متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
صبح یعنی
بخند
من غرق چشمانت می شوم
-صیدنظرلطفے (صابر)
دل نمی خندد نمی خندد ، ولی با تو چرا
چشم نمی گرید نمی گرید ، ولی بی تو چرا
عقل مدهوش است مدهوش است ، ولی با تو به هوش
من نمی میرد ، نمی میرد ، ولی بی تو چرا
💚🕊️🌱
در صدایش سِحرِ عجیبی نهفته بود
وقتی می گفت دوستت دارم
روح از مرز های تنم عبور میکرد
و به گل های پیراهنم
جان می بخشید
اگه کسی رو پیدا کردی که مثل یه مادر حرف نزده بفهمه چته و چی میخوای
سِفت بچسبش
یاسمن معین فر
مینویسم به نام عشق
به نام دل
به شوق تو
به عشق تو
تویے که عشق مطلقے
تویے که شوق مطلقی
به حرمت این لحظه هاے بی تکرار
کارے کن
عشق پاڪ بماند
شوق پاڪ بماند
مهربانے تاابد باشد
محبت بے ریا و پاڪ بماند
دوست داشتن از عشق تو...
نماز نیمه شب خواندم که شاید عشق برگردد
ولی افسوس اعدامی به زندان بر نمی گردد
سید عرفان جوکار جمالی
در دل تاربک شب
رویای شیرینت را
بر دفتر قلبم نقاشی می کنم
و برای چشم هایت
غزل می خوانم
ای کاش بوی دلتنگی من
به مشامت می رسید
و نور نگاهت
به آسمان قلبم می تابید
بارش بوسه هایت
بر کویر لب هایم می باریدند
و من دست هایم...
صدای پای صبح به گوش می رسد
و من مشتاق تر از همیشه
در عطش آفتاب نگاهت
چشم امید به پنجره ای دارم
که با بال های همچون فرشته ات
گشوده می شود
بیا و امروز هم
مرا از عشق
سیراب کن
مجید رفیع زاد
برای تو که ؛
نه نامه هایم را خواندی
نه شعر هایم را شنیدی
کاش تاری از موهای سپیدم را باد به دستت یا
نگفته های در آب روان شده ام را دریا به گوشت برساند.
اما میدانم باز هم، نه می شود نه می رسد نه تو حواست هست......
به هر بهانه رو زدم ز یاد برم خاطرات تو را
همین خاطرات هر بار خزان نمود نوبهار مرا
تنهاتر از تنهایم در این برهوت عشق
حال چگونه از سر به در کنم حال و هوای تو را
مستی عشق تو کِشاند مرا به هر دام بلا
سینه سوختم و...
دستش را روی دستم گذاشته و آن را به سمت چپ سینه اش می برد.
ضرب می گیرد: پوم
دستم را روی سینه اش می گذارد.
ضرب می گیرد: تاک
دستم را از پیراهن چهارخانه اش فاصله می دهد.
ضرب را تند می کند: پوم، تاک، پوم، تاک...
مردمک چشمانش...
هیچ دردی نیست همچون درد بی درمان عشق
سینه ای رنگین به خون ارغوان داریم ما
سید عرفان جوکار جمالی
عقربه های ساعتم را
به صدای قلبت آمیخته ام
دیدن تورا کوک کرده ام شاید به صدا در آید...
نگین رازقی
امشب
ابرهای دلتنگی کنار می روند
و ستاره ای به نام تو
میان آسمان قلبم می درخشد
ماه ترانه ی وصل می خواند
ستارگان دست می زنند
و انگشت هایم
با موهای تو می رقصند
امشب عشق در ما طلوع می کند
و ما به مهربانی هم
تکیه خواهیم کرد...
دلم را به آتش کشیدم
مبادا
گفته باشد دوستت دارم
دلش را به آتش کشید؛
دریا سوخت و
به آخر رسیدیم
سید عرفان جوکار جمالی
گفتم که شَوم پیر و کُنم تَرکِ غمِ عِشق
زین غم شُده ام پیر و جز این غم هَوسم نیست...
سید عرفان جوکار جمالی
دستم به غزل نمی رود بعد از تو
دل سمت زُحَل نمی رود بعد از تو
بوی نجسی می دهد آغوش همه
دیگر به بغل نمی رود بعد از تو
بابک سویدا
من خود برای خود شبیه قوم تاتارم
بیش از همه از خود رسیده به خود آزارم
از هر دری وارد شد از هر جا فراری شد
ذهن چموش در به در، تحلیل گر بارم
ذهنم دچار اختلال سهمگینی بود
وارونه می دیدم جهان را توی افکارم
بر داربست منطقی با...
گفتی: «برو!» آدم مگر جان خودش را می گذارد می رود؟
معشوقه را در غصه ها یک مرد تنها می گذارد می رود؟
بگذار تا مَردم بگویند: «آهنم»، یا اینکه من اهریمنم
اما به پای عشق تو بی «تا» ترین بودن منم
زیبا ترین! دوشیزه ی غمگین من! معشوق خوش...