▫ می دانی با هر زمزمه ی پاییز صندلی را به پشت پنجره موهایم را بر شانه و نگاهم را به در می دوزم می دانی با هر صدای باران چتر را به خیابان عشق را به رقص و صدایم را بر سر می اندازم می دانی با هر عاشقانه...
تشنه ی بارانم قصه ی ابرها را بنویس تا بشویم پنجره ی چشمانم را
تو در اندیشه ی اندوه کدام درد منی ابرهای باران زا روی سقف خانه بر سر و سینه می زنند و من چه ساده در فکر بهاری دور تورا به جشن شالی و شکوفه خواهم برد!
حرفی بزن به لهجهی باران که مدتیست این بغض کهنه منتظر یک اشاره است
یک آینه مشتی سیب و انار اگر باران بیاد کمی بهتر است آن وقت از لابه لای دود سیگار برایت شکلک در می آورم و انار دانه می کنم سیب هم بماند برای بعد
یکشنبه غم انگیزیست باران میبارد هم از آسمان هم از چشمهای من مثل همیشه یکشنبه تکرار میشود اما مثل همیشه تو نیستی
ای غم انگیزترین حادثه ی پاییز است جمعه و نم نم باران و خیابان بی تو...
بالاخره باران آمد و هوا کمی تمیز شد. مردی که جلو تاکسی نشسته بود، گفت: «خدارو شکر که این بارون اومد و همه چیز را شست.» زنی که عقب تاکسی نشسته بود، گفت: «همه چیز را که نشست، هنوز آلودگی زیاده.» چند لحظه سکوت شد. زن گفت: «کاش بیشتر بارون...
در خموشیهای آه گوش کن، زمزمهی چشمه را میشنوی با طنینی آرام صبح را منتظر است و پرنده بیدار با طلوع خورشید بیقرارِ پرواز و صدای بالَش رنگِ معصومیتِ باران است هیچ میدانی گر که یک صبح نخیزد چشمه و نباشد پرواز آسمان، آه چه حزنی دارد چه سکوتی چه...
من بلدم پاییز باشد و تنهایی تمام خیابان را صفحه صفحه ورق بزنم و از هوای ناب پاییز ، جرعه جرعه بنوشم و زیر باران های مدام ، بخندم و دیوانه باشم ... بلدم گودال های کوچک انباشته از قطرات #باران را تنهایی فتح کنم ، آب بریزد توی کفش...
وقتی دلم گرفت زیر باران گریه کردم... وقتی اشکهایم میان قطره های باران گم شدند، تازه فهمیدم غم من چقدر کوچک است و غم آسمان چقدر بزرگ...
کمی آرام تر باران او دیگر کنارم نیست ...
«آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنات روی طناب رخت باران را اگر که میبارد بر چتر آبی تو و چون تو نماز میخوانی من خداپرست شدهام»
چتر باران را /بهم زد / توفان / پیاده رو / رقص پای پاییز
تا که رفتی از کنارم ناگهان باران گرفت ابر هم گویا توان این جدایی را نداشت...
باران گرفته است کنارِ نبودنت باران گرفته است همان جا که نیستی تکرار میکنم که کمی بیشتر بمان تکرار میکنی که نباید بایستی
باران پچ پچ ملایمش را به گوش زمین می زند شیشه زنجموره ی باران به ضرب قطره و من پنجه در پنجه ی چنار برای ریخته شدنم به من بگو با این همه پاییز که از تهرانم کنده شده چه کنم وقتی که نیستی میرزای من
گاهی چتر را باید دست باران داد روی سر خودش بگیرد و ما جایش بباریم
…اگر هنوز هم چراغ اطاقت را ڪہ خاموش می ڪنی… …یا زیرِ باران راه میروی …یا تنھا ڪہ می شوی یا در هر جایِ خاص یا شرایط خاصی ڪہ قرار می گیری… در دلت یادِ او می افتی… …حتی اگر بد و بیراه هم بگویی ……مطمئن باش …هنوز دوستش داری……...
برای قطرهی باران تکامل یعنی افتادن پدر میگوید افتادن برای مرد چیزی نیست
تو شبیه یک بارانِ نرمی، خیس نمیکنی، احساسِ آدمی را طراوت میدهی، شبیه یک خیابان در یک عصرِ بهاری ️️️
نخ باران به سرانگشت تداعی تو وصل است یاد میآورمت ابر میآوریام.
. حکایت بارانی بی قرار است این گونه که من دوستت میدارم..
انتظار/لانه کرده کنج اتاق/شب/سر و تن میشورد/در باران پاییزی .