آدم می میرد جاده نه، پرنده می میرد آسمان نه، نه جاده نه آدم نه آسمان نه پرنده هیچکس نمی ماند هیچ چیزی تنها یک چیز ماندنی ست بوسه ی ما در نگاهِ سیب
برایم بخند️ برایم که میخندی چشم هایت که هیچ آسمان هم زیبا میشود ..
ناگهان شیشههای خانه بی غبار شد آسمان نفس کشید دشت بی قرار شد بهار شد!
ابر ابر ابر ابر ابر باران باران باران باران باران آهی ست گرفته سینه ی آسمان را
بی تو تهران چیست؟ آیا از بلندی دیده ای؟ آسمانی تیره برجی کج دماوندی کثیف...
وقتى تو کنارم هستى آسمان هم به زمین بیاید فقط به هواى تو نفس مى کشم هوایم باش که من از نفس کشیدن سیراب نمى شوم
و بیابان زیر سایه ی درخت و سار کوچکی غنوده بر رویای آسمان
آسمان چشمانت را ... برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد ابری نکن...!
*تو* که باشی هوای قفس از آسمان وسیع تر است
فقط به آسمان تجلی قلب تو خیره می شوم و آرام میگیرم
امیدها شبیه هم نیستند دست یکی به آسمان چنگ می زند دست یکی به انسان دستهای انسان ها شبیه هم نیستند یکی خاک را به باد می دهد یکی عمر را انسان ها شبیه هم عمر نمی کنند یکی زندگانی می کند یکی تحمل ...
آسمان آبی نیست قاصدک از غم و تاریکی خبر می آرد/ گوش داریدزمستان آمد موسم سردی و هنگامه ی بوران آمد آرزوها همه در خاک/فرو خفته و یخ می بندد...و جهانی که به من و به احساس و گل و غزل می خندد.
آرزویت را بر آورده می کند آن خدایی که آسمان را برای خنداندن گلی می گریاند
در آسمان خبری از ستاره من نیست که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است
به اشتیاق اولین دانه برف به تحمل آخرین برگ پاییز به گرمای تن خورشید و به زیبایی آسمان شب قسم می خورم که دوستت دارم
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟
باران که می بارد دلم برایت تنگت تر می شود... راه می افتم، بدون چتر، من بغض می کنم، آسمان گریه می کند !
چراغ ها را دزدیده بودند. می خواستند راه خانه ات را گم کنم. بیچاره ها نمی دانستند٬ آسمان هر چه تاریک تر٬ ماه درخشان تر!!!
صبحها وقتی خورشید در میآید متولد بشویم هیجانها را پرواز دهیم ... روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم ... آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی ریه را از ابدیت پُر و خالی بکنیم
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بدآهنگ است بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بیبرگشت بگذاریم، ببینیم آسمان ِ «هرکجا» آیا همین رنگ است؟
تو آسمان منی جز پناه آغوشت برای بال و پرم وسعت پریدن نیست
آسمان که نشد، چرا درخت نباشم وقتی تو در من این همه پرنده ای؟ ذهنم پُر از لانه هایی ست که برای تو ساخته ام....
بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن بر آسمان بپاش شراب نگاه را بگذار از دریچه چشم تو بنگرم لبخند ماه را
آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی... قصه این است چه اندازه کبوتر باشی