متن رفتی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات رفتی
خوشی از چهره من رو گرفته
تو رفتی مرگ با من خو گرفته
یکی با تو نشسته خنده دارد
یکی در بی کسی ها بو گرفته
من منتظرت بودم ای یوسف کنعانی
با یک غزلی از دل در یک شب بارانی
کنج دل من غوغا دل تنگ نگاه تو
رفتی و پر از غم شد دل عاشق پنهانی
بادصبا
درسته که رفتی!
ولی هنوز این قلب به عشق تو میتپه»؛
رفتی بدون یک خدا حافظی ی دیگر
من ماندم و سیگار و دود و برج خاکستر
من ماندم و این درد جانفرسا و یک گوشه
با خاطراتت می شوم گم توی هر دفتر
تنها درون خانه با خود عالمی دارم
از ابتدای پنجره تا انتهای در
با حس بد هر...
نشانی، ازت ندارم .
نشان به آن نشانی
که اولین نگاهم به نگاهت
از نیمکتی چوبی آغاز شد و آن نیمکت، وعدگاه عاشقانه ی من وتو بود.
اما حیف ،
چه زود دیر شد
و تو رفتی،
بی آن که نشانیت را در قلبم بنشانی....
حجت اله حبیبی
رفتی بدون یک خدا حافظی ی دیگر
من ماندم و سیگار و دود و برج خاکستر
نام تو را در گوش من هر روز می خواند
این عشق کهنه این زبان حال خنیاگر
حالا بدون تو من و این خاطراتی چند
تنهایی و سیگار و شعر و برگی از دفتر...
رفتی بدون یک خدا حافظی ی دیگر
من ماندم و سیگار و دود و برج خاکستر
من ماندم و این درد جانفرسا و یک گوشه
با خاطراتت می شوم گم توی هر دفتر
تنها درون خانه با خود عالمی دارم
از ابتدای پنجره تا انتهای در
با حس بد هر...
روح و جانم !
گرچه رفتی و با رفتنت مرا کُشتی ...
امّا من هنوز هم امیدوارانه
چشم انتظارِ آمدنت هستم
زیرا بارها این را شنیده ام که می گویند:
قاتل همیشه به محل جُرم، باز می گردد !!!
به قلم شریفه محسنی ,شیدا,
کاش بودی ومی دیدی
شبی که از کنارم رفتی ،تمام خاطرات باتو بودن را به آتش کشیدم
حتی خودم را
باور نداری از قلب سوخته ام بپرس حجت اله حبیبی
سگها کنار استخوانت خودکشی کردند
بعد از تو حتی دشمنانت خودکشی کردند
بوی تن تو مست کرده لاشخورها را
زنبورها دور دهانت خودکشی کردند
رفتی و مرگ آهنگ می زد پیش پاهایت
تصنیف ها روی لبانت خودکشی کردند
پیغمبر تاریکی! ای ارواح شیطانی
پشت سر تو پیروانت خود کشی کردند...
تو رفتی و پر پروانه ها سوخت
زکبریت غمت این دل بر افروخت
تو رفتی وجهان با آه سردی
لباس آخرت بهر دلم دوخت
حجت اله حبیبی
رفتی وآسمان دلم ابری شد
می ترسم ،باران بگیرد
من و بارون....
و چتری که دستان گرمت را می طلبد...
حجت اله حبیبی
رفتی وآسمان دلم ابری شد
می ترسم .....
می ترسم ،باران بگیرد...
من و بارون و چتری که دستان گرمت را می طلبد...
حجت اله حبیبی
روی خطوط سرنوشتم رد پایت بود
هرجا که می رفتم به گوش من صدایت بود
هرجا، میان کوچه و شهر و خیابان ها
حتی به سرخط خبرها ماجرایت بود
آنقدر بودی تا که دنیا بی تو کوچک شد
دنیای کوچک در کنارت بی نهایت بود
در فصل های سرد و...
غزل
در سینه ام آتش به پا کردی و رفتی
با سوزِ غم ها آشنا کردی و رفتی
با آن که تو غیر از وفا از من ندیدی
ای سنگدل آخر جفا کردی و رفتی
زیباترین راه است راهِ عشق ،امّا
برگشتی از راه و خطا کردی و رفتی
دیدی؟...