متن دلنوشته
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلنوشته
گاهی فکر میکنم تو هرگز نخواهی دانست
من در این سالها چه چیزهایی ساختم.
نه فقط سفالهایی که زیر دستم شکل گرفتند،
نه فقط کلمههایی که از سکوت بیرون آمدند،
بلکه چیزهایی نامرئیتر؛
صبرهایی که ترک نخوردند،
شبهایی که آرام گذشتند،
و دل کوچکی که یاد گرفت
بیتماشاچی هم بتپد....
فهمیدهام که تقدیر و سرنوشت، از من نیرومندترند؛ آنقدر که میتوانند در اوج خوشی، قلبم را چنان مچاله کنند که خودم را فراموش کنم و تنها به درد قلبم بیندیشم.
شاید باید این اتفاقها میافتاد تا بفهمم هنوز چیزی درون من زنده است؛ هنوز حسی دارم، هنوز میتوانم بلرزم، بسوزم...
به آسمان بنگر، ببین که چگونه وقتی دلش میگیرد، گریه میکند.
وقتی خوشحال است، خوشحالیاش را با همه تقسیم میکند.
آسمان آبی است، ابرها سفید، و خورشید زرد؛ این سه رنگ، تمام دنیای انسان است.
انسانهایی که دلشان به این سه رنگ آسمان خوش است؛
اگر باشد، نفس میکشند، اما...
زندگی زیباست؛ به زیبایی بهاری که چند ماه بیشتر در کنارمان نیست.
بهار فصلی است پر از امید؛ امید برای زندگی کردن و زنده ماندن.
روییدن گل از دل سنگی که همه آن را بیجان میپندارند، بیدلیل نیست…
جوشیدن آب از بلندترین کوه در این درهها و دشتها هم بیدلیل...
دکتر امضاء کرد مهر زد
مامان هق هق کرد
بابا خم شد
من پرسیدم .... ؟
تو تیمارستان هم سن خودم هست ... !
justfor5436
دست کدامین غزل را گرفته ای؟!
که قافیه هایش، نمی آید^ می آید
شکِ را به جانِ دل انداخته ای
کُشنده ترین تردید، بینِ نمی آید و می آید
رفتن هایت مداوم بود وآمدن هایم دمادم
از این رفت و آمدها هم ،بوی نمیآید می آید
هـــــــــو المحبــــــــوبـــــــ
شدھ دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشڪ ... ؟
من به این چارھ بیچارھ دچـــارم هــر شب
دوست داشتـــــن بعضـــــــــی آدمهـــــا
مثـل اشتبـــاه بستــن دکمــه هــای پیــــراهنـــــه
تــــــا بـــــــه آخــــرش نــــــرسی
نمیفهمــــی ڪــه
از همـــــــان اول اشتبـــــاه ڪــرده ای ....
بـزرگ ڪــــه میـشوی
غصــــه هـــایتــــان زودتــــر از
خـــودتـــــان قد میڪشند،
دردهـایت نـیز ... !
غـــافل از آنڪــه لبخـــــــندهـایت را
در آلبــــوم ڪـــودڪے ات جـــا گــذاشتے
متاسفانه در زمانه ای زندگی می کنیم که بعضا شرافت ها در اندک ثانیه هایی معامله می شوند.هر کدام هم نرخی دارند.بعضی معادل چند بطری روغن خوراکی،بعضی چند ظرف یونولیتی غذا،بعضی کارت هدیه چند میلیون تومانی،برخی هم وعده تسهیلات خودرو و زمین و...
خوشبختانه هستند هنوز بسیار شریف انسان هایی...
نرگس صرافیان
خودم جانم! من به تو یک زندگی پر از عشق و لذت و زیبایی بدهکارم و دارم نهایت تلاشم را می کنم تا تو را به همان چیزهایی که همیشه دوست داشتی، نزدیک تر کنم. دارم تلاش می کنم فردای تو از امروزت بهتر باشد و بعد از...
جمعه یعنی ؛
چای تازه دم است بنشین حضرت یار
جمعه یعنی؛
میزبان را تو میهمان کن همین یکبار
جمعه یعنی؛
یک دورهمیِ انفرادی با خاطرات
جمعه یعنی؛
خنزر پنزر چه داری ته انباریِ کلمات ...
چشمهایم به پشت شیشههای آشپزخانه افتاد.
باران سیلآسای امروز صبح، ردّ قطرهها را روی آن جا گذاشته بود.
آسمان ابری بود که ناگهان متوجه شدم بخشی از ابرها آبی است؛ خیلی آبی… انگار آبیترین آبی دنیا.
بلند شدم؛ چیزی مرا به سمت آسمان میکشید.
پنجره را باز کردم. جوانههای سبز...
خدا را نمیشود دوست نداشت؛
چون نام دیگرِ او عشق است.
و هرجا که عشق جاری باشد،
تلخی رنگ میبازد و ترس معنایش را از دست میدهد.
در حضور عشق، جهان آرامتر میتپد
و دل، سبک و روشن،
به سکوتی شیرین و امن میرسد. ✨
دیگر
منتظر قدمی
در سایهام نیستم.
ایستادهام
به قامتِ خودم؛
درختی
که ریشهاش را
از تنهایی آموخته،
و جنگلی
که به حضورِ کسی
نیاز ندارد.
اگر بهار نیامد
نامش را
کمبود نمیگذارم.
من
زمستانم را
با برفِ سکوت
و شاخههایِ بیتوقع
زیبا میکنم.
اینجا
فصلها
از من عبور میکنند،
نه...
اگر گذرت افتاد
سری بزن
به شب های بی قراری ام
در جنگل عمر نقطه کوری شده ام
بیا به اتاق بر روی گسل قلبم
به غم عادت دارد
به تنهایی خود معتادم
گویی با غم ها همزاد
من و او از یک مادر زاده شده ایم
لبخند را فراموش...
در نبود من
سراغم را از که می گیری ؟
با فانوس نیمه روشن در شب
به صخره گیج سکوت سری بزن
به ساحل شنی پر از خاطره ها
سراغم را
از آواز خفته کنار
حوضچه وفاداری بگیر
از مرغ ماهیخوار کوچک آرزوها
از خرچنگ های مردابی تنگ غروب ......
فراموشم می کنی .
نام مرا از سطر به سطر
برگه دلت خط می زنی .
به قلبت می سپاری
که یاد مرا از گلچین
روزگار پرتم کند .
غروب ، تنهایی ام
را به رخم می کشد .
باران پلی می شود
به تنگه قلبت
برای شکافتن
زخم من...
بیش و کم دنیا را نبین
درد و رنج بیشمارش را نبین
بی وفایی های پی در پی ، رفتن های بی بازگشت
فراق و هجران ، درد تنها شدن و بی کسی
خور و خواب و هوس های زود گذر
عیش و عشرت ، شادی های بی محابا
همه...
زندگی همان دوران خوش کودکی بود ....
همان روزگار خوشی های ناتمام ، خنده های از ته دل
قهر و آشتی های زود به زود ، خواب نیمروز
زورکی ، خوردن لقمه ی نان و سبزی با لذتی بی حد
تمام روز بازی کردن ، سر شب در خوابی عمیق...
تا پدر بود ندیدیمش
چون بهشت فرش زیر پای مادر بود
تا خود پدر شدیم کوه درد شدیم
چه سود، رخت سفید سفر بر تن کرده بود
از عرش تا فرش
از فردوس تا جنت
همه اش فدای یک دقیقه آسایش دستان پدر
یادآوری
من دیر فهمیدم، اما درست فهمیدم
همه چیز از من آغاز مى شد…
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی