شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
من اگر کافر و بی دین و خرابم
به تو چه؟
حال دلم خوب نیست...
منم و یک فنجان چای
تکیه داده ام ...
به پشتیِ قدیمیِ قرمز اتاق...
چند بیتی شعر سروده ام
از برق چشمانش...
از سکوت پر از رضایتش...
صدای کلاغ های سرگردان
بر فراز آسمان خانه
خبر از اتفاق غریبی می داد.
اتفاق افتاد...
آن هم چه...
هرگز تو نگو جمله ی دل کندن را
با من تو بگیر حس دل بستن را
با قلبِ شکست خورده ام ، بازی باز؟
تکرار نکن بازیِ دل بردن را...
..
..
بهزاد غدیری(شاعر کاشانی)
الهی به مستان میخانه تو
به عاقل های دیوانه تو
به نور صبح دل های عاشق
به رقاصانه در رقاصه تو
می بده تشنه نوشیدن می با توام
در عطش مستی بد با تو ام
آمده ام مست ام کنی ای خدا
آماده ی رقص ام کنی ای خدا
به...
کاغذی بودی و هر کس روی تو چیزی نوشت
زندگی بی ترس دوزخ روز دیگر در تمنای بهشت
نیک و بد بودن به دست دشمن و تو چون زمین
هر که را پس می زدم از جنس آن تخمی که کشت
هیچ درمان ندارد ابلهی را زخم دشمن
باش تا...
«خیال عاشقی»
خوشم ،کنارِ خیالت دوباره من مستم
که در به روی همه غیر از عشق تو بستم
خوشم کنارمی و با منی و در قلبم
چه خوب بعد تو از چشم دلقکان رستم
تو نور عشقی و تابیده ای به سمت دلم
میانِ هاله ای از تو ، گیاه...
تو اگرِ در جانِ من نباشی،
واژه ها مبهوت می مانند،
شعر میمیرد،
قلم می خُشکَد،
دلِ دفتر میگیرد ..!
امروز تمام خاطره ها خاک میشود
بودن ها و نبودن هایت خاک میشود
به جرم عشق پوچی که در سینه کاشتم
در انتهای جاده ی عشق خاک میشود
جاوید با نگاه پر از انتظار خویش
دور ترین نقطه احساس خاک میشود
دستان خسته از غول و زنجیر تو یار
لا...
بلدم تکیه کنم باز به دیوار خودم
یا حصاری بکشم دور و بر غار خودم
بلدم آه به آه از تو بگویم هر بار
تا بسازم قفس از غصه بسیار خودم
بی تو بی تابی هر خاطره ات یادم داد
تک و تنها بشوم، شانه و غم خوار خودم
لعنتی...
شبیه رفتن من اشک های تو هم جاریست
نپرس آن روز بی چارگی ام به خاطر کیست
تو آفتاب حیات آوری برای همه
اگر من آدمکی برفی ام گناه تو چیست؟
شکستی و ریختم به پایت جهانم را حالا
برو برای همیشه ، خرابه جای تو نیست
شبیه باد اگر...
امشب بیا و خستگی هایم جواب کن
یک یک نوشته های دلم را حساب کن
بی مهری ات مشابه کابوس بود گذشت
شکر خدا که آمدی ترک عتاب کن
از دودمان لطف نگاهت کمی به من
یا که به ناز و حلقه ی مویت عذاب کن
با تاب موی تو...
حال بد مرا عاشقانه بر هم زن
قصه تلخ مرا از میانه بر هم زن
در جهانی که پر از نیرنگ و ریاست
بیا و فاصله را ماهرانه بر هم زن
دو چشم خانه در آرزوی دیدن توست
شب غمگین من بی بهانه بر هم زن
صدای بلند ساعت و...
در نگارستان عشق ، مشق من چشمان توست
آرزویم دیدنِ آن چهره ی خندانِ توست
...
...
بهزاد غدیری (شاعر کاشانی)
در مسیری بی توقّف سالها هستم اسیر
خسته ام از زندگی دستان سردم را بگیر
زخمه ی ساز صدایت عقل را از من رُبود
نقش در اندیشه ام بستی و در لوح ضمیر
چشمهایت ساحل شعر و خیال و خاطره
من جناس ساده امّا، تو مراعات النظیر
من حسادت میکنم...