متن عشق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عشق
«وقتی عشق معنا شد»
روزی فهمیدم،
عشق یعنی نخواستنِ بیشتر،
یعنی دیدنِ او در هر جا،
حتی وقتی نیست.
تا پیش از آن، میخواستمش...
در کنارم، در صدا، در لمس، در روزمره.
اما عشق، از دیوارها رد شد،
از زمان گذشت،
و آرام نشست، در گوشهی جانم.
دیگر او را...
«عشق از فاصله»
تو آنسوی زمین نفس میکشی،
و من، در اینسو، به هوایی که از تو میآید زندهام.
میگویند فاصله سرد میکند،
اما من هر شب از گرمای صدایت خوابم میبرد.
در این رابطه، لمس نیست، آغوش نیست،
اما عجیب است ،
گاهی در میان سکوت صفحهی خاموش،
حضور...
«وقتی فکر بیدار شود»
فکر اگر بیدار شود،
هیچکس به کسی نمیگوید:
"تو باید مثل من باشی."
فکر اگر جرأت کند،
میبیند حقیقت،
جامِ آبیست
که از هر چشمهای میجوشد.
نه آسمان از آنِ یک قوم است،
نه عشق، ارثِ مذهبها.
آدمی وقتی بفهمد،
که زمین زیر پای همه یکیست،...
«آرام بمان، من خودم میسوزانمت»
به من نگاه کن…
نه با هوس،
نه با حسرت
آرام.
من زنم،
عشق را با لطافت میبلعم
و با شهوت پس میدهم.
پیشم بنشین،
مثل کسی که میداند
برای رسیدن
عجله لازم نیست.
من خودم
وقتی زمانش برسد
کلماتت را میبوسم،
نه فقط لبهایت...
«بیاجازه، دوستت دارم»
دوستت دارم
بیاجازه،
بیحسابوکتاب،
مثل شعلهای که نمیخواهد منطق بلد باشد.
دوستت دارم
آنقدر نزدیک،
که اگر نفس بکشی،
ریههایم
به جای تو هوا میگیرند.
اگر صدایت را
یک لحظه
از من بگیرند،
به گوشم خیانت میشود
و تمام دنیا
گنگ!
چه اهمیتی دارد
فاصله؟
عشق من...
گاهی آدم دلتنگ نمیشود
فقط سنگین میشود
انگار کسی دانههای شن ریخته توی جیب روحش
بیصدا راه میروی
بیصدا نفس میکشی
بیصدا میمانی برای کسی که دیگر نیست
صبح که میشود
چای را تلخ میخوری
نه از عادت
از اینکه یادت میآید
قند را کسی باید بریزد که نیست
آدم کسی رو داشته باشه که بتونه به دستهاش فکر کنه
و موهاش
و دندونهاش وقت خندیدن
و چشمهاش...
و چشمهاش...
آخ چشمهاش!
از ما که گذشت،
به شما اگر رسید
به جای ما
روزی هزار وعده
دوستش داشته باشید...
مىدانم که تصمیم درستی گرفتم
اما کاش تصمیم درست این نبود
عشـــق؛ عینک سبزی است که با آن،
انســــان کاه را یونجه میبیند...
عشـــــــــق اگر عشـــــق باشد!
هم خنـــــــده هایت را دوست دارد،هم گریــــــــه هایت را . . .
هم لحظه هاے شادابے ات را مے پسندد،
هم روزهـــــــــــاے بــــــے حوصلگـــــــے اتـــــــــ را . . .
هم دقایق پر ازدحامت را همراهے مے ڪند، هم دقایق تنهایے اتــــــــ را . . .
عشــــــــق...
دلتنگ که میشَوَم
چه عاشقانه میبافم
خیالِ بودنَت را
در امتدادِ زندگی،
وقتی پیچیدهترین گرهها
به سختترین راهها میرسند،
آنجا که واژهها
در سکوت غرق میشوند،
و تمامِ داشتهها
به قامتِ پایان میایستند،
آنجاست که
تنها عشق
میتواند
آوازِ گمشدهیِ
آغاز را
نجوا کند.
روزگارم تلخ شد، شبزندهداری میکنم
با غمِ دیرینه هر شب سازگاری میکنم
گاه از هجومِ غصههای بیامانِ روزگار
با خیالِ خندههای دور، یاری میکنم
در جوانی سهمِ من از زندگی اندوه بود
با قلم، از دردِ خود آتشنگاری میکنم
خنده از لب رفته و اشکم رفیقِ هر شب است
من...
گویی این دل با نگاهت آشناتر میشود
سینهی ویرانِ من از عشق، بهتر میشود
در کنارِ تو غمِ دنیا فراموشم شود
تلخیِ ایّامِ من با خنده کمتر میشود
رنگِ لبخندت اگر بر لحظههای من نشیند
فصلِ سردِ جانِ من یکباره خوشتر میشود
شیشهی عمرم اگر با نامِ تو پیوند خورد...
صدای آرزوی قلبم
حواست هست؟
کجای این قلب را
نشانه گرفتی
که چشمانت را
هر شب خواب میبنم
و عاشقتر از دیروز
صدای آرزوهایم را
به بال عشق می بندم
حواست هست؟
کجایی این بودن قرار گرفتی
که دلم هر ثانیه
در انتظار شنیدن
دوستت دارمی از زبان تو
تمام...
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
دموکراسی بین من و تو این است که
همیشه در همه چیز،
حق با چشم هایت است ..
دلم میخواد برگردم به عصر پارینه سنگی ، به گذشته هایی که بردگی رواج داشت .
بعد یه روز کل قصر خالی از سکنه بود بلند بلند صدام بزنی و بگی بیاااا اینجا .
منم با اکراه و شرم بیام کنارت و بگم بله سرورم .
بی اختیار پاشی و...
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
حال همهی ما خوب...
این روزها دلم مثل شهری ویران است.
هیچکس از کوچههایش رد نمیشود
جز یاد تو.
گاهی فکر میکنم اگر تو نبودی،
چیزی از من میماند؟
یا همین اندک شعلهای که هنوز در دلم میسوزد
از نگاه تو آمده؟
نمیدانم.
فقط میدانم تمامِ تاریکیها وقتی به تو فکر میکنم
کمرنگ میشوند....