شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
در چرخش افلاک چه کس را خبر است؟ /
کاین باده به کام کی و کَس می خوردیم؟ /
بر دهر مخور حسرت و افسوس که هیچ /
جز عشق و شراب گوهری بر ننِشست/
...
....
فیروزه سمیعی
آسمان با این همه ابر
ابر با این همه اشک
و چشمه ها…
با این همه زلالی
مجال نمی دهند
این همه انعکاس
تا ببینیم که
خورشید چگونه می سوزد....
...فیروزه سمیعی
اما تو ماه من آخرین پناه من
رودخانه یخ زده شبی دگر بیا
اما تو ماه من شوق دیدنت گناه من
شب سرد و ساکت است وقت سحر بیا
اما تو آه من شاهد و گواه من
از پیش من نرو بمان با دعای من
اما تو آه من به...
دگر آنکه به نبودم نگران بود نبود
بِقراری که از این پیش به آن بود نبود
به بسامد به بغل هر چه عزیزم گفتم
آنکه جان گفتنِ او ورد زبان بود نبود
آنکه می گفت که از فاصله ها بیزار و
دلِ او تنگترین دل به زمان بود نبود
آنکه...
سَرزنده مشامی به سراغِ ثمرِ یاس
نسلی به تسلی به سرابِ ته گیلاس
هرگز نرسیده اثری بی غُل و غلیان
با انس به احساسِ جناسیده به خُرناس
آروغ زدنِ ،شامه گزندِ، لبِ طوطی
بر هم بزند حالِ ادیبانه ی اجلاس
سر می بَرد آسیمه مدادی که نهال است
تاکی بَری...
.شب اگر یلدا شود روزی به پایان می رسد
از سپند شب صدای تٓرکَشِ جان می رسد
از دل مژگان شب نم می چکد گلبرگ گل
بوی گل بر سنگ قبر شب فراوان می رسد
شاخُ شانه میکشد بر جور شب سرو امید
شب به تقدیر و سزا در بامدادان...
جناسِ آتشم اما ، شرارت در وجودم نیست
پلنگی بی شر و شورم ، غزالی در حدودم نیست
از آغوشم تب ناموس آتش پر کشید و رفت
از آن آتشفشان دیگر نشانی غیر دودم نیست
به اقبالم،، بد و بدتر ، ندارد فرق چندانی
نه ققنوسم نه خاکستر، مرارت در...
می شود جای خودم گم بشوم در یادت
تا تو با پیرهن گل گلی ات رد بشوی
بزنی خنده کنی شاد شوم
بلکه از این قفس لعنتی آزاد شوم
پر شوی، بال شوم سر به فلک ها بکشم
نقش یک پنجره از روی قفس ها بکشم
من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم
پیششان سر بر نمی آرم ، رعایت می کنم
همچنانکه برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه ی رنج تو باشم رفع زحمت می کنم
این دهان باز و چشم بی تحرک را ببخش
آنقدر جذابیت داری که حیرت می کنم...
دوش در حلقه ما زمزمه و نای تو بود
دل ز هر حلقه زدی، شوق تمنای تو بود
در شب تار غمت، ماه فروزنده من
نور چشمم همه از پرتو سیمای تو بود
چون صبا بوی تو آورد به هر کوی و گذر
دل من واله و شیدا ز سودای...
امدی باز تو و خانه خرابم کردی
مست و دیوانه و آواره ، رهایم کردی
گفته بودم ندهم دل به کسی اما تو
آمدی ناگه و شوریده خیالم کردی
گفته بودم نروم سمت کسی اما تو
آمدی رفت دلم ، سر به هوایم کردی
لطف کن ، خواهشم این است...
در کوچه های شب، دل من بی قرار تو
هر لحظه می تپد به هوای دیار تو
چون ماهتاب شب، به دل آرزو نشاند
این عشق بی کران که شده یادگار تو
با نغمه های عشق، به جانم طنین تو
هر لحظه می رسد ز دل بی قرار تو
در...
در سایه سار عشق، دلم خانه می کند
هر لحظه با خیال تو افسانه می کند
چون باده نوش مست، به کوی تو می روم
این دل به شوق دیدنت پروانه می کند
برگشته ام ز راه سفر، خسته و غریب
چشم انتظار عشق تو، پیمانه می کند
در آسمان...
در کوی عشق، دل به تمنا نشسته است
در هر نگاه، راز شکیبا نشسته است
چون شمع شب، به سوز و گدازم در این سرا
آتش به جان و عشق به دنیا نشسته است
ای دل، به باغ وصل تو را می برند بهار
هر گل به ناز و بوی...
عاشقش بودم ولی او هیچ در جریان نبود
برخلاف حال من او هیچ هم حیران نبود
هر چه از زیباییش گویم زبانم الکن است
در کمال و معرفت همپای او خاقان نبود
گفتم از عشقم برایش در شب پائیز و سرد
مست عشقی که بدون او مرا پایان نبود
نیش...
بشکن بشکن
باز آبان شد که گرمای تنت را حس کنم
نقش گل در انحنای دامنت را حس کنم
هر سحر از کوچه باغ شهرک دلدادگی
عطر یاس و ارغوان و سوسنت را حس کنم
در فضای آسمان سرد شب های خزان
اختران عاشق چشمک زنت را حس کنم
هیچ...
جلوه پگاه
یادت نمانده این که نگاهی کنی مرا
مهمان بزم خاطره خواهی کنی مرا
با غمزه های فتنه گر دلبرانه ات
دلبسته ی خطا و گناهی کنی مرا
گفتم برسم اینکه قدم بر سرم نهم
تا انتهای حادثه راهی کنی مرا
میرفتی و سپاه شلالی به پشت سر
تا...
دزدید
وقتیکه چشمان مرا هم خواب دزدید
عکس تو را از چارچوب قاب دزدید
من ماندم شب ماند و یاد خاطراتت
ته مانده ذهن مرا شبتاب دزدید
زیر سرم بالشتی از پرهای قو بود
جآئیکه باد از گوشه ی تالاب دزدید
در انحنای شاخه های بید مجنون
آرامشم را حسرت...
نفّاش
با قلم
تریاک،
دودمی کشید!
با مزرعه هایِ سبز از ترانه می آیم
لبخندزنان، به شوق گرم خانه می آیم
با خاطره ها، کنار رود و چشمه می رقصم
از آینه تا طلوع، بی بهانه می آیم
یک دشت شکوفه چیده ام برای دستانت
در خواب نجیبِ ماه و هر جوانه می آیم
این بار...