شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
هست صد دیوار اما شانه چیز دیگری ست
گریه دارم، شانه ات، دیوانه! چیز دیگری ست
کلبه دنجی برایم نیست، من هم می روم
حتم دارم گوشه ی میخانه چیز دیگری ست
کم تبارز می دهد بار غمم را خانه ام
ای غزل! غافل مشو زولانه چیز دیگری ست
شعر...
پا نیست که راهی بشوم جاده اگر هست
کشکول ِ پر از خالی ام آماده اگر هست
نقل است که: مردن پل ِ مابین دو دنیاست
یارب بکُش ام، مرگ چنین ساده اگر هست
دود سیاه
ای اجل مهلت بده ! از سینه آهی بر کشم
در گرفت ایندل از آن دود سیاهی بر کشم
از زمین خشک شعرم گر نمی روید گلی
فرصتم ده!تا از آن من خود گیاهی بر کشم
منکر عشقم درین دنیای دون صد حیف حیف
روزگار داند ، اگر...
رودی که می خشکد دگر دریا نخواهد شد
آیینه یی که بشکند زیبا نخواهد شد
چشمی که با این قطره های اشک عادت کرد
حتی برای لحظه یی تنها نخواهد شد
با اینکه آرامم ولی درگیر توفانم
راه نجاتی بعد از این پیدا نخواهد شد
من زاده ی کابوس های...
پا نیست که راهی بشوم جاده اگر هست
کشکول ِ پر از خالی ام آماده اگر هست
نقل است که: مردن پل ِ مابین دو دنیاست
یارب بکُش ام، مرگ چنین ساده اگر هست
سر هیچ، به دنیای پر از مشغله بار است
مویی به سر شانه ام افتاده اگر...
تو نباشی حس باران را نمی فهمم
فرق قفس با یک خیابان را نمی فهمم
تو نباشی می روم در جاده ها اما
معنای فصل برگریزان را نمی فهمم
تو نباشی زندگی بی رنگ و بی معناست
درد درون چشم انسان را نمی فهمم
در شعرهایم دنیایی از اسرار پنهان...
تو همان دروغ نابی که نشسته در وجودم
اگر عاشقم نبودی،به خدا که من نبودم
تو تمام شعر نابی،تو تمام انتظاری
تو کجا واین دل من ،توشکوفه ی بهاری..
حجت اله حبیبی
فصل عشق دوباره ظهور خواهد کرد
تمام زندگی ات را مرور خواهد کرد
تمام وسعت دیروزهای تلخ تو را
از ابتدایی ترین شعر دور خواهد کرد
اطاق خلوت و تاریک لحظه های تو را
پراز ترانه و امواج نور خواهد کرد
دوباره باور آیینه سبز خواهد شد
که با حضور...
غرق سکوتم بی تو بی تابم ، نمی آیی ؟
کابوس ودرد است زندگی ، خوابم نمی آیی ؟
تو نیستی ! دورم ز باران وجودت ، گل
همچون کویرخشک و بی آبم ، نمی آیی ؟
در موج توفانهای عشقت غرق گردیدم
راه نجاتم ! من به گردابم ،...
تنهاست چون جزیره کسی در درونِ من
جر خورد در کشاکش دنیا سکون من
آیینه ی شکنجه و درد است بی گمان
زخمی که وا نموده دهان از برون من
من معبدِ خراب، که هنگام زلزله
افتاد چلچراغم و سقف و ستون من
در خواب بی درنگ مرا کشت یک...
مغرور
انگار در آغوش شب یک گله قو بردی تا گیسوان را از دو سو روی گلو بردی قرآن که می خواندی لب اُرسی، جذاک الله! ما را به جمعِ “الذین آمنو” بردی وقتی زدی دنباله اش را، شد کمانت تیغ گفتم که پشت چشم تان ابرو…فرو بردی جان های...