مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم/ چرا بی ماسک می آیی رفیق ناجوانمردم؟
ناگهان ماسک برانداخته ای یعنی چه؟/ مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟
«سعدی» که هوای باغ و بستان می کرد/ در روی زمین سفر فراوان می کرد گر از «کرونا» شنیده بود اوصافی/ خود را به حصار خانه زندان می کرد!
هشدار! به دوستان خود غم ندهی/ بیماری و درد، جای مرهم ندهی بی ماسک مرو ز خانه ات بیرون، تا/ ای جان! «کرونا» به خلق عالم ندهی
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاسک / بهر طلب طعمه پر و بال بیاراسک بر بال و پر خود ژل و الکل زد و فرمود / امروز دهان همه مان صاف شد از ماسک پایین تر از این گر بپرم از نظر تیز / بینم سرموی وزغی سوخته...
دردا که در مسیر نگاه اندوهگین ما به دل تو هزاران آلوی نرسیده به زمین افتاده بود...
توی خوابای قشنگم دستای تورو میبینم پشت هر پنجره انگار چشمای تورو می بینم میدونی چشات چه رنگه مثِ شب سیاه ومشکی پشت هر پنجره چشمی با ستاره های اشکی تواز این فاصله هرشب توی قلبم پا میذاری گُلای بوسه رو با غم توی قلبم جا میذاری
عشق بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است چای دم کن......
روز جهانی چپ دست ها مبارک گفتم که هزار ایده در سر دارم یک عالمه فکر بکر محشر دارم من جزو اقلیت مشهورم و خب باهوشم و ذهن جستجوگر دارم گفتند چه فرقیست میان تو و ما آرام بگو اگرچه باور دارم خندیدم و آرام به گوشش گفتم چپ دستم...
هوا دلگیر افق تاریک دلم پرواز می خواهد رها از این همه غصه کمی آواز می خواهد
دلم تنگ است و می گویی که می دانی چه سود از گفتنش وقتی که می آیی، نمی مانی
رنگ چشات دریای من/ زیباترین رویای من دیروز و امروز بوده ای/ همراه فرداهای من! دستی بکش بر موی خود/ آشفته شد دنیای من روی مه ات پنهان مکن/ بن بست شد راههای من هر جای قلبت حک شده/ تصویر ردپای من یک ارتباط کهنه ای ست/ بین تو و...
همسایه ی دیوار به دیوار نخواهم تو سایه ی همراه به دیدار دلم باش
دلگیر که می شوم شعرهایم را بر پنجره ای مه گرفته می نویسم تا چشم در چشم هم زار بگرییم!
سوزنی را یافتن ، سخت است در انبارِ کاه سخت تر از آن ، رفیقی خوب پیدا کردن است
آراسته ظاهریم و باطن، نه چنان القصه، چنانکه می نماییم، نه ایم
رنگینی رنگین کمان را در لطافت قطره ای یافتم که هنگام عبور نور از قلب عاطفه ، عرش را به زمین تواضع ، نشست ...
سمتِ دلتنگیِ ما چند قدم، راهی نیست حالِ ما خوب؛ فقط طاقتمان طاق شده...! .
ساعت هایی سرد ثانیه هایی بی عبور منو تصویر یک لبخند و آخرین ضربانِ احساس که زیر هجومِ واژه ها جان داد قول می دهم امشب آخرین سوگواری نبودنت در شعر هایم باشد فردا که بیاید دیگر هیچ ردی از خود درشعر هایم نخواهی یافت فراموش می شوی ممکن می...
و جهان عاشق چشمان سیاهت شده است و خدا قاری قرآن نگاهت شده است حیف موهای بلندت که کوتاه کردی حیف که در کار خدا باز دخالت شده است
از لحظه نبودن تو دیوانه تر شدم این جا دلی به سوی تو پرواز میکند
عشق گاهی شبیه لبخند است خنده کن خنده ات خوشایند است
در میان ماهرویان ماهروی من تویی گر نترسم از خدا گویم خدای من تویی
گفته بودی به کسی دل بدهم می میری تو خودت رفتی و از رفتن خود دلگیری!؟