متن اشعار اعظم کلیابی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار اعظم کلیابی
تنها بودم، تو نبودی، باران بود...
و هر قطره،
انگار وزنِ یک سال سکوت را
بر دوشِ پیادهرو میریخت.
درختان، نامِ تو را
با عجله
رها میکردند.
من در حصارِ شیشهای این پنجره،
دلم را، مثلِ اناری تنها،
دانه میکردم...
و میپرسیدم:
این همه سرخیِ شیدا،
میانِ این همه خاکستریِ...
🌻
تنها بودم
و این سادهترین تعریفِ تنهایی شد.
خانه ای متروک
باغچه ای پر از،برگ های زرد ونارنجی
درخت انجیر .
درخت انار
انار ....
هر دانه انارِ روی آن،
یک تاریخِ دقیق است؛
تاریخِ روزهایی که باید میآمدی
و نیامدی.
هر دانه را که میفشارم،
طعمِ گسِ صبر،...
قلم بردار،بنویس عاقبت روزی اثر دارد
که فرهنگ غلط همواره بر انسان ضرر دارد
همیشه درد از سر میشود آغاز،این یعنی
تَحَجّر بی تمدن گاه گاهی درد سر دارد
در این ایام بدنامی ز گمنامی ست بالاتر
خوشا بر آبرومندی،که نامی معتبر دارد
ز جهل ابلهان باید بسوزد عاقلِ دانا...
جغرافیای عشق ،
جغرافیای عشق ، تاریخ سر فراز
نامت همیشه باد. جاوید و ماندگار
ژرفای نیلگون ! ای عرصه ی جنون
دریای عشق و خون، موّاج بی حصار
امید زندگی ،نامت همیشگی
بر پهنه ی جهان مانا و استوار
هم فارس زاده ای هم فارس مانده ای
هرگز نمیروی....
آزاده باشیم و حقیقت را بگوییم
در وادی اندیشه راه حق بجوییم
گاهی بگوییم از غم و بیهم نوایی
از سستعهدیها و رنج بیوفایی
هرچند خوب است از گل و ریحان بگوییم
از شمع از پروانه و هجران بگوییم
هرچند درد عاشقی درد کمی نیست
این درد را غیر صبوری...
دلم تنگ شده است…
مثل ماهی برای دریا ...
مثل پرنده برای پرواز..
تنگ تر از پنجرههایی که به باران نگاه میکنند.
عشق تو،
مثل نفسِ گرمی است
که در حنجره ی یخزدهٔ صبح جاری میشود.
کاش میآمدی…
من و تو،
دو نقطه بودیم در یک سطر بلند…
حالا فاصله،...
باز،
در این دوریِ همیشگی،
روزها نو میشوند…
هر ثانیه،
برگی است که از تقویم دل کنده میشود
و باد،
آن را به کویر میبرد.
راه،
ریسمانی سرد است
به گردنِ روزهای تکراری.
تو نبودی…
و من،
در ایستگاههای خلوتِ ،
ساعتها
قطارهای سوختهی خاطرات را
تماشا میکردم.
کاش باد،...
شب،
از قابِ پنجره آغاز میشود،
جایی میانِ سکوتِ دیوارها
و نفسِ آهستهی زمان....
ماه، روی شانهی من خم شده است،
و رازِ ماندن را
در گوشِ سایهها نجوا می کند.
پراز بال و پرم...
از گون تا گندم...
از یاس تا یاسین..
صدای دوری میآید،
از جایی که چراغها...
به جای غسل شهادت بیا سر خود را
به خاک پای امام حجاز بگذاریم
قرار آخر ما قبله ی نخستین است
به خاک مسجد الاقصی نمازبگذاریم
بیا که پنجره را نیمه باز بگذاریم "
به سوی قبله ی آخر نماز بگذاریم
به وقت سجده قشنگ است اگر سر خود را
به خاک پای امیر حجاز بگذاریم
دلتنگى
پرندهایست
که وقتی مىآیى
کوچ مىکند
وقتی که مىروى
از کوچ باز مىگردد ...
هروقت میخواهی برو دیگر دچارت نیستم
رنجیده ازعشقم ولی من بی قرارت نیستم.
از درد میپیچم بخود چون پیله ی ابریشمی
پروانه ای در پیله ام بال فرارت نیستم.
. دربازی شطرنج دل مات نگاه تو شدم..
من باختم در زندگی مرد قمارت نیستم...
باغ دلم آتش گرفت از حسرت...
در مدارت گشتم و از،من شدی هی دورتر
من غرورم راشکستم تو شدی مغرورتر
باهمه اهل مدارا ، با من اما بی وفا
در فراسوی نگاهم هی شدی مستورتر
یا نمک دور از،نمکدان یا نمکدان بی نمک.
لحظه ها یا بی نمک شد یا زحدش شورتر
من در این ماهور...
سلامی پر از شور و شوق و سرور
به مردان غیرت زنان غیور
به هر کس دلش میتپد بایقین
برای سرافرازی سر زمین
ای کاش می شد سایه ی روی سرم باشی
درتنگنای زندگی مان در برم باشی
وقتی که دارم عاشقانه شعر می گویم
الهام شعرم، محتوای دفترم باشی
حالا که ایام جوانی رفته از دستم
مانند یک رؤیا کنارم، دلبرم باشی
تلخ است بی تو لحظه ها درموج تنهایی
پرواز کن...
اسلام دین مهربانی دین لبخند است
با مهربانی میشود پیغمبرم باشی
پاییز که میشود دلم غم دارد
بی تو دل من همیشه ماتم دارد
برگرد بیا که فرصتی دیگر نیست
برگرد دلم فقط تورا کم دارد
سلامی به زیبایی آسمان
به ابر و به باران و رنگین کمان
سلامی پر از مهر و شادی و نور
به ایران به این خاک پر از غرور
از مهر و ماه ، در همه آفاق برتر است
آن بانویی که قم به حضورش منور است
باران شده است تا که ببارد به شوره زار
با او کویر ، دشت ولای معطر است
این میوه ی کرامت و این جلوه ی بهشت
دخت عزیز کردهٔ موسی بن جعفر ...
پاییز پراز حضور زیبایی توست
رنگش همه رنگ موی رویایی توست
دلتنگ توام فقط تو را کم دارم
برگرد بیا چه وقت تنهایی توست
،هیاهوی غریب ومبهمی پیچیده درجانم ،
پرم ازحس دلتنگی که نامش را نمیدانم
برایم قاصدک ازعشق آورده ست پیغامی
ومن گرم نگاهش این چنین مبهوت وحیرانم
تو ازحال خوش بودن برایم شعر میخوانی
ومن درحسرت شبهای بی تو سخت نالانم
تواتش،میزنی بر دل به آهنگ غزل هایت
ومن در اولین...
آرزوی تو مرا کشت که یارم باشی
همدل و همنفس این دل زارم باشی
نکشم پای ازاین ورطه اندوه برون
تا زمانی که توهم اهل دیارم باشی
من بخوانم غزل شوق در آغوش طرب
تو هم آن زخمه همان نغمه ی تارم باشی
بی قرار تو منم مست وخراب تو...
در طلیعه مهرگان سلطان علی
به تماشا سوگند
و به هبوط گلابی
و جاری شدن شبنم در
آوای شقایق
گویا همه ما در ظهر عاشورا
غفلت پاکی را
در دل داشتیم و
به سمت منشور آفتاب
می دویدیم
نمیدانم...
وحشت زده اعتراف می کنم:
اگر آنروز،ما بودیم ،
در صف...