متن پاییز
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پاییز
هیچچیز در پاییز، پنهان نمیماند.
نه سرخیِ عریان انار،
نه زردیِ رو به زوالِ برگها،
و نه رازِ مگو که میانِ دانههای سرخ،
برای شبهای یلدا، نهان کردهایم.
پاییز آمده تا به ما بگوید:
قلب، گاهی باید چنان از عشق لبریز شود
که مثل انار، ترک بخورد،
و دانه دانه،...
🌻
تنها بودم
و این سادهترین تعریفِ تنهایی شد.
خانه ای متروک
باغچه ای پر از،برگ های زرد ونارنجی
درخت انجیر .
درخت انار
انار ....
هر دانه انارِ روی آن،
یک تاریخِ دقیق است؛
تاریخِ روزهایی که باید میآمدی
و نیامدی.
هر دانه را که میفشارم،
طعمِ گسِ صبر،...
خورشید از لابهلای برگها میدرخشد،
فرشی از زرد و نارنجی بر زمین پهن است.
رنگها در صبحی شاد، آفتاب را به رقص درآوردهاند،
و لبخند خورشید، سرودِ زیبایِ زمان است.
ریزش برگها، عطری از خزان است
که در هوا میپیچد.
امشب از دست تنهایى،
تمام خویش را درخود گُم کرده مى بینم
گُلدان زرد جوانى را ترک خورده مى بینم
ضریح عشق درچلچله مشغله ام،
مسئله دار مى بینم،
بلور خاک بی ثمر
در ریشه درخت جانم
پاییز میبینم
مرغ دل در هوای مدینه مادر
حنجره شب پاره میبینم .
شبیه بغضِ دریا
که بر شانهی موج میافتد
میشکند
و دستهایش هرگز به ساحل نمیرسند
بارانِ آبی اشک
بر ماسهزارِ خواب میبارد
موجها در آینهی خود
پیراهنِ مرا میدرند
و صخرهها
نامم را در تاریکی مینوشند
نه به مقصد رسیدهام
نه به تو
نه به فانوسِ گمشدهای در دلِ طوفان...
پاییز قول داده بود که مرا مبتلا کند
نیمۀ آبان است من خسته ام از انتظار
انگار چیزی در هیچستان دلم کم است
وگرنه من آدم خانه نشینی نیستم
عصر پاییز، وقتِ آرامِ جهان است…
وقتی خورشید خسته، پشت شاخههای زرد پنهان میشود
و سایهها روی زمین دراز میکشند،
گویی همهچیز میخواهد کمی استراحت کند؛
دلِ زمین، دلِ آسمان، و حتی دلِ آدمها.
در عصر پاییز، هوا بوی چای تازهدم میدهد،
بوی بارانِ در راه، بوی پنجرهی نیمهباز و...
بارانهای پاییزی، قصهگوترین بارانهای دنیا هستند؛
آرام میبارند، اما در دلشان هزار واژهی بیصدا دارند.
هر قطرهاش انگار یادآور خاطرهایست که نمیخواهد فراموش شود.
و وقتی بوی باران در هوا میپیچد،
جهان برای لحظهای نفس تازه میکشد.
پاییز، فصلی است برای اندیشیدن…
برای قدم زدن در خیابانهای خیس،
برای نوشیدن...
پاییز که میرسد، جهان آرامتر میشود…
انگار همه چیز در سکوتی باشکوه فرو میرود؛
درختها لباسهای رنگیشان را میپوشند و باد، موهای خستهی زمین را نوازش میکند.
هوا بوی خاک نمخورده میدهد، بوی چای تازهدم و پنجرهی نیمهباز،
بوی دلتنگی و حرفهای نگفته.
پاییز فصلِ میانِ بودن و رفتن است....
🍂
درختی مانده در بادِ خسته،
برگی افتاده، بیصدا،
پاییز آمد با چمدانِ خاطره،
و من هنوز منتظر صدای توام
در کوچههای نارنجیِ دل...
دوست پاییزی من...
تو مثل برگی هستی که با هر افتادن، شعری در دل زمین مینویسد.
مثل بادی که خاطرهی کودکی را از لابهلای موهایم عبور میدهد.
تو آمدی با رنگهای نارنجی و طلایی،
با بوی خاکِ نمخورده و صدای دورِ زنگ مدرسه...
دوست پاییزی من،
تو همراز غروبهایی هستی...
هر صبح بارانیِ من،
هر روزِ باران خورده یِ
چشمانِ تو...
یک شعر ِپایــیزی
خواهد فقط ..!
پاییزتر
سرشارم
و از من میریزد تو...
راهت را کج کن
برگهای خشکیده نفس میکشند
تو شبیه چشمهایم هستی
دستهایت را به من بده
شانههایت پاییز را پر کردهاند
بگو
در این جنگلی که هذیان میگوید
چگونه میتوانم با رقص مه
چشم خورشید را نقاشی کنم؟
باید خود را پیدا کنم
تا فردا
با صدای چشمهایت بیدار...
بعد از تو
هیچکس بین من وسایه ات
پادر میانی نکرد
تا عشق رنگ دود گرفت و
خاکسترش را
پاییز فوت کرد....
پاییز
منطق ندارد
باچشمانِ سرمازدهات
فلسفه می بافد
پشت پنجره، ابری نیست
که باران را صدا بزند
پاییز ایستاده و
بافتن شال گردن ِنارنجی را
تا رسیدن تو و باران
ادامه می دهد
.
بهانهات گریهی پاییز است
و من تمام این فصل
آلودهی بغض پنجرهام
بهانهات گریهی پاییز است
و من تمام این فصل
آلودهی بغض پنجرهام
ای پاییز آمده با رنگ زر و لالهگون
برگها چون زر و عقیق افتاده بر بستان و بون
باد سرد تو که میآید ز کوهسار بلند
میبرد برگ درختان را به هر سو چون جنون
آسمان ابری تو دارد حال غمگین و خموش
ابرها چون اشک میبارند بر دشت و...
پاییز آمد و آورد با خود خزان
برگها ریخت چون زر بر این بوستان
باد سرد وزید و درختان عریان شدند
ابر و باران آمد، گرفت آسمان
برگ زرد و سرخ افتاد بر خاک سرد
رفت سبزی بهار، آمد این داستان
مرغکان کوچ کردند به سوی گرما
ماندیم ما در...
ای استکانِ تو لبریز!
ای از نگاه تو مخمور
شرابخانهٔ تبریز!
روانه شو به درختِ
خمیدهپشتِ خزانم
روانه شو به گلویم
که تشنهام به انارت