شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
بی تکیه گاهِ شعرِ تو، دنیا ستون نداشت
غرقِ سکوت بود جهان ،چند و چون نداشت
آیینه بود وصبحِ بهاری پریده رنگ
رگ های کوچه باغِ گل سرخ ،خون نداشت
از چشم های اَبر، فقط زخم می چکید
پشتِ سر مسافر، باران شگون نداشت
فرهاد بود و تیشه ی زنگار...
ای آنکه چشمان قشنگت رنگ دریاست
هم ساحل آرامش و هم دشت رویاست
مغرور زیبایم غزل جان گیرد از تو
جانا. غزال چشم تو. روح غزلهاست
پیشم بمان و با دل من عاشقی کن
چون بی تو دل افسرده و غمگین وتنهاست
با من بمان و عشق را نجوا کن...
ویرانه شدم خانه ات آباد کجایی
کمتر بزن آهنگ غم انگیز جدایی
فریاد سکوت من دلخسته بلند است
گر چه نرسیده است به گوش تو صدایی
در می زنم آنقدر که آخر به روی من
در را بگشایی به تمنای گدایی
شاهی و دلم مهره ی شطرنج توباشد
خواهم که...
چقدر تو را دوست بدارم
که هر بار نگاهت می کنم
قد لبخندت
دلتنگت شوم
چقدر تو را بخواهم
که هر بار تو را خواستم
در حریم دستانت
جای بگیرم
بگو
زیبای من
چقدر تو را
آرزو کنم
که برآورده شوی
شعرِ ما را در گلویِ خسته و بیمارِ آزادی،
به نقد آرید.
که در بیلبوردِ شهرداری، فقط ننگ زمان ماند،
در من کسی می شکند،
اشک می ریزد،
فرو می ریزد،
می شود ویران.
گم می شود در تاریکی،
می ترسد،
می شود حیران، سرگردان.
حتی گاهی می خندد،
اما چه سرد و چه تلخ.
چشم می بندم،
تا که شاید جادوی سحرانگیز خواب
راه را بر غم ببندد،
بشود...
چشم تو می کده ی خواجه ی شیراز من است!...
تپشِ قلب تو معنای سرآغاز من است!...
هوس بوسه به لب های تو کرده دلِ شعر
لبِ تو چشمه ی موسیقی طناز من است!...
گردآب
نمی دانم چه شد من فاتح مغرور ایرانی
قوی تر آمدم اما... خداقوت به بازویت
ما می توانیم دیدگاه جدیدی از عشق را
در سرزمینی ناشناخته رقم بزنیم
در سرزمین افسانه های پوچ
اما
این احساس، افسانه نیست
ما در واقعیت مجنونیم...
زیبای من
در جهان بی مرز
آنقدر تو را سخت در آغوش می کشم
که هیچ نیرویی نتواند ما را از هم جدا کند
آنقدر سخت تو را می بوسم
که هیچ گاه ردپای لب هایم از گونه ات نرود
آنقدر سخت می جنگم
که هیچ سپری در مقابلم دوام...
ای چاشنی زیبای روزهای بیست سالگی ام
تو در میان تمام مجازها
بدون هیچ شک و تردیدی
در واقعیت جولان میدهی
و مرا فراتر از عشق کشانده ای
زیبای من
بودنت در میان روزمرگی هایم
شبیه پرتوی نوری است
که در یک اتاق بدون در و پنجره
نفوذ کرده
سلطان من شدی و منم دوست دارمت
جانان من شدی و منم دوست دارمت
سر تا به پا که پُرم از شوق دیدنت
تو جان من شدی و منم دوست دارمت
سجاد یعقوب پور
کاش حرفی بزنی و دل من شاد شود
غم و دلتنگی من همسفر باد شود
گفته بودم دل من در غم تو پژمرده
تو بمان تا که از این قصه من یاد شود
سجاد یعقوب پور
من از نگاه های تو پرستش را آموختم،
یاد گرفتم که از ترس اشک های تو
خویش را در میان چشم هایت پنهان کنم.
اکنون، تو بهانه ای برای من پیدا کن
تا باورهایم رنگ نبازند
منی که بی اختیار و ناخودآگاه
به تو پناه می آورم
منی که از...
من چه هستم
شعری غمگین،
زخمه ای حزن انگیز بر سه تار،
یا که آوازی غمین.
نکند قطره اشک بی قراری های شبانه
که از چشم مردی تنها در سکوت می چکد.
من چه هستم
ناله ای از دل بی قرار،
آهی جهان سوز،
یا که اندوه چشم به راهی...
کاش دیدارمان به زمستان افتد،
به دی، به بهمن،
تا که سپیدی موهایم را در لابلای
شاخه های سنگین و سپید کنم نهان.
کاش دیدارمان به پاییز افتد،
به مهر، به آبان،
تا که سرخی رویم را بین برگ های همچون آتش سرخ پاییزی کنم پنهان.
در این سودا،
مانده...