متن عشق سوزان
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عشق سوزان
اجاق دل، ز بهرِ مهرِ تو، گرم از محبّت شد!
بیا مهمان قلبم شو؛ که احساسم به وجد آری!
هر زمان، شورِ دلم، مهرِ تو را میجوید از نو
پای دل، پیوسته میگردد، به سوی خاطراتت
ذره ذره آن سیه چشمان تو بر دل نشست...
آتشفشانِ قلبم،❤️
در آتشِ عشق،❤️
میلِ فوران دارد؛❤️
دلش میخواهد:❤️
مذابهای سینهام را،❤️
تا دورترین کهکشانها،❤️
منتشر سازد؛❤️
و به اجرامِ گداختهی آسمانها،❤️
بفهماند:❤️
چقدر سوزان است؛❤️
و چه اندازه میسوزد؛❤️
در تب و تاب عشقی ناب!❤️
به لطف آن دو چشمان سیاهت...
منم قربانیه ناز نگاهت...
زندگی در پی چشمان تو جریان دارد...
پلک بر هم بزنی زندگیم میپاشد...
چیزی که میان من و تو خورده پیوند...
چشمان سیاه تو و دیوانه دل ماست...
چه ها داری میان آن سیه چشمت...
که ویران کرده قلب عاشق ما را...
مرا به سجده کشانده...
خیال چشم سیاهت...
تیر چشمان سیاهت...
بد میان قلب ما، جا خشک کرده...
چشمم به راهِ تو، دلم در اضطراب است
این فاصله یادآور رنج و عذاب است
لحظه به لحظه میشمارم روزها را
در کشور روحم پس از تو انقلاب است
بر آب و آتش میزنم وقتی. نباشی
یک چشم من خون است یک چشمم گلاب است
دور تو میگردم تمام روز...
گر تو را با ما تعلق نیست، ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست، ما را تاب نیست!
آنکس که نگاهش،
پریشان بکند قلب مرا،
مثل تو کیست..؟
به گمانم جان دادن هم کم است...
در پی یک لحظه بوسیدن تو...
چشمم به راهِ تو، دلم پُر اضطراب است
این فاصله یادآور رنج و عذاب است
لحظه به لحظه میشمارم روزها را
در کشور روحم پس از تو انقلاب است
جانم تویی ای گل ولی از،دست دوری
یک چشم من خون است یک چشمم گلاب است
دور تو میگردم بخواهی یا...
باده چرا؟
مست می کند هر نفست جان مرا …
در خیال تو شبی تا به سحر سوختمی
همچو شمعی که در آتش به شرر سوختمی
آتش عشق تو در سینه چنان شعله کشید
که چو پروانه در این شوق و خطر سوختمی
چشم مستت چو به جادو دل من را میبرد
در تب هجر تو هر لحظه دگر سوختمی...
شب شکست آینه در چشم مهتاب امشب
میچکد خون غزل از ریشه مضراب امشب
پنجهی پیچک پاییز به تاراج گل است
میرود قافلهی عمر به شتاب امشب
تار مویی است میان من و دیوانگیام
میکشد سلسله را شیفته در تاب امشب
صد هزاران گره از زلف پریشان باز است
میشود...
نگاهت آتش عشقی به جانم میکشد هر شب
مرا در شعلههای امتحانم میکشد هر شب
چو پروانه به گرد شمع رویت میزنم پر را
غم هجران تو تا آسمانم میکشد هر شب
نشسته در کمین چشم مستت همچو صیادی
به تیر غمزه سوی آشیانم میکشد هر شب
به باغ دل...
اول تویی آخر تویی من را تو سردار آرزوست
عشقم تویی در راه تو این سر بر دار آرزوست
لعنت به هر لب جز لبم که بر لبت بوسه زند
دل پای عشقت داده ام ای عشق دلدار آرزوست
من برای بوسه از لبهای مست ،
حاضرم جان بدهم...
جان که ارزانی تو ،
دین و ایمان میدهم...
دلم بی آن سیه چشمان مستت...
مثال تن بدون جان میماند...