شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
عشق یعنی که به دیدار تو بیمار شوم
تو دوا باشی و من باز خریدار شوم
پلک بگشا سحرت خیر ، به بالین من آی
عشق یعنی که به غمهای تو تیمار شوم
هر سحر چشم شما مبدا پرواز من است
عشق یعنی به گلستان تو پر بار شوم
چهره...
ساز دنیا از برایم دائماً بد می زند
ساز تنهای و غم ها را چه ممتد می زند
با دلم سازِش ندارد هیچ این دنیای سرد
ضربه های سخت و کاری را چه بی حد می زند
ارس آرامی
گفتی که با لبخند می آیی عزیزم
تا چندم اسفند می آیی عزیزم
تا دم کنم یک چایی خون کفتری من
ساعت دقیقا چند می آیی عزیزم
علی اکبر اسلامیان بیدل خراسانی
صورتت حک شده در مردمک چشمانم
جز جمال تو نه می بینم و نه می دانم
روز و شب منتطرم چشم به راهت هستم
تو بیایی بدهی تاکه سرو سامان
علی اکبر اسلامیان بیدل خراسانی
بوف کور می سازم
دوباره حوصله ات را صبور می سازم
به چشم آینه نقش بلور می سازم
در امتداد شفق از طلایه های سحر
نگاه پنجره را غرق نور می سازم
پگاه روشن دیدارمان چه نزدیک است
به اشک نافله صبحی نمور می سازم
برای فصل بهار و سرود...
ماه و پلنگ
صدا کن مرا مهربان! با صدای قشنگت
به نجوای آهسته و لهجه شوخ و شنگت
بخندان به شیرین زبانی و سِحر کلامی
به تسخیر چشمان و ابروی زبر و زرنگت
بپیچان دمی غصه های دلم را به مهری
بگیران لبم را به نوشین لب های تنگت
بلغزان...
صنعت هسته ای
استواریم و پای بر جائیم، گرچه قلب شکسته ای داریم
بال خونین مان عیان دارد، اینکه دام گسسته ای داریم
سمت و سوی نگاهمان پیداست، آبشاران دستمان جاریست
به شهیدان خویش می بالیم، صعنت ناب هسته ای داریم
شانه بر شانه سحرگاهیم، تا طلوع سپیده در راهیم...
مرز و بوم جاودان
ملتی سرور جهان گردید
که پر از قدرت و توان گردید
مثل خورشید مشرق امید
روز و شب گرم و بی امان گردید
لانه ی نره شیر غران است
بیشه ای که پر از جوان گردید
پای تدبیر پیر مردان است
نوجوانی که قهرمان گردید
ملتی...
جادوانه می خوانم
جوانه می زند و من ترانه می خوانم
به شوق عطر گلی نوبرانه می خوانم
برای آن که بگیرم سراغی از جانان
دوباره با دل و جان عاشقانه می خوانم
مقیم جنگل و باران و سبزه زارانم
شکوه برگ و بری دانه دانه می خوانم
بگو به...
عمر بی بهانه
شعر ترم طراوت شب زنده داری است
آرامشم نشانه ی هر بی قراری است
عطر خوشیکه میوزد از غنچه با نسبم
حال و هوای مرحله پرده داری است
دلواپسم اگر شده فردای لحظه ها
از توشه ی نمانده به روز نداری است
در سایه روشن سر تصویر...
به محضر چشمان
دارد به خواب می بردم چشم خسته ام
در لابلای خلسه ی از خود گسسته ام
می بینمش به آینه روی به روی خود
می بیند او مرا که من او را نبسته ام
هی پلک می نهم که بخوابد نمی شود
پا می گذارد او سر...
آدم سر به هوا
این همه آینه ها را به تماشا نبرید
منطق آل عبا را سر حاشا نبرید
کعبه ی دولت عشقست اگر مقصدتان
آبروی شهدا را سر مولا نبرید
روی سجاده ی تزویر بمانید ولی
سر خونین خدا را به کلیسا نبرید
دین و آئین شما رو بکدامین...
آئین دلدادگی
چنان بی قرار تو هستم که باز، قرار تو دارد دل و دیده ام
به شب های بارانی نوبهار، به باران ترین شیوه باریده ام
یکایک همه کوچه ها شاهدند، پی تو اگر دربدر گشته ام
فدای سر تو که بین همه، سر سروری را پسندیده ام
تمام...
یک نفس آئینه شو
گفته بودی باز می گردی که درمانم کنی
با نگاه مست مژگانت غزل خوانم کنی
عشق لبریز جنونم می کند وقتی که تو
بی قرار از رقص گیسوی پریشانم کنی
صد گلستان از ارسباران تو را پیموده ام
تا مقیم جنگل و دریای گیلانم کنی
یک...
شد که شد
از تو ای آرام جانم! بی وفایی شد که شد
مثل ما در پیش پایت صد فدائی شد که شد
هرجه پیش آید خوش آید، طالع مهرت بلند
خون به دل هرکس از این بالابلائی شد که شد
در سر ما غیر رویای گلی دُردانه نیست
از...
گاهی بخوان
آواره می شوم که بگیرم نشانه ای
در بی نشان دامنه ی بی کرانه ای
در کوچه باغ شهرک اقلیم آرزو
جغرافیای زنده به شوق جوانه ای
همراه رقص باد سحرخیز و آشنا
با حلقه های زنبقی از روی شانه ای
ای ابر بی دریغ سخاوت ترانه کن...
نمی ماند
تو می روی و مرا جز غمی نمی ماند
برای زندگی ام عالمی نمی ماند
جهان من شده ای و به جز تو جانانه
به کوچه های دلم آدمی نمی ماند
به نای خسته دلانی که آیه ی دردند
برای زمزمه زیر و بمی نمی ماند
تمام بود...
واژه
شعر های دفتر ما را نخوان
بوی سوز و آه دارد واژه ام
خط به خط آتش بپا خواهد نمود
خصلتی جانکاه دارد واژه ام
من نمی دانم ولیکن گفته اند
بسکه خاطر خواه دارد واژه ام
شب نشینی زیر سقف آسمان
چلچراغ از ماه دارد واژه ام
عشق...
گر چه گاهی شعر من بر قامت گیسوی توست
بهترین محصول حالم در بَرِ ابروی توست
چادرت را سر کنی جنگ جهانی میشود
عامل این جنگ خونین هم سر تک موی توست
مثل زنبوری که شبگرد گلستان بوده است
صاحب این زحمتم، زیباییش کندوی توست
من شدم صیاد گیسوی رخ...
دردا به حدر دادیم این عمر جوانی را
ما خوش ندانستیم آن ذات گرامی را
نه غزل برای گفتن نه تاب سخن داریم
نه صدای گریه مانده به هوای آن بباربم
تو بیا طبیب دردم لبی تر کن از لبانم
فواره از دلم زد شعر از تو شد کلام ام