متن عشق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عشق
منم و عشق حسینی که محرّم دارد
مادری فاطمه و خواهر زینب دارد
سر که قابل نبُود جان بدهم در راهش
چون برادر نبُوَد این همه حیدر دارد
منم و شور علمداری عباس حسین(ع)
آن که می گفت برادر بشود نور دو عین
کُلُّنا عباس ماییم به زینب (س) سوگند...
خسته ام از گریه های بی دلیل
خسته ام از قاصدکهای علیل
خسته ام از آمدن های دروغ
خسته ام از چشم های بی فروغ
خسته ام از جاده ی بی انتها
خسته ام از دستها رو به دعا
خسته ام از خاطرات تلخ و سرد
خسته ام از غصه...
کمندِ زلفِ تو رقصان میانِ بادِ نوروزی
هرآن کس دید زلفت را روان شد سوی بهروزی
میانِ ظلمتِ شب ها چو از رُخ پرده بَرداری
دلِ تاریک عاشق را به عشقِ خود برافروزی
بیفروز آن چراغِ دل تو ای فتّانهٔ دوران !
که هر صبحِ سحر جان را به آهنگی...
«بردار پای خود را»
از عشق نا امیدم، بردار پای خود را
کی طعم آن چشیدم، بردار پای خود!!
کردی چه صورتم را، در زیر پا لگد کوب
از صورت سپیدم، بردار پای خود را
هرگز نبوده یوسف، در خانه ی زلیخا
خود جامه را دریدم، بردار پای خود را...
❤
خوبترینم...
من به تعریف جدیدی از عشق رسیده ام.
جدای از آن همه تعبیرهای تکراری و همیشگی
برای من، عشق در دو حرف خلاصه شده: \تو\.
اگر میشد همه ی آدم ها کسی مثل خودشان، درست شبیه خودشان را در زندگی شان داشتند و کسی مثل تو در زندگی...
دلتنگم...
می خواهم بدانم بهشت چگونه است
پس آغوشت را بگشا...
و مرا به معجزه دعوت کن
مسیح چشمانت به جسم مُرده ام روح می بخشد.
آغوشت را بگشا...
شاید این آخرین فرصت باشد برای دیوانگی...
***
هوای دلم تمامْ وقت ابریست
مرا به شکوه چشمانت مهمان کن
من در...
می دانم که بعد از من
اتفاق خاصی که نخواهد افتاد...
فقط هیچ مردی اینگونه بیمار گونه
آوای طنین انداز صدایت را
در زندگی اش جا نمی گذارد...
بعد از من هیچ چیزی تغییر نخواهد کرد.
فقط...
هیچ کسی شاعرانه های تو را اینگونه زندگی نخواهد کرد.
بعد از من...
هرگز تو نگو جمله ی دل کندن را
با من تو بگیر حس دل بستن را
با قلبِ شکست خورده ام ، بازی باز؟
تکرار نکن بازیِ دل بردن را...
..
..
بهزاد غدیری(شاعر کاشانی)
مرا به آغوش بکش ...
که عشق تنها در آغوش تو زیباست ...
از من تنها تو در من می مانی ...
بین ما هیچ فاصله ای نیست جز نبض احساسمان ...
من از سیاهی گفتم ...
و تو طلوع کردی بر شب های تارم ...
من از اشک گفتم...
«خیال عاشقی»
خوشم ،کنارِ خیالت دوباره من مستم
که در به روی همه غیر از عشق تو بستم
خوشم کنارمی و با منی و در قلبم
چه خوب بعد تو از چشم دلقکان رستم
تو نور عشقی و تابیده ای به سمت دلم
میانِ هاله ای از تو ، گیاه...
در نگارستان عشق ، مشق من چشمان توست
آرزویم دیدنِ آن چهره ی خندانِ توست
...
...
بهزاد غدیری (شاعر کاشانی)
در مسیری بی توقّف سالها هستم اسیر
خسته ام از زندگی دستان سردم را بگیر
زخمه ی ساز صدایت عقل را از من رُبود
نقش در اندیشه ام بستی و در لوح ضمیر
چشمهایت ساحل شعر و خیال و خاطره
من جناس ساده امّا، تو مراعات النظیر
من حسادت میکنم...
چندیست که از چهره ی خندان خبری نیست
ابری شده دلها و ز باران خبری نیست
حالا که درختان همه سبزند و زمین سبز
صد حیف که از فصلِ بهاران خبری نیست
دلها همه پژمرده شد از سختی ایّام
در سینه ی پُر درد ز درمان خبری نیست
درگیر به...
دل مردگان معنای اِحیا را نمی فهمند
فرق غروب و صبح فردا را نمی فهمند
آنها که سیرابند رنج تشنگی ، حتّی
طعم خوش آب گوارا را نمی فهمند
شب خفتگان هم در سکوتِ مبهم شبها
حال دل غمگین و تنها را نمی فهمند
صحرا نشینان بیابان های لَمْ یَزرع...
افسردع شدع بود،دیگع حتی تمایلی ب خوردن پاستیلایی ک ی روزی تنها خوراکی مورد علاقش بود نداشت،،حتی با دیدنش اشکش درمیومد چون اونو یاد عشق ازدست دادش مینداخت...ع رو تخت بلند شد و ظرف پاستیل رو ع میز برداشت محکم پرتش کرد رو زمین..پاهاش جون نداشتن همونجا افتاد رو زمین...