شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
خورشیدی در حال غروب،
من این چنینم!
دیگر نمی بینی مرا به چشم!
فریادی بودم و دیگر نخواهی شنید،
از بس که صدای دیگران بلند است.
در این دنیای پر آشوب،
من بی صدا آمدم و بی صدا از آن کوره راه، برگشتم.
بدنم خرد و بریده بریده شده و...
دل ..
بسمه تعالی
به اعتبارِ غم ات خانه ی خدا شده دل
خدای غم تویی و کعبه ی صفا شده دل
در امتدادِ شب از ماه ، رو نگرداند
از آن زمان که به زلفِ تو مبتلا شده دل
غمِ کشاکشِ گردون حریف من نشود
چرا که خانه بدوش...
شمع همدم بود با پروانه تا آمد نسیم
این سخن چین شمع من را قاتلی دیوانه ساخت
[مهدی فصیحی رامندی]
فرشتۂ نگهبان :
همیشه از جون وُ دل
شما مایه میذارید
فرشته های عاشق
نمادِ اِقتدارید
پُشتِ یه مَملِکَت به
حضور شما گرمه
بودنتون مینْدازه
به جون دشمن رَعشِه
آدمی که لباسِ
رَزمُ به تن می پوشه
توی تک تک رگ هاش
خون غِیرت می جوشه
غیرت ایرانی که
شُهرِۂ...
یک قالی با ارزش صد پاره پاره
کارش گذشته از رفو ها این قواره
تفسیر حال و روز من از دوری توست
تمثیل این قالیِ زارِ این اشاره
باید خودت از نو بکوبی و بسازی
بی فوت وقت و مکث و فال و استخاره
کاری برایم کن،هنرمندی عزیزم
تا فرصت...
در خطوط لبخندت
شعرها جان می گرفتند
و در نگاهت
حروف
از مرزهایشان عبور می کردند
تا داستانی بی پایان بسازند
داستانی که
در آغاز هر جمله
به تو ختم می شد...
فیروزه سمیعی
شک
من به اسرار خدای دو جهان شک دارم
به شب و روز و زمین و به زمان شک دارم
به هوا و هوس و گندم و سیب و آدم
من به تر بودن این قطره چکان شک دارم
با همه خوب و بدان سخت مدارا کردم
تا که اکنون...
در این غروب و خستگی
در اوجه ورشکستگی
در انزوای زندگی
به تو پناه می برم!
در این قمار عاشقی
بخوان مرا دقایقی
بگویمت حقایقی
به تو پناه می برم!
دگر غمم شده عیان
خدای این و آن جهان
کمی زمان کمی امان
به تو پناه می برم!
منتظر نوازشی...
صیدگاه
در کمین صید بودم ناگهان طوفان به پا شد
صیدگاه غرق سکوت و آسمان غرق صدا شد
مرغ زیبایی به سوی دام من آرام میرفت
در دلم با خنده گفتم مرغ من بختت عزا شد
سوی او کردم نشانه صید از جایش تکان خورد
تا بدیدم غفلتش را تیر...
کوه غم
پر و لبریز غمم تا به کجا غم بخرم
به چه جایی بروم ، کوه غمم را ببرم
نشود کوه رود ، جای دگر از جایش
به چه دشتی ببرم سیل دو چشمان ترم
بس که ویرانه و دیوانه شدم ، میخندم
آخرین قهقه هاست ، مزه نما...
من شاعرم از دیدگان ناز میترسم
از لیلی و از مهوش و مهناز میترسم
در کوی و برزن های این شهر پر از مامور
از عابران چون افسر و سرباز میترسم
از بس که از تاب طناب دار میترسم
از ارتفاع و لذت پرواز میترسم
تا کی روم سوی خطر...
عسل
از لب و لبخند تو ظرفی طلب دارم عسل
شب به شب هر نیمه شب یک وعده مهمانم غزل
صورتم با سیلی ام سرخ است و در ویرانه ها
زیر سقف آسمان میخوابم و روی کمل (کاه)
میسرایم قطعه شعری با وضو وارد شوید
شاعران شد نیمه شب ،...
« عهد »
فردا بروی من نگرانم که نیایی
من فکر تو هستم تو بگو فکر کجایی ؟
با هر نفسی تا نفسی آه کشیدم
هر آنچه که خواهی بطلب ، غیر جدایی!
من یاد تو بودم تو نبودی به گمانم
بر عهد تو ماندم که هنوزم تو بیایی
مجنون...
آه ازدل وآه ازآن آه که ازنهاددل برآید
دل غمین شودولی اشک ازدیده دراید
بریزای اشک
که قصه دیده ودل عجیب قصه ایست
چودل بگیرد، دیده هم ندیم دل برآید
نسرین شریفی
دل من تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ شده
غم دلتنگے من جبهه ے یک جنگ شده
خبر از حال بدم هیچ نداند معشوق
دل من شیشه اے؟ یا دل او سنگ شده
سینه ازخنجر بے مهرے او مے سوزد
گنهم نیست ! دلم ساده و یڪرنگ شده
همه...
.
بیهوده مخور غصه ے این دار فنا را
دریاب همین لحظه ے ڪوتاه بقا را
از فلسفه ے زندگے و مرگ چه دانیم؟
باید بپذیریم قوانین قضا را
بے هیچ گناهے همه محڪوم حیاتیم
در بند ڪشیدست جهان تک تک ما را
آن ڪس ڪه تو را ڪرده فراموش...
گفتم به خودم تا به ابد یارِ منی تو
همراهِ قسم خورده و غمخوارِ منی تو
پنداشته بودم که منم یوسفِ مصرت
هر روز و شبت بر سرِ بازارِ منی تو
در هر نفسم نامِ توام وردِ زبان بود
گفتم به همه دلبر و دلدارِ منی تو
شیرینیِ من بودی...
خنجرت را بوسه باران می کنم
خویش, را رسوای یاران می کنم
زخم تیغ توست شیرین چون عسل
عشق روی تو چنان ضرب المثل
گرچه در درد جنون افتاده ام
سجده بر ماه رخت بنهاده ام
اشک چشمم آینه است و عکس یار
رخ نمایی می, کند در آب نار...
دستانت، دستی از مهربانی و عشق،
که در آن، دلِ من گم می شود و می یابد خود را.
هر بوسه ات، شعری است بی پایان،
که در آن، من و تو در هم می رقصیم و جهان می میرد.
تو همان یاری که در حضورش،
جانم زنده می ماند...
پاییز می رود
پائیز می رود که زمستان فرا رسد
کولاک برف و لحظه بوران فرا رسد
پائیز بسته بار خودش را که بعد از این
تاراج باغ و دشت و بیابان فرا رسد
تشویش گل به چهچه بلبل بهانه شد
تا روزگارِ دادن تاوان فرا رسد
حال و هوای...
(وعده و پیمان)
سخت است که هی دم زنی از عشق فراوان
اما رَوَد از یاد تو آن وعده و پیمان
آن روز که دیدم گل رویت به تو گفتم:
لبخند تو کرده است مرا ، واله و حیران
دل بستی و دل بُردی و ناگاه برفتی
چه زود رسیدی...