل بی صاحبم راهی ندارد
که این دیوانه دل شیر است ولله
چنان دنیا پر کاهی شده که
زمان از زندگی سیر است ولله
گهی...
از غصه یک عشق دل آزار نوشتم،
شبها من دل سوخته چون شمع به محراب،
بر حال پریشان،دل غمبار نوشتم،
عشق از غم صد پاره به دل خاطره می ساخت،
دیوانه چو پروانه پریدن دل من بود،رقصیدن مستانه به تکرار نوشتم،
دل بستم و از عشق غزل ها که سرودم...
به آغوشم کشیدی ناگهان، جان از قفس افتاد
قلم با دیدنت دیوانه شد، شعرم به رقص افتاد
🍃 𝓑𝓪 𝓷𝓰𝓱𝓪𝓶𝓮-𝔂𝓮 𝓭𝓮𝓵-e 𝓑𝓮𝓱𝔃𝓪𝓭 𝓖𝓱𝓪𝓭𝓲𝓻𝓲🍃
افتاد مسیرت به ره دل ، اما به دلم نیست توانی
یک عمر همه را صرف تو کردم شعر و غزل و شوق جوانی…