شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
زمینِ بعد بارانی
و من گنجشکی تشنه
بر بلندای درختی خشک
امان از گربه سیاه ها
که دست از سر کوچه بر نمیدارند
عزیز من ....
هیچگاه دیگر از من نپرس...
چرا
گاهی سگ می شوم
تو که جایی نمی رفتی
من تو را ...
میان این شعرها پنهان کرده بودم . ...
امان از دست این ...
سارقان ادبی
همیشه میگفت
با کسی زیادی باشی ترکت می کند
گله ای نیست
اگر ترکمان کرده است
پدرانمان قبل انقلاب
خیلی با خدا بودند
مو به تنم سیخ می شود
خانه ام که هوس کوبیده می کند
کاش گوشت پدرها
حلال بود
منقار تمام کلاغ های این سرزمین
سوخته است
اخبار جنگ این روزها
خیلی داغ است
دوستت دارم
آنقدر که هیچکس به گردم نمی رسد
به تو که ،
به تو که ،
به تو که ،
به تو که فکر می کنم
اسبی در من چهار نعل می دود
سواری از خط عبور می کند
گلوله
گذشت
بدن
تمام شد
اما
خیابان
هر روز
از همانجا
عبور میکند.
پنجشنبه ❣️
آسمان بوسهای از لبخندت چید،
و زمان در چشمانت متوقف شد،
پنجشنبه از بوسهی تو معنا گرفت…
چهارشنبه ❣️
باد نامت را میان برگها
پخش کرد،و هر برگ شعری
از دلتنگی شد،
چهارشنبه در عطر نگاهت گم شد
سهشنبه ❣️
ماه میان گیسوانت خوابید،
و ستارگان آرام در
صدایت فرو رفتند،
سهشنبه از رؤیای
تو لبریز شد…
یک شنبه ❣️
ابرها از چشمانت آغاز شدند،
و باران به جای زمین، بر دلم بارید،
یکشنبه از تو بوی دریا گرفت…
شنبه ❣️
تو آمدی و زمان از نفس افتاد،
خورشید بر شانههایت نشست،
و شنبه در رؤیای لبخندت متولد شد…
چکامه هفته ❣️
شنبه ❣️
تو آمدی و زمان از نفس افتاد،
خورشید بر شانههایت نشست،
و شنبه در رؤیای لبخندت متولد شد…
یک شنبه ❣️
ابرها از چشمانت آغاز شدند،
و باران به جای زمین، بر دلم بارید،
یکشنبه از تو بوی دریا گرفت…
دو شنبه ❣️
دریا آینه...
تو را بـه جان مادرت بـیا
همین آدینه ۍ تـا برداشته شود
محکومیتِ دلتنگـی از پیشانۍ آدینه
دلخوشۍ روز آدینه
بستگـی به آمدنِ تو دارد
چشم انتظاری سخت است
مـا را دیگر مجالی نـمـانده است
محبوب من
تو مثل یک رازِ نجوا شدهای
که هیچ کسی جز من
نمیتواند لمسش کند…
و همین باعث میشود
دنیایم جاودانه شود.
دلم دشتیست که
شادی سالهاست، از
آن کوچ کرده، است
کویر حتی
خاطرهی باران را هم
از یاد برده است
«آمدی جانم…»
نمیگویم اما
فال میگیرم
حافظ را شاید
یکی از این شعرها
تو را برگرداند
در جمع نمیخندم
خنده برای کسیست
که جگرش اینهمه
خونآلود نیست
باز هم امشب سرم
در گریبان خیال و
چشمهایم پر از
راههای نرفته،است
شبها سرم را روی
شانهی شعر میگذارم
و با صدای گیتار در خیال
غمهایم را یکی یکی
میشمارم
دلم. اناریست
که کسی آن را نشکست
اما خون از درونش راه افتاد
در بهشتِ خیالم مادرم
دعایی از جنسِ گندم
بر پیشانیام میکارد
و آفتاب ساقههـای
روحم را نوازش میکند.