شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
با چشم اشک آلود خود این غصه را سر می کنم
دل را به دریا می زنم دیوانه محشر می کنم
با چشم دل می خوانمت ای جان که جانانم تویی
با این دل دیوانه ام شب را منوّر می کنم
عاشق شدم با دیدنت بیمار آن خندیدنت
لبریزم از...
دنیای ترا ره هوس می فهمد
معنای ترا ته نفس می فهمد
احوال مرا که گفتنی نیست فقط
گنجشک درون یک قفس می فهمد
«بت روی تو»
امشب برای چشم تو یک کار دیگر می کنم
از صورت زیبای تو، نقشی مصور می کنم
لبخند شیرینی بزن، تصویر تو بهتر شود
فرهادم و با تیشه ام سنگی چو پیکر می کنم
دل می تراشد سنگ تو، از بهترین سنگ ها
امشب تمام قامتت، از...
توی همراه قلبم بهترینم
کنم جان را به قربان یاسمینم
شوم دلشاد گویی در زمانه
اگر دستم بگیری نازنینم
باد صبا
دلم را، آفریدی ، غم چرا در آن نشاندی
چرا در خانه دل، عشق را در جان نشاندی
چه سود از دل،چه سود از عشق،جانانم تو هستی
نشاندی عشق را جانا، چرا هجران نشاندی
بادصبا
دلم پر درد و درمانی ، ندارد
ز بارِ غم، به جان؛ جانی ندارد
به خود گفتم، در این عالم؛ خدایا
چرا ، این دل ؛ غزلخوانی ندارد
بادصبا
ای خوبتراز خوبان ای شاخ گل خندان
بهر دل ما یک دم لبخند بزن رقصان
بنمای کمند زلف چون دلبرکان ای یار
دستی بزن و گاهی با ما بنشین شادان
بادصبا
من منتظرت بودم ای یوسف کنعانی
با یک غزلی از دل در یک شب بارانی
کنج دل من غوغا دل تنگ نگاه تو
رفتی و پر از غم شد دل عاشق پنهانی
بادصبا
اگر با سوزش من می شوی جانانه خوشحال
بکش کبریت خود را روی این انبار پوشال
تو حق داری نچینی بنده را از روی شاخه
کسی هرگز نباشد طالب یک میوه ی کال
من و این کوچه های ممتد و دیوار سنگی
مرا یک سایه دائم می کند در کوچه...
خدنگِ هر نگاهِ آتشین ات
و برق هر دو چشمِ نازنین ات
شکارم میکند، هی میکشاند
مرا هر دم بسوی سر زمین ات
من تو پونزده سالگی
عاشق شدم... معشوق من نوزده
سالش بود و معروف ترین شاعر
جوونی که ازش تعریف میکردن...
اون موقع ها هیچوقت ندیدمش!
یعنی از نزدیک نشد ببینمش...
اما همین یه شعر مگه کافی
نیس برای عاشقش شدن؟!
معشوق ما غایب!
دلش در دل ما حاضر بود:)♡
دیالوگ...
هر شب غصه میخوریم
من و سیگار
او غصه ی مرا
و من غصه ی تو را
بعد از تو
من و غم و سیگار و لب هایم هماهنگیم
خاطراتت را دود میکنیم
شب از نیمه گذشته
و ما بیداریم هنوز
ای کاش که پروانه ی زیبا باشیم
یا قاصدکی میان گلها باشیم
سرشار ز عشق تا سحر در بُستان
خنیاگر دل چو مرغ مینا باشیم
بادصبا
خسته ام مثل عقابی که پیر شده
یا پرنده ی زخمی از پرواز تیر شده
ابر باران عشق از تن ام گذر نکرد
باد پیمان شکسته نصیبم کویر شده
تا آخرین نفس منتظر است آهو بیا
وقتی به چنگ تیز پلنگی اسیر شده
رودی کشته بدون جنگ با آبشار شده...