100 متن کوتاه متن زیبا ۱۴۰۵ جدید 2026
متن های کوتاه درباره متن زیبا
100 متن کوتاه متن زیبا ۱۴۰۵ جدید 2026
کپشن متن زیبا برای اینستاگرام و بیو واتساپ
یخچال ِ خانه ِ فقر
تنها تالاری است در دنیا
که هیچ گاه
جشنی در آن برگزار نمی شود..
کوچه خاطرات
کودکی نشسته بود،
عکس امروزم را
در دست داشت و می گریست..
دلتنگی
سفر به گذشته نیست،
زندگی در سرزمینی است
که دیگر وجود ندارد
من و تو
همیشه با هم بودیم..
تقصیر زمان بود،
که از قافله عشق
جا ماند
روزهای ساحل
به من موج نزن
یاد گرفتم در باران برقصم
.... فیروزه سمیعی
عشق، یک ساعت شکسته است؛که هیچ گاه نمی داند، زمان کجا می رود، اما همیشه در انتظار می ماند...
....
....فیروزه سمیعی
زمان را می سوزانیم،
بی آنکه
بهره ای از گرمایش ببریم.
خیانت به نان و نمک
محال....
به آنکه نان و نمک از اوست
چه ؟؟؟؟؟
اراده
آینه ای است که تصویرت را نه آنگونه که هستی،
بلکه
آنطور که می توانی باشی نشانت می دهد
امروز
غم بی اعتنا از کنارم گذشت،
تعجبم را دید
گفت: مأموریت من
تا همین نزدیکی های قبرستان بود..
باور کن
کنار تو
رنگ آسمان فرق داشت..
مفهوم حال را درک نمی کنم،
وقتی هر لحظه
در کسری از ثانیه
به گذشته پرت می شود..
همه از پرنده های قفس می گویند
اما هیچکس
اندوه گل های بالکن را نمی داند،
سالهاست از آغوش مادر خود جدا افتاده اند..
دلم برای گنجشکی می سوزد
که خودش را به شیشه کوفت،
بیچاره نمی دانست
« شفافیت سخت ترین مانع است
هرگز
به نظریه اثر پروانه ای
اعتقاد نداشتم،
تا اینکه
عصر یکشنبه
اتفاقی
روبرویم پلک زدی..
شک ندارم
وقتی خدا به تو فکر می کرد،
می خواست
پدیده ای
متفاوت از
خورشید و ماه و ستاره خلق کند
آزادی برادری دارد به نام « مسئولیت »
که کمتر کسی
آن را می شناسد
پدر
مانند کوزه ای قدیمی
همچنان سیراب می کند اهل خانه را..
اقیانوس مهربانی ات
آنقدر عمق دارد
که امواج خشمت
همیشه به ساحل بخشش می رسند..
گاهی
سقوط از جایی است
که بلندتر از
اندازه خود ایستاده ای
آپارتمان ها
چنان قد کشیده اند،
که صدایِ سقوطِ آدم ها
به طبقههای بالا نمیرسد
چرا هیچ وقت روز تولدم یادم نمیره ؟
میخوام غافلگیر شم!
به رسم عادت تولدم مبارک ❤
دوستدار خودم ...
پیش از این که
پایت را به این کوچه بگذاری،
اینجا
بن بست بود..
عاشق که باشی
از همه چیز میترسی
حتی از بخشندگی خداوند
شاید کسی دلبرت را ارزو کند
و خداوند مستجابش
بهشت
همین جاست،
اگر با هم
کمی مهربان باشیم.
بگذریم ازتب وآه /بگذریم ازغم واشک بهترین حس جهان/عاشقی بوده وهست
درحسرت چشمان تو / همچون کویرتشنه ام معشوق من نظاره کن / من زیرتیغ دشنه ام
ای کشورم که خاک / سبزتوخانه ماست عشق تواعتبار / دلهای عاشق ماست دیوانه توایم و / این عاشقی شعورست دلدادگی میهن /زیباترین جنونست
بوی درد تازه می آید
انگار
یک کوچه آن طرف تر
کسی دارد شعر می پزد ...!
جلال پراذران
سفیر اهدای عضو
تنهایی ام خیلی بزرگ بود
تا این که پیش پای تو
مرگ آمد
برای همیشه با من زندگی کند...!
جلال پراذران
سفیر اهدای عضو
خودت را برای هرکسی ترجمه نکن،
آنکه دوستت بدارد،
به زبانی که باشی،
تورا میفهمد....
حقیقت فانوسی است در محاصره شب،
دنبالش کن
به خورشید می رسی
به نوری دل بسته بود،
که در تاریکی
با عصا راه می رفت...
هرگز بار نمی داد،
درختی که ریشه اش
خسیس بود
فرشتگان قالی سرنوشت را می بافتند..
و من از پشت آن
فقط،
گره ها و رنگ های به هم ریخته را می دیدم
خلوت ِ شب
خودکشی کرد،
مسلسلی که کودکی را کشته بود..
به آفتاب گردان ها می اندیشم..
هر کدام پرتر باشند،
زودتر سرشان را از دست می دهند..
شاید اگر کوه ها
حقّ درّه ها را نخورده بودند،
اکنون در زمینی مسطّح قدم می زدیم
کرکره افکارم را پایین می کشم
تا فقط
تو باشی
در اندرونی دل
با ویلچری نالان
پیردردی را به خانه ات آورده ام،
أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ
حال، این مهمانِ خوانده است و .....
تو را اتفاقی دیدم
مثل بارانی که ناگاه شروع به باریدن می کند
اما اتفاقی عاشقت نشدم،
پیشتر سفیر عشق
طغرای حضورت را
بر پیشانی سرنوشتم حک کرده بود
عدالت
رودخانه ای بود
که سر راه خود
به همه سلام می داد..
تا اینکه یک روز،
سنگ و سیمان همداستان شدند
گیسوان پریشان تو
روزگار پریشان من...
چه شروع دل انگیزی!
به گمانم
همین طور پیش برود
آخر شاهنامه خوش باشد
گاهی باید سکوت را به تماشا نشست
نه برای دیدن
نه برای شنیدن،
برای ادراک راز بی پایانی که
چشم نوازترین مناظر
و ژرف ترین احساسات را آراسته است
به تماشا نشست و دل را
از هوای بودنت پر کرد..
کسی که از تاریکی می ترسد
هنوز
نیمی از جهان را نشناخته است
شب بخیر گفتنِ ما محضِ اَدایِ اَدب است
وَرنه چون شب بِرسد اولِ بیداریِ ماست....
هر بار در جنگل
اره برقی زوزه می کشد،
تکه ای از تن آینده کنده می شود
برگی که از درخت جدا می شود نمی جنگد،
چون می داند
زمین
مهربان ترین جا برای افتادن است..
تصمیم گرفت
بعد از این خودش باشد،
آینه ای که از تقلید خسته شده است
کسی که آسمانش به اندازه پنجره ای ست که دارد، هرگز پرواز را نمی فهمد و پرنده هایش همیشه ناتمامند...
می زند موج غمش بر پیکرم دیوانه وار
ای خدا آخر مرا با قصه یِ دریا چه کار...!؟
گویند در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
پس بیا با رنگ صدایت
صبح که جای خود
تمام زندگیم را بخیر کن...
از دلتنگی هایت
از غزل عشق نافرجامت
و
از ظلمت دنیایت بدون او
مرا باکی نیست
فقط
به وقت دیدنم کمی بخند
که تنها اغوش لبخندت
مرهمیست بر این دل رنجور
هر چقدر
کمتر باشی
بیشتر هستی..
تو اگر باشی و من باشم و باران باشد
به بغل میکِشَمَت گر چه خیابان باشد
برای بردن ایمانِ من
لبخند هم کافی ست!
همین یک شعله
آتش می زند
انبارِ کاهم را...!
کاش وقتی کسی رو واگذار میکردیم به خدا،
یه کد رهگیری هم بهمون میداد،
تا ببینیم به کدوم مرحله رسیده ...