بعضی ها پنجره را باز می کنند و فریاد می کشند، بعضی ها پرده ها را می کشند و گریه می کنند.
آرامم شکل تورهای کتان لباس های خواب شکل یک آباژور کم نور در سالنی متروک آرامم شکل چمدان لباس های زمستانی شکل یک رومیزی که هزار بار در ماشین لباس شویی شسته شده روی بند خشک شده روی میز پهن شده آرامم شکل مدادهای سفید مدادرنگی ها آرامم و به...
سنجاق سرم از عشق چیزی نمی فهمد فقط همین را می داند چگونه وقتی تو می آیی زیباترم کند...
من یک زنم و آدم وقتى زن باشد جز آنچه در قلبش دارد همه چیز را فراموش مى کند.
لب هایم این ماهیچه های مطبوع به وزنِ آب را ببوس قبل از کنجکاوی صبح در اشتهای بدن قبل از کِشَندگیِ خمیازه های فارغ از تمایل و برخورد قبل از هوش آن زنِ منتظر ببوس مرا ببوس مرا در علاقه ی بو به گردن در حسد ِ بلند ِ تار...
دوستت دارم همان گونه که شب، ماه را دوستت دارم همان گونه که صبح، آفتاب را دوستت دارم مثل ملاقات پنهانی مادر، از لای در دوستت دارم مثل حبس من با تو تا ابد در یک اتاق دربسته حتی بی پنجره! تنها من و تو این چنین دوستت دارم تو...
چرا خدای بزرگ کاری برای قلب کوچکم نمی کند؟ برای قلبم که از یک نیلوفر آبی کوچکتر است از یک ساقه ی بابونه تردتر از یک انار ترک خورده خونین تر تو دوستم داری اما کاری از دستت برنمی آید آدم چطور می تواند دیوانه ی غمگینی را تسلی دهد؟...
من می توانم به اندازه ی تمام زن ها مرد باشم به اندازه ی تمام فشنگ ها خون سرد... اما هر بار که صورتت را با شیشه پاک کن تمیز می کنم به اندازه ی تمام سربازها گریه های زنانه را بلدم...
روبرویم نشست غمگین بود، گفت این سرنوشت ما بوده... با خودم فکر کردم این همه وقت، گریه های مرا کجا بوده؟! فکر کردم به خاطرات قدیم شعرهایی که هردومان بلدیم رفتی از من ولی به هم نزدیم بغض شد هرچه بین ما بوده بعد تو آسمان زمین خورد و زندگی...
صدایم کن اعجاز من همین است نیلوفر را به مرداب می بخشم باران را به چشم های مردِ خسته شب را به گیسوان سیاه خودم و خودم را به نوازش دست های همیشه مهربان تو صدایم کن تا چند لحظه دیگر آفتاب می زند و من هنوز در آغوش تو...
جدایی آنقدر سخت نبود که نتوانیم شعری بگوییم یا گرسنگی را از یاد ببریم چقدر وحشتناک است که جدایی زیاد هم سخت نیست...
مرا به گریه نینداز می شکنم مثل فنجانی که وقتی شکست نفهمیدیم بوته ی نقاشی شده ی گل سرخش کجاست.
من چه چیزی را بهانه کنم؟ که به تو برگردم که به تو پیامی بفرستم از بخت بد نه کتابی پیش تو جا گذاشته ام نه عطری؛ نه شالگردنی برای یک تبریک ساده هم هیچ مناسبتی با تو همخوانی ندارد نه پزشک شده ای؛ نه مهندس و نه...! از تولدت...
سبکبالترین موجوداتی که آفریدی پرندگان نیستند زنان رنجیده اند و قسم به زن وقتی می رنجد قسم به زن به لحظه ای که می تواند سبکبال تر از سنجاقکی از یک برکه دور شود...
وقتی در خانه نیستی زلزله آتش سوزی و حتی بادی که به پنجره می کوبد وحشت زده ام می کند می ترسم هیچ راه فراری به آغوش تو نباشد.
دارم به انگشت هایت فکر می کنم که بسته است به چشمهایت که بسته است به لب هایت دارم به این عکس فکر می کنم که یکریز حرف می زند.
تنها، پریدن راه حل اش نیست این عشق آب و دانه می خواهد پیراهن گلدار هم یک روز پیراهن مردانه می خواهد تنها، پریدن راه حل اش نیست آغوشمان آذوقه می خواهد این بوسه ها و بی قراری ها قسمت شود معشوقه می خواهد *** دلواپسم قسمت چه می خواهد...
با بند انگشتانم در آمیز در ته فنجان چشمانم حل شو خودت را همینجا پیش من جا بگذار! دنیا خیلی کوچک تر از آن است که بخواهی جایی بروی! دنیا قد همین خانه است قد همین اتاق قد همین آغوش...
شب، موهای توست! ریخته بر بازوان ماه تاریک؛ طولانی... طولانی...
تنها تو بودی که می خواستم غروب را برایت زیبا کنم و رازهایم را بدانی و رازِ رازهایت را بدانم، می خواستم آینه ام باشی که هروقت زیبایم در تو بنگرم و زخم هایم را پیدا کنم... می خواستم اجاق تو را گرم کنم مادر پسرت باشم مادر دخترت وارث...
نام مرا بنویسید پای تمام بیانیه هایی که لبخند و بوسه را آزاد می خواهند پای بیانیه هایی که نمی خواهند درختی قطع شود پرنده ای بهراسد چهارپایه ای بلغزد زیر پای کسی، پای بیانیه هایی که می ترسند کودکی گریه کند...
رفیق جان! قسم نخور که عاشقم شدی! دروغ گفتن از قسم شروع می شود همینکه می رسی، به جاده فکر میکنی... جدا شدن، قدم_قدم شروع میشود
و شهریور عاشقی بود مردد بین ماندن و رفتن مسافری که با یک چمدان می آید و با یک چتر می رود...
می ترسم نتوانم بگویم... تمام کلماتِ جهان را به آب می ریزم مثل مادر موسی... خدا کلمه ی دوستت دارم را نجات می دهد مثل موسی... و به مادرش بر می گرداند مثل تو...