متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
کراش• زدن مال طهرانی هاس
ما تُرکا میگیم
•مَن سَنینَ گُزلَرینَ حِیران اُلموشام•
یعنی من حیرون چشمای تو شدم
کوثرنجفی♡چشمه♡
سراغت را
از بهار گرفتم
صد اردی،بهشت
به پیشواز آمد
اسبِ بَد رامی ست؛
دوست داشتنت!
ببین تمام من شدی
ومن در حسرت کمی بیشتر
غرق تو شدن عاشقانه میسرایمت
لمست میکنم بی آنکه جلوه حضور باشی
صدایت میکنم بی آنکه بشنوی مرا
آه از بوی تنت
بی حضورت میپیچد به جانم
ما زنها اینگونه ایم
عاشق که میشویم دنیا ، دنیا رویا میبافیم
در رویاهایمان...
میخواهم باتو باشم.
فرقی نمی کند چند سال طول می کشد...
چند ساعت باید دوری ات را تحمل کنم.
می خواهم دستانم فقط دستان تو را لمس کند
از بوسه ی لبان تو مست شوم و
آغوش تو آرامم کند.
نغمه ی عشقمان آهنگ دوست داشتن بسازد با طرح
نگاه...
مگر می شود تورا از خاطرم دورکنم ،
می خواهمت ازدل وجان...
تورا با تمام وجود در آغوش میگیرمت
میبوسمت...
وسط میدان شهر...
میان باجه های شلوغ...
در باران...
می خواهم همه بدانند لیلی قصه منم...!!!
و آغوشِ تو از آن من است!
نمی خواهم عشق چون سکانسی شود در...
روزی میرسد که در خاطره ها من بزرگترین اشتباه تو باشم و تو زیباترین اتفاق من
من درد باشم و تو سرد
من سکوت باشم و تو فریاد
روزی من از دیار قلبت کوچ میکنم و تو در میان قلبم تا آخرین ضربان اتراق میکنی
روزی که تو مرا ازیاد...
امشبم که باز غم دارم نیامد باز هم
مثلِ باران اشک می بارم نیامد باز هم
تا مرا آزرده خاطر دید، زخمی تازه زد
من که زخمش را خریدارم نیامد باز هم
شب نشینی از قضا آغازِ جان دادن است
هر شبانه گرچه بیدارم نیامد باز هم
من سراپا عشق...
گل یاس و نگاه عاشقانه
هوای دل پر از شعر و ترانه
بیا ای عشق! مهمان دلم باش
که پاییز است و فصل شاعرانه
بادصبا
پروانه ی دلباخته؛
با جنونی عاشقانه،
خودش را به آتش شمع زد...
***
چه انتحار شجاعانه ای!
زانا کوردستانی
اما تو بمان !
وقتی همه رفته اند
وقتی کسی نیست که صدای قلبت را بشنود
وقتی همه دشمن شده اند
تو بمان و به من بیاموز صلح را رفاقت را عشق را
اما تو بمان
رفیق روز های روشنم
تمام شب را بیدار بودم
تمام شب تاریک را
به پنجره ای سرد می نگریستم که مال من نبود
اما نور کوچکی که از آن می آمد قلب مرا نشانه گرفته بود
..
نور کوچک من
گاهی صبر میکنم همه چیز سیاه و سرد شود تا بتوانم دوباره ببینمت
تو...
در بی تو بودن های شبانه
خیال تو
نوید نگاهت را
به چشم هایم می دهد
خدا را چه دیدی
شاید که یک شب
در پس سوز تنهایی
میان عمق نگاهت
پناه گرفتم
مجید رفیع زاد
بعدِ تو من دیده ام آهسته جانم می رود
جان ز تن گشته برون روح و روانم می رود
دردهایم نیز می نالند از درد کسی
ناله هایم هر شبی تا آسمانم می رود
هیچ دردی نیست همچون درد بی درمان عشق
نیشِ آن تا قعرِ مغزِ استخوانم می رود...
هر شب
کنار خیالت می نشینم
اما نه شانه ای برای تکیه می بینم
و نه دستی برای نوازش
چاره ای نیست
جز آنکه همراه با خیالی واهی
از شب عبور کنم
تا در سپیده ای دیگر
به دنبال آرزوهای
گمشده ام باشم
مجید رفیع زاد
ای نسیم هوشیاری از جوانی ام مپرس
بی خبر از خلوت ما، از نشانی ام مپرس
شوکران عشق را هر لحظه ای نوشیده ام
زین سبب لطفی نما از جاودانی ام مپرس
گوشه به گوشه ی قلبم پاره از زخمی شده
با دو صد زخم عیانم از سخت جانی ام...
فقط صدا باش
در هیاهوی جنگل
بهاری
خود به خود می روید