متن فریاد
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات فریاد
سکوتت را بشکن
بگذار که از لب هایت شعر بچینم
و چند شاخه بیت تقدیمت کنم
تنها پناه من هم آغوشی واژه هاست
تا عشق را برایت معنا کنم
و تو را با مهر بخوانم
حرفی بزن چیزی بگو
سکوتت را بشکن
که دلم
فریاد می خواهد
مجید رفیع زاد
تاریکی شب
موهایت را به خاطرم می آورد
و سکوتش
چشم هایت را
آنگاه که تو پلک می بندی
و من چون ناله ی مرغ سحرخیز
پر از فریاد می شوم
مجید رفیع زاد
هر چقدر عشق را
فریاد زدم
صدایم به تو نرسید
تا نرسیدن
ردیف شعرهای من شود و
میان قافیه هایم
پیر شوم
مجید رفیع زاد
میخوام جوری سکوت کنم که فراصوت فریادم رو فقط مورچه ها بشنوند
هر لحظه ثانیه شمار
نبودنت را فریاد می زند
ضربان قلبم چه ناکوک می شود
وقتی که ساعت
به وقت نبودنت
کوک است
مجید رفیع زاد
میان نوشته هایم
سه نقطه
مدفن حرف هایی بود
که هرگز به زبان نیاوردم
تو نیز نخواندی
نه از نگاهم
نه از سه نقطه هایی که
عشق را
فریاد می زدند
مجید رفیع زاد
اینجا دنیایی است پر از آدمی
که متولد می شوند از دردها
اما صدایشان بگوش نمی رسد....!
رقیه سلطانی
فریاد
خاک می شوند
پشت درهای بسته
فریادهای بی صدا
فریاد میزنم
فریادی خفقان آور
فریادی از جنس سکوت تنهایی هایم
فریادی که تن ژنده پوش پنجره های چهار دیواری ام را میلرزاند
فریادی که پر پرواز پرنده ها را از آنها گرفته است
فریادی که باعث توقف عبور رهگذران پیاده روی خیالم شده است
فریادم
گوش آب را پر کرده است
دل سنگ را به درد آورده است
پرنده را از پرواز انداخته است
و خودم را از تک و تا
تو چرا ...
تو که باید بشنوی
آنقدر فریاد زده ام
که دیگر حتی خودم هم صدای فریادم را نمیشنوم
چه برسد به آن که باید مسکن این فریاد ها باشد
حنجره ام را می فروشم و به جایش خودکار می خرم
به راستی حنجره ای که عشق را فریاد نزند به چه کارمان می آید ؟!
شیوا احمدی الف
بوی سکوت می دهد تنهایی ام...
مثل بوی خاک نم زده ای
که تو را می برد به خاطرات...
اما زیادی اش نفست را به تنگ می آورد...
همان سکوتی که فریادت را
به زانو در می آورد.
طعمش را نمی دانم...
باید چشیده باشی تا درکش کنی...
تلخ یا...
غم های تو یعنی هنوز هم حسی مانده است
یعنی پریشانی نکن ، تا سوزشی مانده است
این غمها یعنی تو تنها نیستی ای ستمگر
به مثل سیگارم بکش باز نخی مانده است
از تو همین سوختنم مرا بس ، که می بینم
در ابتدای دودهایم تابش نوری مانده است...
غم دل را نه شب تار فرو می ریزد
نه پشیمانی هر بار فرو می ریزد
بندبند دلم از حس قشنگی پر شد
که هر آن پرده ز اسرار فرو می ریزد
بغض غمگین نگاهم چه غریبانه و تلخ
در همان لحظه ی اقرار فرو می ریزد
هرچه دیوار...
ادمها تقریبا از دو سالگی یاد می گیرند حرف بزنند
اما همین که با سکوت آشنا می شوند حرف زدن را از یاد می برند
هنگام ناراحتی به جای حرف زدن با دیگری ، شروع به گفتگوی های درونی طولانی می کنند
عاقبت حرف های ناگفته آنقدر به گلویشان چنگ...
سکوت ...
سکوتم گوش آسمان را کر کرد ...
سکوتم فریادى است به بلندى هیمالیا و به وسعت بیکران عشق ...