100 متن کوتاه حسرت گذشته ۱۴۰۵ جدید 2026
متن های کوتاه درباره حسرت گذشته
100 متن کوتاه حسرت گذشته ۱۴۰۵ جدید 2026
کپشن حسرت گذشته برای اینستاگرام و بیو واتساپ
افتاد مسیرت به ره دل ، اما به دلم نیست توانی
یک عمر همه را صرف تو کردم شعر و غزل و شوق جوانی…
دل که بی تو دل نیست،
ویرانه ایست پر از خاطرات تو.
ای بی خبر از حال منِ مست کجایی...
من یاد تو هستم تو مرا یاد نداری...
بعضى وقتا با صداى خودتون، اسم کوچیک خودتونُ صدا بزنین...
عجب حالِ غریبیه!
هنوزم داغ چشمان سیاهت بر دلم هست...
نگاه کردی تو بر نامحرمان بسیار بسیار...
تلخ کرده روزگارم را،
دلخوشی های کوچیک دوران کودکی.
مرا دریاب، گاهی در میان خاطراتت.
در میان خاطراتم، تو را سخت در آغوش گرفتم.
از تو فقط یه خاطره مونده به جا.
چشم تو و چشم تو و چشم تو.
از پشت پنجره آرزوهایم،
هر شب در رویاهایم،
آن کودک شاد را میدیدم،
که بر روی سبزه ها سرخوش میخرامد،
صدای خندههایش را میشنیدم،
اما صد حیف و افسوس،
که فقط،
خواب او را میدیدم.
جای خالیت را، با خاطراتت پر کرده ام.
و من چنان به تو گیرَم
که رَدِ چَشمِ سیاهت؛
ذغال کرده خرمنِ جانَم.
به یاد پدرم.
با خیالت، زندگی ها کرده ام.
با خاطراتت دلخوشم،
مثل زمان بودنت.
لابه لای خاطرات هر شبم.
گم کردم سیه چشم تو را.
سرگردانم میان خاطراتی که
لابه لای هیچ کدامشان تو نیستی.
آرزو بودی،
محال شدی،
و الان خاطره ای بیش نیستی.
چقدر درد عظیم ایست. آرزوی کسی خاطره شدن.
اینکه زندگیم رو تلخ کرده نبودنت نیست،
بودنت در خاطراتمه.
وعده اردیبهشتی را به من دادی که حال
نیمهای از آن گذشت و نیم دیگر میرود
من که دلتنگم نمیدانم که دلتنگم شدی؟
جان ما دریاب ، عمری را که دارد میدَود
مگر چیزی به غیر از خاطراتت هست.
که بارانی کند چشم مرا هر شب.
خاطرات سایه اند
همیشه کنارمان
حتی اگر بخواهیم
فراموششان کنیم
بر من روزگاری رفت و عشقی پا گرفت
عاقبت چرخ فلک این عشق را ازم گرفت
شادمانی بود و من بودم
تو بودی ،عشق بود
عشق و شادی با تو رفت
و غم مرا تنها گرفت
قاتل جان من شده
خاطره های چشم تو.
خاطرات آن سیه چشمان مستت
بد به جانم کرده ریشه
بعضی نرسیدنها،
دقیقهشمار ندارند…
به خودت که می آیی
می بینی سالها گذشته
و تو هنوز گوشه ای از قلبت
چشم به راهی...
عمرمان بیهوده بگذشت و نفهمیدیم چرا
آنکه برده قلب ما، اصلا چرا قسمت نشد.
هنوزم خاطرات آن سیه چشمان تو،
در خاطرم هست.
در زیر آوار خاطراتت،
چه جانها که نداده ام من.
هر لحظه با، آوای دل، کردم صدایش
گفتم که شاید، یک نَفَس، در بر، بیاید
آخر، کجا رفت آن زمانِ کودکیهام؟
یک بارِ دیگر، کاشکی، مادر، بیاید
کنارم که نه.،
ولی در خاطراتم فراوانی.
آغوشت طعم شیرین زنـבگے میـבهـב.
زنـבگیم را از من مگیر،
بے تـفـاوت از کنارش رב شـבم اما هنوز،
یاבم هست کـہ בر بنـב نگاهش گرفتارم کرבـ
مگر چیزے بـہ غیر از خاطرات هست،
ڪـہ ویرانـہ ڪنـב ڪل وجوב آבمے را...
چه زود میگذرد این گذر عمر،چگونه سرعتت کم میگردد که برسیم به آنچه که به خود قول داده ایم.
مگر میشود؛ گذشت و گذاشت و گذر کرد ،وقتی نگاه هنوز به دنبال گذر عمر ثانیه را به ثانیه وا نگذاشته.
ای که هرگز نروی از یادم،
تو مرا نیز به خاطر داری؟
سالهاست منتظر آمدن روزهای بهترم
ولی نمی دانم چرا هنوز هم
دیروزها از امروزها بهترند !
روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت
گرد پیری کی ندانستم به موهایم نشست