متن رویا سامانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات رویا سامانی
واین منم
جا مانده از تمام شعرهای جهان
خسته تر از شاعری
که فصل ها را
در سکوت کلمات
از بَر کرده است...
تو نمی دانی
وقتی دلتنگم
کوچه های شهر
آهسته تر راه می روند
تا بارانی که از چشمان تو
می ریزد
مردم شهر را آلوده ی
خواب کند
حالا این هوا هم حتا
شبیه ماهی های خسته
پلک می زند
برای دیدن تو....
هنوز ،
زیر همین آسمان کم اُجرت
چشمهابم را می فروشم
یاد تو...
مثل باریدن باران
روی شعرهای خاموش است
بارانی که از قتلگاه
هزاران کبوتر
به تنهایی ام پناه آورده است
پیراهنت بوی دود میداد
پرسیدم: جنگ؟
گفتی: نه، ایستگاه قبلی
وطن بود
مگر نه این است که
سفیدی خیابان
زیر سرِ این برف است
پس چرا آدم برفی
سیاه میپوشد
تا یخش آب شود؟
پیراهنی کهنه ام که در
صندوقخانه مانده است
مثل پوتین های رنگ ورو رفته ی
پدر بزرگ ته انبار ی
یا چتر مادر بزرگ که
گوشه ی آشپزخانه نشسته است
شبیه پرنده ایم
که اسیر باران است...
شاید عشق
واکنشی مرکب است:
تر کیبی از رویا و دیوار،
از ایستادن تا تحلیل رفتن
از دستی که می شکافد
و دیواری که هر شکاف را به شاهراه
می رساند....
چگونه انکار کنم
عشقِ ماه و برکه را؟
حتا سکوت، با اشارهی تو
واژه را به دار میکِشد…
مرا خواب کن
که آلوده ی بُغضِ
شبم....
تا خندیدی
رنگین کمان
از آسمان پایین افتاد
و کلمات هنوز به بلوغ نرسیده بودند
که من در آنسویِ پنجره،
توده های متراکمی از ابرهای
خاکستری را
به رشته ی خیال می بافتم
خدا کند برف
ردِ پای تو را
گم نکند..
پاییزم...
مثل بوته ی گلسرخی
که عریان شده
اگر گودی چشمهایت
هندسه ی تحلیلی نیست
پس چرا اشکهایت
تا شانه های شب بالا میآید؟
قلب تو مثل گنجشکی ست
که بوی نان گرم همسایه
حواسش را دزدیده
از روی شاخه...
**حواسم را بُرد
بادبادکی که نبض تو را در دست گرفته است
حالا این نیمکت شوکرانی را مینوشد
که در چهار فصل
باران زاییده است....**
شاید عشق
واکنشی مرکب است:
تر کیبی از رویا و دیوار،
از ایستادن تا تحلیل رفتن
از دستی که می شکافد
و دیواری که هر شکاف را به شاهراه
می رساند....
نبودنت جور دیگریست؛
مثل فکر کردنِ من به تو
در کوچ تنهایی...
مرا که از پرده ی شب
به تو پناه می آورم
ببخش...
به زلال آب، به هوهوی بنفشِ
یک شعله
به آواز قفسی
که از گنجشک پُر است
به عاشقانه های فروغ که باد
در گوش دختر همسایه
لب می زد
مرا که اینگونه بی تاب توام
ببخش...
#رویا_سامانی
۲...
---
تکرار تو ....
بنفشه ای غمگین است
در دامن یاس های باغچه
مثل
رقص کولی سرگردان بین آب و آتش
که پیش از تو، گلویم
با عطسهی زمستان یخ می بست
نمی دانستم برف
چرا سفید است،
و چرا انعکاس صدایت هر بار
برفها را پارو می کند
ببین!!!...
و در آن سوی شیشه
نبض یک کبوتر
جهان را می آفرید
تا نام تو را فراتر از کهکشان
بر سنگهای مرجانی
بنویسند....
بعد از تو
هیچکس بین من وسایه ات
پادر میانی نکرد
تا عشق رنگ دود گرفت و
خاکسترش را
پاییز فوت کرد....
پاییز
منطق ندارد
باچشمانِ سرمازدهات
فلسفه می بافد