متن شاعران معاصر ایران
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شاعران معاصر ایران
منم گردافریدِ شعر ، از ایران نشان دارم
به عشقِ خاکِ اجدادی ،دلی آتش فشان دارم
منم آن دخترِ ایران ، که در رگ های خونینم
زِ فردوسی ست این غیرت ، ز او عشقِ وطن دارم
کنارِ مرقدِ فردوسی، دلم لرزید و فهمیدم
که من از نسلِ آن مرد...
دوری مثل
تپشِ حبس شده
در چهارخانهی سینه است،
یا شبیه جمجمهای که با سکوت
به ترکخوردگیاش ادامه میدهد،
مثل ایستادن در دمهای مانده،
یا زانوهایی که هر فصل
برای سرکشیدنِ غروب،
استخوانهایش را میشکند،
مثل بابونه که، با لیوانی از شب،
صبح را میزاید —
نه برای روشنی،
برای...
برو خوش باش! با اوهام گندمهای ممنوعه!
تنفس کن میان دود هیزمهای ممنوعه
من از عطر خوش شعر و غزل، همزاد بارانم
تو دنبال بیات نان گندمهای ممنوعه!
من از سمت غزلها آمدم، از نور و از چشمه،
نرفتم توی قابی از تجسمهای ممنوعه!
شبیه آب زمزم زیر پایت ریختم...
در مردمک چشمانت
هر روز ردّی از من کم می شود؛
دست هایم
دیگر توان رسیدن به جهان مرموزت را ندارند؛
فقط گاهی
به سوی تو بلند می شوند
مثل شاخهای نیمه خشک
که هنوز باران را
از حافظهاش میطلبد.
اشتهای زیستن ندارم، اما
قرص ها ، نان شب های...
حرفی بزن، گرفته دلم؛ شوکران بریز
چیزی بگو، غزل به لب استکان بریز
مویی رها کن و عطشم را بهانه باش
از سمت شانه تا به جنون نردبان بریز
کمخون شدم، سپید شدم، مثل شعر نو
بر سیب زرد گونهی من زعفران بریز
جان مرا اگر که بخواهی، بیا بگیر...
گاهی ارزش بعضی حضورها را زمانی می فهمیم که دیگر فرصتی برای حضورشان نمانده است. در زندگی، بعضی بیدار ماندن ها، به پای هم ماندن ها و دل سپردن به لحظه های ساده، بزرگترین شکل حمایت عاطفی اند؛ یعنی اینکه «بودنت برای ما مهم است».
وقتی عضوی از خانواده یا...
✍🏼ایــران مـن
مادرم ایران، سرایت جاودان
ای مرا باشی همه نام و نشان
چشمه ی امید تو پاینده باد
نام تو کوبنده باد در هر مکان
خاک پاکت شد مُهر سجاده ام
همچو رستم من یَلِ آماده ام
پا رکابت میشوم ای میهنم
بهر آزادی تو جان می دهم
جان...
گاهی کنار مسیر میایستم،
نه صرفاً برای توقف،
برای اینکه یادم بماند زندگی فقط رفتن نیست؛
دیدن هم هست، فهمیدن هم هست.
غروب به من میگوید:
هر پایان، در دل خود آغازی تازه دارد.
و هر مکث، فرصتیست برای دوباره برخاستن.
─❀🌅❀─
«در افق غروب»
روایتی از بهزاد غدیری
تخلص؛...
✍🏼ایران سر فراز،
ای ایران ای سرای پاکان و فرزانگان
مهدِ داد و خرد، گهوارهٔ مردان پاک
از فریدون و جم تا کوروش دادگر
نام نیکت مانده در دفترِ روزگاران
البرزت تاجِ سر، خلیجت گوشوار
دشت و کویرت پراز راز نهان و آشکار
رودهایت چون خونِ زندگی در رگِ خاک...
می ریزد
از نگاهم
قطره
قطره
نور
بر سنگفرش رویا
آنجا که نواخته می شود
شعر
در جغرافیای چشمت
سلامی به زیبایی آسمان
به ابر و به باران و رنگین کمان
سلامی پر از مهر و شادی و نور
به ایران به این خاک پر از غرور
شکفته در دلِ تو ایران
سرورِ باورِ شهیدان
تو سرزمینِ قاسمی و
جوانههای باغ ایمان
آب و باد و، خاک و آتش، مینمایند این صدا:
تا هماره، زنده بادا کشورِ ایران ما
کشوری که: مردمانش، عشق را سرلوحهاند
مهرورزیهاست، رسمِ کیشِ مهرِ سینهها
«سرزمین آریایی»؛ سرزمین مادری»
خاک گلگونی که هستاز: خون یاران باصفا
جغرافیای عشق ، مغرور سر فراز
نامت همیشه در تاریخ ماندگار
ژرفای نیلگون ! ای عرصه ی جنون
دریای عشق و خون، موّاج بیقرار!
امید زندگی ،نامت همیشگی
بر پهنه ی جهان چون کوه استوار
هم فارس زاده ای هم فارس مانده ای
هر چه بخود تنید ایام روزگار
سرداده...
این عجب نیست که بر دار کِشَد مژگانت
غم بی تاب پر از گریه چشمان مرا
دوباره دخترِ باد است و سعی باطلِ من
وَ شاخه شاخه صدای شکستن دلِ من
دست هایت را به دریا بده
رقص کن با موجی که تو را می خواند
و قدم بزن روی شن های خوابیده.
رویای گمشده صدا می زند تو را
و نسیم آرام آرام رازها را به هم می بافد
اما افسوس که
خورشید در آغوش دریا جا مانده.
آزاده باشیم و حقیقت را بگوییم
در وادی اندیشه راه حق بجوییم
گاهی بگوییم از غم و بیهمنوایی
از سستعهدیها و رنج بیوفایی
هرچند خوب است از گل و ریحان بگوییم
از شمع از پروانه و هجران بگوییم
هرچند درد عاشقی درد کمی نیست
این درد را غیر صبوری مرهمی...
لحظه پایانی پیکار با مرگ است،
ولی
هر که جان گیرد سرانجامش،
پُر از حیرانی است
حسن سهرابی
sohrabi hassan
sohrabipoem
دریچه چشمانت را بگشای
بگذار نگاهت زیبا کند ، این شهر آشوب زده را .
بگذار نفسهایت آشفته کند ، سکوت دلهای
بیقرار را ، در هنگامه همنوازی ظلمت و درد .
نفسهایت را بگذار و بگذر،
در امتداد خیابانهای پنهان شده این شهرِ
غریب.
شاید در پسِ کوچه ای...
بادیدن چشمهای دریا غم خورد
آرامش روزگار او برهم خورد
پاپس نکشیدصخره،هرچند که او
ازجان موج،سیلی محکم خورد
رضاحدادیان
رباعی از کتاب سرقرار باران