چنان خسته ام از روزگار انگار روح صد آدم پیر در سینه ام حلول کرده است پیرمرد درون من از این همه روزهای بی شمار تنها یک بهار آرزو دارد. یک بهار که غروبش دل هیچکس نلرزد...
پیرزنی شوم آلزایمر بگیرم زنگ بزنم انگار که پسرم هستی بگویم چقدر دلم برایت تنگ است...
سکوت مثل فشنگ خشاب ها را پُر می کرد به هم که رسیدیم قلبمان تیرباران شده بود
هر صبح از خواب می پرم عجله می کنم دلفین های آبی را به موهایم می زنم جای لب هایت را بر لب هایم صورتی می کنم میز را می چینم صدایت می زنم بعد به یاد می آورم از پاییز به بعد دیگر نبوده ای و من هر صبح...
می نشینم با خیالت چشم می دوزم به در در هوایت شب به شب از عمر من کم می شود
این همه دلشوره افتاده است بر جانم چرا؟ من که امشب خوب بودم پس پریشانم چرا؟ باز هم از پنجره رفتم نگاه انداختم آسمان صاف است پس من خیس بارانم چرا خانه ام سقفش چرا اینقدر پایین آمده؟ بین این دیوارها درگیر زندانم چرا؟ من که با هر خاطره یک...
بگو دوباره به این جهان باز خواهیم گشت و مرا حتی اگر درخت گیلاسی آفریده شده باشم خواهی شناخت!
این که تو را نمی بینم دلیل فراموشی نمی شود من خدا را هم نمی بینم اما ضربان قلب من است مثل تو که در گوشه ی به غم نشسته ی قلبم عجیب می کوبی!
من دلم تنگ که نه، غمزده چشم تو بود! در سرم درد که نه، زمزمه اسم تو بود!
نصف قلبم را به مردی دادم که در شلوغی گم شد. نصف دیگرش به هیچ دردی نمی خورد!
چگونه برگشتی؟ به روزهای پیش از بوسیده شدن؛ چگونه برگشتی؟
از ریل دست های تو رد شد قطار باد من با سکوت و یک چمدان غم، سوار باد آشفته می رسم به جهان زنی که باز موهاش را گذاشته در اختیار باد می خواستی که دل بکنی از هرآنچه بود می خواستم فرار کنم با فرار باد خیره به راه...
در چشم هایت خیره بودم، غرقِ لبخند اما زنی در عمق جانم گریه می کرد رفتم...ولی از سایه ام می شد بفهمی چشمم، لبم، دستم، دهانم گریه می کرد...
وفاداری شبیه من به خواب خود نمی بینی چنان دیوانه ات بودم که بی تو، با تو بودم من
چه می شود سرنوشت فرشته ای که « دوستت دارم » گفته؟ به بوسه، به آغوش، به تو... فکر کرده؟ فرشته ای که بال هایش را زمین گذاشته تا دست های یک انسان را بگیرد دست های تو را بگیرد و آنقدر به جستجوی تو، راه های زمینی را طی...
پیراهن ات را در آغوش گرفته ام این پرچم سفید من است در برابر جنگ های نابرابر دنیا
چند پنجره از این همه شهر خاموش می شود با ترس این احتمال همیشگی « مُردن چقدر درد دارد؟ » چراغ چند خانه تا صبح می سوزد با زخم این سوال : « مُردن چقدر خرج دارد؟ »
در استجابت کدام آرزو از من، گرفته اند تو را؟!
من چلچراغ خانه ی پیراهنت باشم روزی کنارت همدمت عشقت زنت باشم ای وای فکرش را بکن بین همه خوبان آخر ببینی من فقط وصل تنت باشم شب های سرد زندگی حتی اگر آید من همدم دردت چراغ روشنت باشم می خواهم اینجا باشی و هرشب کنار تو در حال...
در خانه ی ما زنی بود تِکه تِکه! دستهایش در آشپزخانه چشم هایش دَمِ در گوش هایش روی تلفن و دلش بیرون از خانه می دَوید...
من زنم دیوانه ام، حتّی اگر گفتم برو یک دروغ فاحشم، آغوش وا کن بیشتر
مثل یک معجزه ای، علت ایمان منی همه هان و بله هستند و شما جان منی
خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟ لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی؟
تقدیر من همین چمدان بیشتر نبود قلبی شکسته و نگران بیشتر نبود شور بهار را به رقیبم سپردی و آنچه به من رسید، خزان بیشتر نبود دیر آمدم، ندیدمت و جای خالی ات سهم من از گذشتِ زمان بیشتر نبود از دیگران که زخم جگر قسمتم شد و سهم من...