متن دلنوشته غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلنوشته غمگین
کاش هیچوقت ب دنیا نمی آمدم و این دنیای فانی و پر از درد و غم را هیچوقت نمیدیدم و احساسش نمیکردم خدایا تو ک میدانستی دنیایت اینجوریه چرا آدما رو خلق کردی واقعا چرا ؟؟ تلافی تنهایی خودت را از آدما میگیری !!!
قصد رفتن کردی و دلتنگی را برایم به جا گذاشتی.
روز و شب هایم با دلتنگی تو سپری می شود،
فشار دلتنگی ات من دلتنگ را دیوانه می کند.
از دلتنگی ات چشمانم بارانی می شود.
سرگردان و بی قرار می شوم برای فقط لحظه ای دیدنت،
رفتی و من...
تو میری انگار ی تیکه از وجود من رفته
شب بیداریام شروع میشه
دیگه تو عکسا نمیخندم
کل وجودم از دلتنگیت پر میشه
لعنت به این رفتن که تورو از من دور کرد ...
تمام دل مشغولی هایمام را
از یاد برده ام!
خنده های از ته دل
گریه های پر بغض
روزهای پر حسرت و حتی؛
انتظار را
من خالی خالیِ خال یم...!!!
خون هم بباری هم کم است...
دیده ای
وقتی که در صبح بهاری
یک جوانی بهر کاری...
جوی را
از بشکه های آب خالی میکند
پر میشود از غصه ها...
هی باز خالی میکند!
از دیده ام خون میچکد
چون اشک جاری میکند
من دیده ام!
پر میشود بازم برای...
دلم آنقدرشکسته و سوخته که نمی شود بخیه زد و یا مرهم گذاشت، باید بگردم بلکه از این چینی بند زن های قدیمی ،پیدا کنم ،که بند بزنند تمام بندهایش را ...اما با اون بندهای فلزی مرسوم نه ...
بندی برایش آماده کرده ام از بی تفاوتی و سردی .....
بعد از تو خدا هم با شمعدانی های خانه مان قهر کرد
من ماندم و چهره عبوس کاکتوس کُنج حیاط که طعنه به تنهایی ام می زند...!
ارس آرامی
تو عاشق لبخندهای من شدی و بزرگترین هنرو شاهکارت خشکاندن لبخندهای من شد موقعی که رخ به رخم میشوی
حالا میتوانی با چیزی که ساختی کنار بیایی؟
تندیس خشک و بی روح که دیگر آدم نیست ،آن را کنار کتاب ها و مدارکت قاب کن ،تا هر جا خواستی باز...
آهای تو که اینهمه به من نزدیکی و من این همه تنهام
یک مقدار دورتر بایست لطفا ،تا این تناقض را هضم کنم
نزدیکی و تنهایی مثل داشتن صندوقچه ای پر از طلا و در عین حال مردن بر اثر فقر است ...پارادوکس وحشتناکی است
این نامه ی آخر من به توست که پشت اینه ی نگاهت به جا خواهم گذاشت
بعد از آن چمدانم را جمع میکنم ،
شکسته های پیله ی وجودم را برمیدارم و میروم
نمیدانم شاید هم خیلی وقت است خودِ پروانه ام از پیله ی شکسته اش رفته و خاکستر...
شب از نیمه که هیچ
از پسا نیمه هم گذشته و من
هنوز بیدارم...
چه بی اندازه دلتنگم امشب
و چقدر دامنه ی اندوهم، گستردگی دارد ...
صدای تیک تاک ساعت
همچون ناقوسِ بلندِ کلیسا
بر تمامِ وسعتِ سکوتِ شب، غلبه کرده
و من پُرَم از حجمِ سنگینِ نبودنش...
بس...
آخر همان شد که نبایدمیشد آخرهمان رفت که نباید میرفت
امروز همش این اهنگ رو تکراربود امروز لباسای تنم سیاه بود انگارکه لباسامم فهمیدن تو نیستی قلب دردو این بغضای لعنتی رهام نمیکنه مرورخاطراتت کارهرروزمه بی هوا ازخونه زدم بیرون تو دل بهار قدم میزنم گاهی نفسم با این آهنگ...
چشمانت را بستی و رفتی
اما نمی دانستی در پس این رفتن
تو چه غم ها و غصه هایی که بر سر ما خراب نشد
نمی دانستی با رفتنت سیاه شد
تمام نقطه های رنگی درون دنیایمان.
نمی دانستی همان هنگام که چشمانت را بستی
و فروغ نگاهت را از...
خیابانهای این شهر تو را تداعی میکنند...
کافه هایی که نَرفتیم...
کوچه هایی که با یکدیگر قدم نزدیم...
خنده های از تَه دلمان که در شهر نپیچید...
جیغ های شیطنت آمیز بچه گانمان که هرگز اتفاق نیفتاد...
نیمکت هایی که ابداً رَنگ دستان چِفت شده مان را ندید...
این شَهرِخالی،...
باز پنج شنبه شد و جهانم پوچ شد
جای اغوش او سنگی سرد را اغوش می گیریم
تجربه ی معنی تناقص پر از خالی
می دانی؟
بعد از رفتنت، قاتل شدم
و تو را در زوایای ذهن خسته ام با قساوت قلب تکیده ام کشتم!
می دانم نهایت بی رحمی بود!
آخر من، پیله های عشق را سنجاق کرده بودم به پروانه گی لحظه های با تو بودن...
در سرم بود حوالی دشت های...
زندگی ام مانند تار مویی شده بود !
همانقدر نازک و باریک که اگر از سرت جدایش کنی نابود خواهد شد
اوهم با من همین کار را کرد ! تار مویی نازک را از سری جدا کرد ..
زندگی من را بیرحمانه بازیچه دستانش گرفت و نابود ساخت.
قلب شکسته ای به انتهای داستان زندگی رسیده است،
دیگر هیچ توانی برایش باقی نمانده ،
به یاد انچه که بر سرش آمده دوباره قلبش از درد مچاله می شود
به یاد ان هوسی که به بهانه عشق درگیرش کرده بود از بغض بسیار خفه می شود
آری ! هوسی...