شعر معاصر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر معاصر
«حنین»
در شب سرد،
بی تو،
تنها،
برهنه پای،
ژنده، ژولیده،
پرسه های بی پایان.
در دل خود زمزمه می کنم،
چکامه ای از دوردست ها.
جز کوی تو ندارم جای،
یادت برایم آرام جان.
آه از این حسرت بی پایان،
که میان افکارم جان می گیرد،
گویی جان مرا...
«از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه می کنم: مثل موجها تو از کنار من دور می شوی... باز دور می شوی. روی خط سربی افق یک شیار نور می شوی.»
بهار شد،
سبزه رویید،
شکوفه شکفت،
بلبل خواند،
پرستو شاد،
چلچله از سبزه زار گفت.
قرقاول خوش آواز،
هلهله در گلستان،
زنبور پروانه سرخوش،
رقص گل ها در باد،
گل شیپوری تناز.
روییده اند بنفشه ها،
پامچال زیبا،
عطر گل ها درهوا،
کودکان غرق در رویا،
مادران در تقلا،
اما...
«سایه ی امید»
قامتش خمیده،
روحش رنجور،
جسمش تکیده.
مویش سفید،
دلش گرفته.
خسته از جبر زمانه،
ملول از مردمان،
گوشه گیر، آزرده،
زخم خورده از روزگار.
کوله باری از غم و غربت را می کشد بر دوش،
اما برای شادی بی قرار.
با پاهای بی جان و سنگین،
لنگ...
کاش
هیچ گاه عاشق نمی شدم
به خیابان نمی رفتم
زندگی را
در بساط دست فروشان نمی یافتم
و با آن زن کولی
در سطل های بزرگ زباله
تا کمر فرو نمی رفتم
و با انبانی از خاطره
به خانه برنمی گشتم
هنوز رفتار آب صمیمی است
و درخت در تابستان
بوسه هایش شیرین می شود
هنوز هم یک شاخه گل
زنبورها را خوشحال می کند
در کوهستان
از آن دامنه های زیبا بالا رفتم
از آن بالا
همه چیز کوچک بود
به جاده نگریستم
چیزی برای دلتنگی نبود
تن را به عطر گیاهان کوهی سپردم
و از کوه
پایین
آمدم
قبل از آنکه فروبریزد
و جاده را سنگسار
و مرا دفن کند
با دلتنگی
ظهر
برگ های زرد و آزرده را
از آن پتوس زیبا
جدا کردم
و خودم را
از آنچه دوست می داشتم
بعدازظهر
این گل زعفران بود
که به تنهایی
از شادی سرشارم می کرد
و به این عصر دلتنگی
رنگ می داد
قسم به مردن روحت، به قتل احساست
به تکه تکه شدن های قلب حساست
قسم به آن زن شادی که قایمش کردی
به ترس فاحشگی از نگاه هر مردی
به هیس روی دهانت اگر چه فریادی
به افت و کم شدنت در سهام آزادی
به صیغه های موقت به فقر...