متن پاییز
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پاییز
پاییز رسید و رنگ غم بر دل ریخت
برگ از درخت، قصهی تنهایی نوشت
ابریست هوا و کوچهها خاموشاند
باران به شبِ خسته، دلآسوده گریخت
پاییز رسید و ناله در جان نشست
هر شاخه چو درویش، ردای زرد به دست
در خونِ غروب، رازِ خلوت هویداست
جان، مست فنا شد و به بیکران آراست
پاییز رسید و بادهی رنگ به جام
هر برگ فتاد و کرد با باد سلام
زان نغمهی غم، دل به شور افتاده است
چون بلبل مستم در هوای آن مقام
پاییز رسید و پرده بر باغ فکند
هر برگ چو رازی به رهِ باد بَرَند
زان رنگ و غبار، دل به حیرت شکفت
کز مرگ، بهاری دگر آغاز کنند
چون پاییز شد، برگ زرد در خاک غلتید
خشخشِ خزان به گوشِ شبِ سکوت پیچید
چتر افکندی بر سر، ز باران مست در حریم
عشق، نهان به بوی خیس، در دل ما دمید
شکفت ز هجران، گلِ لبهای بیصدا
هر قطره باران قصهی شوق ما گفت و شنید
در خلوتِ...
خوش آمدی، ای ضیافتِ رنگ
و ناگهان، تو از راه رسیدی.
بیخبر نه،
که جهان، مشتاقانه چشمبهراهِ قدمهایت بود.
خوش آمدی، ای پاییز!
آمدی و درختان،
سخاوتمندترینِ عاشقان شدند؛
تمامِ هستیِ سبزشان را
به شرابی از طلا و ارغوان بدل کردند
و به خاک پیشکش نمودند.
هر برگ که میافتد،...
مهر، پادشاهِ افشانگر
و سرانجام،
تو از راه رسیدی،
ای پادشاهِ افشانگر، ای پاییز!
با لشکری از برگهای بیقرار،
جهان را فتح کردی.
نه با شمشیر،
که با انفجارِ رنگ.
زمین، امشب، از بادهی تو مست است،
و درختان،
سخاوتمندانه،
تمامِ طلای اندوختهی تابستان را
به قدمهای باد میریزند.
هر...
پاییز،
هدیهایست از آسمان
برای دلهایی که خستهاند،
هدیهای پیچیده در برگهای طلایی
و بوی خاک نمزده.
تابستان آرام از شاخهها فرو ریخت،
و پاییز
با ردای زرینش
در آستانهی جهان ایستاد…
چه دلپذیر است این تغییر،
انگار روح زمین تازه متولد میشود.
تابستان برفت و جانم از او جدا شد
پاییز رسید و غم چو موج بلا شد
ای دوست، دلم ز فراق تو تنگ گشت
در آینهی اشک، رخسارم هویدا شد
تابستان برفت و دل به شوق تو ماند
پاییز رسید و اشک، بر رخ دواند
ای یار، دلم به یاد رویت تنگ است
چون برگ خزانی که ز شاخ، جدا بماند
پاییز آمده است
خورشید، مهربانتر از همیشه، مهرش را آرام روی گونههای گلهای کاغذی مینشاند.
حلزونها و پروانهها با شیطنت شبنمها، نقاشیهای پنهان خود را بر برگها رقم میزنند.
نارنگیها، سرشار از مهر انار، با دامن آذر دست در دست میرقصند،
و کودکانهترین شادیهای فصل را در هر گوشه میپاشند....
محبوب مـــن...
تو نباشے همـہ ے فـصل ها پاییز است.
و همـہ ے شبها پر از בلتنگی.
و پاییز...
شروع یک فـصل جـבیـבے از בلتنگے ایست.
بـے تو בر هر نفسم،
پاییز בر جریان است.
یک عمر فقط به دورِ پایش گشته
تنهاست اگر تبر عصایش گشته!
بیچاره درخت پیر و فرتوتی که
موسیقیِ پاییز دَوایش گشته...
آخر شهریور،
فقط تقویم را ورق نمیزند؛
آینهایست که به ما میگوید
هیچ چیز در جهان
به سکون نمیماند.
تو در آستانهای زاده شدهای
که 《پایان و آغاز 》
چون دو چهرهی یک حقیقتاند ،
تابستانی که میسوزد،
پاییزی که میرسد،
و انسانی که باید بفهمد
جهان در 《شدن》معنا دارد....
بگذار ردای تابستان
هم آغوش مرد گُر گرفته پاییز شود
و هژمونی عاشقانه ای رخ دهد
شاید این بار
پاییز آبستن رخدادی شیرین تر شود
و برگها
با زمزمهای از خاطرات کهنه
بر شانههای باد بنوازند
تا هر کوچه
عطر قدمهای نیامدهات را
در آغوش بگیرد
و شاید
در این...
برگ ها میریزند
اما ریشه ها انقلاب می کنند
تبر بر درخت ،
دار بر انسانیت ،
اما من هنوز ایستادهام
پاییز من سقوط نیست
خیزش است .
آغاز پاییز، سرود عاشقانه زمین
آنگاه که نسیم خنک پاییز، از دل تفتیده خاک برمیخیزد،
الهه باران، با چشمانی نمناک، بر رخسار زمین بوسهای از مهر میزند.
و برگهای رنگین، چون فرشهای خیال، هر وجب از خاک را در آغوش میگیرند:
سرخ، چون شرم نخستین نگاه
نارنجی، چون گرمای دستهای...
بر نیمکتم نشست ... تنهایم دید
پاییز رسید و قلبِ زردم را چید
ابری که همیشه گوشهی چشمم بود
بارید و به شاباشِ درختان خندید ...
کلبه ی جنگلی
خیلی نمانده از راه برسی
یار نارنجی