شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
هیچ می دانستی نوازنده ای؟
با عطر لطیف صدایت
ضربان قلب مرا می نوازی
هیچ می دانستی آهنگسازی؟
با عطر بودنت
حال دل مرا کوک می سازی
هیچ می دانستی شاعری؟
لبخند ملیح تو
الفاظ را در اشعارم
هم، به هم می بافند و
هم به عشق تو می نازند...
آن که رفته، رفته هرگز او نمی آید سرا
او که رفته با کسی همدم شده چه بی صدا
بی وفایی در زمانه بدخدایی می کند
باوفاها هم شدن در این زمانه بی وفا
درد من از آشنا شد همدم من وای من
زخم کاری را فقط همدم زند هی...
درد هم باشی دوستت دارم
دوست داشته شدن بلدی؟
عشق هم باشی عاشقتم
عشق شدن بلدی؟
گر ویران شوی می سازم تو را
ساخته شدن بلدی؟
چشم وا کنی می نازم به تو
بلند شدن از خواب را بلدی؟
بلدی دستانت را باز کنی؟
این همه مهر را از من...
هر شب،
فکرهایت را برهنه کن،
در آغوش نگاهم،
و عشق را ،
نقاشی بکش برایم،
ای دختر باکره ی شعر ...!
مهدی بابایی ( سوشیانت )
زمانی که تو را می بوسم
اناری از حسادت پوست می تَرکاند
گُلی از شوق آفتاب شکوفا می شود
ابری آسمان را می پوشاند
همه ی این ها
برای رسیدن دو عاشق ست
زیر یک سقفِ پُر از مهربانی...
شعر: سولین عبدالله
ترجمه: زانا کوردستانی
از روزی می ترسم
که سرم را بر روی سینه ات بگذارم
و تپش قلبت برای من نباشد.
شعر: سولین عبدالله
ترجمه: زانا کوردستانی
اگرزیرباران رفتی؛چترباخودنبر،بگذاردستهای باران،گونه های زیبایت رابه جای من نوازش کند.
ای که سوزاندی دلم را بی ثمر شادی مکن
، من به خنجر خوردن از معشوقه عادت کرده ام ...... بابک حادثه
شب بود،
ابتدای هجوم تاریکی،
تلخی تازش غم ها بود.
جغدی
چون سایه ای شوم،
بر روی گردوی انتهای خانه بود،
کنار آرامش انگور.
شب بود،
ابتدای هجوم تنهایی،
روبروی جنگل خاموشی.
شبپره ای شکار خفاش شد،
در سکوت!
این تاریکی
این شومی
تا کرانه ی نگاه ادامه داشت.
در مجلسی بودم که استادم بی مقدمه امر کردند به بنده که فی البداهه و سریع فقط در یک بیت عشق را به تصویر بکش ، اینگونه سرودم :
بی ثمر در عمق یک هنگامه وحشت اسیر ،
بوی کافور و کفن ، اماااااااا ،،، هوایی دلپذیر
😍😍😍😍 بابک حادثه
گر رقیبان رشته عشق من و تو بِدَرَند ،
غم مخور با گره نزدیک تر از قبل شویم ، ......بابک حادثه
دارد بوی (تو) می آید
نمیدانم چه کسی تو را به خودش زده
که مرا یاد لاله های گوش تو می اندازد
یادت می آید؟
من اسم این عطر را گذاشته بودم( تو)
اما روی شیشه اش نوشته بود
(آنجل)
محمودرضا عزتی
از کتاب پلیور زرد
در دفتر صبح من سرآغاز تویی
زیبایی و دلربا و با ناز تویی
ای یاور و ای حبیب و ای جانانم
من عاشقم و دلبر طنّاز تویی
سجاد یعقوب پور
از تو خاطره ای با من است
که به بوی
گلاب و آویشن آغشته است
از تو خاطره ای با من است
که هر بار
طول این خیابان را کوتاه می کند
دلِ من دوست دارد ریش باشد
شبیه موج،پُرتشویش باشد
تو بی رحمانه زیبا هستی،ای ماه!
چگونه چشم من درویش باشد؟!
رضاحدادیان
ای که پنداری بدون تو فراغت
می کنم
دور ازآغوش تو احساس کسالت
می کنم
گررسد روزی که ازکویت گذرافتد
مرا
می زنم فریادو از شوقم قیامت
می کنم
چین زلفت را دو دین و صدخدا
دیدم دگر
بعداین ازچشم هندویت اطاعت
می کنم
مردم چشمت مرا بیگانه انگارندو
من...
آنقدر دوستت دارم
که تشنه ام شود، چون آبی گوارا می نوشمت!
اگر گرسنه ام شود، چون برنج و خورشت کردی، عشقم را از تو سیر خواهم کرد.
اسمت را سر زبانم خواهم انداخت و
سر و صورتم را با نام مبارکت، متبرک خواهم کرد.
در کوچه و خیابان،
در...
مدتی ست کە چشم هایت در کوچەباغ چشمانم قدم نزدەاند
با نفس هایم عکسی نگرفتەاند
در گوشە ی چشم هایم ننشستەاند
گل های روحم را لمس نکردەاند و
در آغوش ترانە هایم بە خواب نرفتەاند،
مدتی ست رایحه ی راستین قصیدەام را نبوییدەای...
اما بدان که هنوز،
پیکرم باغی ست...