برش شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات برش شعر
دنیای تو دنیای آتش هاست
پیشانی ات داغِ سیاوش هاست...
این بازیِ هرروزهی دنیاست
تابوت اگر بر دوشِ رستمهاست
سهرابها زخمِ خودی خوردند
بر روی بازوی خودی، مردند
کارَت گذشته از شمردنها
از زخمها و از نَبُردنها
با سینهای از حرف میسوزی
در جنگلی از برف میسوزی
از شاخ و برگت عکس میگیرند
از رقصِ مرگت عکس میگیرند
دنیا تو را بیچاره میخواهد
پیراهنت را پاره میخواهد
جز گرگها جویای حالی نیست
جز خاطراتِ خون خیالی نیست
وقتی که بال و پر بسوزانی
هر لحظهات افسوس خواهد شد
با دیدنِ کوچِ پرستوها
بیداریات کابوس خواهد شد...
آوازِ قُویِ خیره به فردا شنیدهای؟
آری، نجیبِ وحشیِ موّاج، با توأم !
از خاطراتِ روزِ مبادا شنیدهای؟
ای بالِ خیس بُرده به تاراج، با توأم !
شنزارِ خندهای به تماشای باطل است
از ردّ ِ پایِ نرمِ تَنَش دل نمیبُرد
در عمقِ آرزوی صدفهای ساحل است
جاشُویِ لحنِ عشق تکانی نمیخورد
با لحظههای نفتیِ هر روز دمخور است
تکماهیِ معلّقِ رویای زندگی
از تُندبادِ حادثهپرور دلش پُر است
پاروی در تلاش و تمنّای زندگی
سرما، حیاتِ باغ نمی خواهد
جنگل به جز کلاغ نمی خواهد
دنیا به ترک نیست از این ترکه
ساقی شرابِ تلخ بیاور که ...
شعری رسیده جای غم انگیزش
پاییز و برگ های گلاویزش...
نُت های خیسِ پنجره هاشور میخورند
باران برای گریهی گیتار خسته است
قابی که روی دستِ چپم خواب رفته است
از خوابِ عکسِ «دست نگه دار!»- خسته است
پلکی بزن فانوس دریایی
غم، بادبانم را به طوفان داد
در چشمِ برمودای تاریکی
نفتیترین پیراهنم جان داد
روی دفتر، لای دفتر، پشت دفتر، پس کجاست؟
شاخهگلهای سرودن: «عین و شین و قاف» کو؟
گوشهی چشمم چراگاهی برای ابرهاست
هر چه رشتم، پنبه شد، چوپانِ این اطراف کو؟
در آسمانی که نیست
قدم میزند
میاندیشد
و به ابر بودنش
جرقه جرقه میسوزد...
چشم به آیینه بدوزم که چه؟
جایِ تَرَکهای تنم تَر شود؟
پیلهتنیدن به تنم را نبین /
لحظهی پروانهشدن مُثلهام
سهمِ من از بارشِ باران چه بود؟ /
کاسهی سوراخ برایم چه داشت؟
دخیلِ بسته به ناممکن!
شریکِ شاخه ی بی میوه!
عروس و همسرِ یک بی سر!
اگر به عهدِ خودت هستی
بزن کنار سکوتت را
فروغِ رابطه می خواهم...
«آرمان پرناک»
دو قطره اشک؟ نه بالاتر
دو رودِ اشک؟ نه بالاتر
دو چشمه اشک؟ نه بالاتر
بیا به کوهِ غم انگیزت
به چشمِ تشنه ی آزادی
بُلندقلّه ی کوتاهم! ...
«آرمان پرناک»
بزن به گوشِ زئوسِ غم
عزیزِ ابرِ اساطیری!
بزن که زخم فراوان است
ولی تو زخمِ شفایم باش
پلنگ را مُتبرّک کن
به پنجه های خودت، ماهم! ...
«آرمان پرناک»