متن پاییز
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پاییز
پاییز که میشود دلم غم دارد
بی تو دل من همیشه ماتم دارد
برگرد بیا که فرصتی دیگر نیست
برگرد دلم فقط تورا کم دارد
پاییز پراز حضور زیبایی توست
رنگش همه رنگ موی رویایی توست
دلتنگ توام فقط تو را کم دارم
برگرد بیا چه وقت تنهایی توست
شـــیـریــن و کـمــی تـــرش بـه مـاننــد انـارم
دلـــدار تر از مـــن، تـــو بـگو کیـست نگارم ؟!
پاییز قشنگ است و به جان مهرتو ای دوست
یــادت نـرود بـر تـــو و عــــشـقِ تــــو دچـارم
مثل پاییز کمے بـــے تـــو..،
غم انگیزم و בلگیرم و بارانے و سرב.
غروب شد ، باران زد و برگ ها ریخته بود
باز پاییز خسته ی ، خسته ی ، خسته بود
غمگین ترین حالت پاییز عیان شد و انگار
عاشقی زیرِ نم باران دِلش شکسته بود
مرد ، کوچه ، گُلِ سرخ پَرپَر شدند و باز
عاشقانهای که از هم ،...
درست در مرزِ میانِ غروب و ستاره،
تو راه میرفتی.
زمین، زیرِ قدمهایت،
فرشی از آخرین نفسهای آتشینِ پاییز بود.
و دریا،
در دوردست، سکوتِ آبیاش را به خورشید میبخشید.
گیسوانت را اما به باد سپرده بودی،
نه!
این باد نبود که گیسوانت را میبُرد،
این رودخانهای از جنسِ تو...
پاییز را با تو آغاز میکنم
با هر نسیم خنک و بوسههای بارانی،
در سبز آرام چشمانت گم میشوم.
ای صاحب مهر، بیا و برگهای طلایی آبان را
مثل گیرهای کوچک بر موهای آذر سنجاق کن،
تا هر برگ ریخته یادآور عاشقانههای ما باشد.
انارهای سرخ و انگورهای پرطراوت،
خرمالوها...
🍁قرار عاشقانه"
باران میبارید،
و ما
بیچتر،
بیکلام،
در امتداد خیابان خیس
قدم میزدیم…
تو با شال نارنجیات،
من با دلی که
هر قطرهی باران
بیشتر عاشقت میکرد.
برگها
زیر پاهایمان
خشخش میکردند،
انگار پاییز
داشت شعرمان را
با صدای خودش میخواند.
و من
در آن لحظهی بارانی
فهمیدم
عشق...
🍂
درختان لخت شدهاند
مثل دلم
که بیلبخند تو
پاییز را
با تمام برگهایش
گریه میکند.
باد میوزد،
و من
در پیچوتاب شال گردنم
دنبال ردِ آغوشت میگردم…
تو نیستی،
اما پاییز
همهچیز را به یادت میآورد
🍁
پاییز آمد
و برگها،
مثل خاطرات تو
یکییکی از شاخههای دلم افتادند…
بیصدا،
بیادعا،
اما با درد.
🌙
شبهای پاییز
سردند…
اما من
با فکر تو
دستهایم را
در جیب خاطراتت گرم میکنم.
هوای دلم ابری ست
در این باران پاییزی
کوچهها غرق سکوت
اما قلبم
با ضرباهنگ تندش
سینه ام را
از جا میکند
غزل خداحافظی را
بدون مقدمه سروده شد
بغضِ آسمان شکست و
باران گوشزد کرد
که پاییز فصل جدایی هاست و
نام خیابانش
چیزی نیست بجز تنهایی
شادمان از پسِ پاییز دویدم
شاید، که بهار
در پسِ دستان تو پنهان باشد.
باد
بر شانههایم وزید
و هر بار ،
صدای قدمهای تو
در کوچههای خیس تکرار شد.
اما
بهار نیامد،
و تنها باران است
که گامهای تو را
بر سنگفرشِ بیکسی
به یاد میآورد
پاییز آمده، نه از شاخهی زرد
که از صفحهی گوشیها
در پیامهای نخواندهی شبانه،
در سکوتِ طولانی چتهای قدیمی.
هوا طعم داغِ قهوهی بیقرار دارد،
و خیابانها
مثل پلیلیستِ قدیمی
هی تکرار میشوند.
خرمالوها هنوز خجالتیاند،
اما انارها دهان گشودهاند
برای خندیدنهای سرخ،
خندههایی که روی دامنِ پاییز مینشیند.
مادربزرگ...
🍂 پاییز، قرارِ دوباره
و من،
در امتدادِ پاییز
با هر برگِ افتاده
به تو نزدیکتر شدم...
تا آن روز،
که کوچهها
بوی آشنایی گرفتند
و باد،
موهای تو را
دوباره به حافظهام آورد.
تو آمدی...
با لبخندی که
تمامِ غروب را روشن کرد
و چشمانی
که هنوز
پاییز را...
🍁 نامهای از دلِ پاییز
به تو،
که هر برگِ افتاده، نامت را زمزمه میکند...
پاییز آمده،
و من دوباره به یاد تو افتادهام.
نه از روی عادت،
بلکه از روی دلتنگیای که هر سال
با اولین بادِ سرد
در جانم ریشه میدواند.
امشب،
در کوچهای که هنوز ردِ قدمهایت...
🍂 پاییز، آوازِ برگهای بیقرار
پاییز آمد
بیآنکه در بزند،
با چمدانی از خاطراتِ زرد
و لباسی دوخته از سکوتِ باد.
درختان،
دستهایشان را بالا بردهاند
انگار دعا میکنند
برای برگهایی که
یکییکی
به خاک میافتند
مثل واژههایی که شاعر
جرأتِ گفتنشان را ندارد.
ابرها
دلدل میکنند
میان گریه و...
🍁 پاییز، معشوقی که بیصدا میآید
پاییز آمد،
مثل تو…
بیخبر،
با بوی عطرِ خاطرهها
و صدای خشخشِ قدمهایی
که دل را میلرزاند.
برگها،
نامههای عاشقانهای هستند
که باد
از شاخهها جدا میکند
تا شاید به دستِ دلتنگی برسند.
آسمان،
چشمهای خیسِ من است
وقتی نبودنت را
با باران
تفسیر...
🍂 در امتدادِ پاییز
تو آمدی،
در لحظهای که برگها
از شاخه دل میافتادند
و باد
نامِ تو را
در گوشِ درختان زمزمه میکرد.
پاییز،
نه فصل بود
نه زمان،
پاییز
حضورِ تو بود
در رنگِ زردِ نگاهها
در صدای آهستهی قدمها
که روی خاطرهها راه میرفت.
من
در کوچهای...
پاییز
از پنجرهی بسته
به درونِ من خزیده
و من
با برگهایی که از چشمم میافتند
به دنبالِ خاطرهای میگردم
که شاید
در کابینِ قطاری
که هرگز نرسید
جا مانده باشد...
دخترِ باران
با چترِ شکستهاش
در خوابِ من قدم میزند
و مردِ دود
در آینهای که گریه میکند
خودش...
پاییز باشد و باران
تو نباشی
ب چه کار آید
پاییز