دیروز فضول خانم مُرد.راستش دوست ندارم آن خدابیامرز را این طور خطاب کنم،نه این که حالا مرده و دستش از دنیا کوتاه شده، آنموقع که به بهانه های مختلف می آمد دم خانه هم دوست نداشتم به او فضول خانم بگویم.این اسمی است که همسایه ها روی او گذاشته اند.از...
رسیدن ،مرگ است نرسیدن،تنهایی و چه غم انگیز است حکایت مردی که به تنهایی رسیده باشد!
اگر چمدان ها از اندوه بی پایانِ سفر می گفتند اگر جاده ها از محو شدن غم انگیزِ رد پاها می گریستند اگر نامه ها از خوابِ خاموشِ خود بیدار می شدند اگر دستهای ما دست ازخداحافظی می کشیدند و چشمهای ما قهر را بخاطر نمی سپرند اگر خاطراتِ بلاتکلیفمان...
مکالمه زندگی با ما طولانی ، مداوم و رمزگونه است... حال ، جواب های ما به زندگی لزوما باید کوتاه ، مختصر و عمیق باشند... نوع نگاه ما به زیستن و در حال ْ زندگی را زندگی کردن ، تا آنجا که عمق ِ نیاز روحی و عاطفی روزمره مان...
و بهای عشق ، دوست داشتن است دوستت می دارم ای که بودن ات مرگ را به تاخیر می اندازد....
تو را آنگونه دوست دارم که بیماری لاعلاج ، مرگ را ...
مردی کامل که مرگ را انتخاب نکرده اما برای رهاییِ راستی، مرگ بر او نازل می شود و وقتی مرگ بر او نازل شد در مقابل آن جا نمی زند. رفتاری دارد که باید داشته باشد و با پذیرش مرگِ تلخِ خود شهید راه رهاییِ راستی می شود... آیین "سوگ...
از همین جا... به تو ای دور از من .... دورترین نقطه ِ امکان از من به تو ای... رفته به هجران از من ... از همین نقطه... شروعت کردم ... تا همین فاصله ... پایانم شد امتداد ِ بودنت تا دور دست ... ....خط پایان ِ نگاهم ...گُم شد...
در اوقات بسیاری از افراد یا حداقل نصف شان، این تفکر مصمم و قطعی آمده که سریعا از خود خلاص شوند و بعدها قتل خویش را به عنوان خودکشی در پاره ای از مکالمات افراد قرار دهند. بعنوان کسی که تقریبا که چه عرض کنم، کاملا این احساس را به...
در دلم خواستن مرگ کسی نیست، ولی کاش هر کس به تو دل بست بیاید خبرش!!!
از مرگ چه می دانی گندیدن به گاه سکون حتی اگر برکه باشم از درد چه می دانی؟ مرگ تدریجی خود را به تماشا نشستن حتی اگر دریچه باشم و از زندگی؟ شهامت پروازی که هیچگاه نداشته ام حتی اگر پرنده باشم
عاقبت میهمان یک نفریم مرگ با طعم تلخ شیرینی
سوخته-باغی که نوبهار ندارد از نفس باد انتظار ندارد دست مرا بر نسیم کاش ببندند پای دلم در جهان قرار ندارد غیر دم و باز دم چه کرده برایم؟ سینه ی من عرضه ی هوار ندارد خواب کجا بود؟ از هیاهوی انسان یک شب آسوده روزگار ندارد معنی امید چیست...
توی شب های سرد هر پاییز دلقکی گریه می کند یکریز رفتن از خانه یادشان رفته کت و شلوار روی رخت آویز باید این بار انتخاب کند زود از بین چیزها یک چیز درد خود را چه خوب می داند که به خود مرگ می کند تجویز تاج و تختی...
ماهی را رها کن این نوازش بی آب یعنی مرگ علی گلشاهی (ورژیرا)
. خنده ات دستی ست که مرگِ مرا هر روز دورتر می اندازد...
چشمانت شروع حادثه بود حادثه ای که منجر به مرگ شد! مرگی که درون چشمان تو اتفاق افتاد و مرا برای همیشه درون چشمانت دفن کرد!!
تو شیرینی چو سیگاری که قبل ازترگ می چسبد پر از سم نفس گیری، که باشی مرگ می ارزد!!
آه...جوانی ام چه خویشاوندیِ نزدیکی با فرسودگی داشت بی بیداری مرگِ عمری را دیدم که رنج هایش دراز با لبخندی کوتاه و غم هایی بس جادار بود.
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجیب! عاقبت...
این بار عاشقانه هایم تفاوت دارند زندگی می کنند برای نیامدنت، روزی که مرگ با من بخوابد و تو از حسادت بمیری.
مثل ماهی به وقتِ فراموش کردنِ آب، تو را فراموش کردم و مرگ مرا در آغوش گرفته...
دهانت بوی مرگ دارد نگاهت هم تفنگ لعنتی
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم به خیابان شلوغی که نباید رفتیم می شنیدیم صدای قدمش را اما پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی ست...