متن پروانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پروانه
پیله هایم تمامی ندارد
هر چه در می آورم
یکی دیگر به تن دارم
کاش می توانستم
به خدا بگویم
که پروانه ها
پیش از هر فصلی
در جهنم می سوزند
«آرمان پرناک»
برای پر کشیدن ،
باید تنها بود،
از پروانه بپرس؟
حجت اله حبیبی
پروانه زیباست،
با دگرگونی ،
کرم که دیدن نداشت.
حجت اله حبیبی
دنیا ،
بازیچه نیست،
خیال نیست،
اندیشه است، در ذهن دخترکی
که
پر پروانه را
فوت می کند
حجت اله حبیبی
از پروانه عشق می آموزیم،
از مورچه، تلاش و کاوش و
از طاووس، زیبایی و شکوه را...
از لاک پشت، طول عمر و
از سگ، وفا،
تیزبینی و بلندپروازی را هم از عقاب!
...
انسان!
آی آدمی!
ای اشرف مخلوقات خدا!
پس چه چیزی از تو بیاموزیم؟!
شعر: بندی علی...
شب و بیداری شانه مردانه عشق دیروزی تو هم می خواهی
من و بد مستی تو با دل سنگی شعر از دلتنگی ام را میخوانی
لیلی بیگانه دور از من و خانه بی سر و سامانی تو دیوانه
لیلی میدانی پا به پا باهم هر دو میمیرند شمع و پروانه
شب و بیداری شانه مردانه عشق دیروزی تو هم می خواهی
من و بد مستی سخت و دل سنگی شعری از دلتنگی تو میخوانی
لیلی بیگانه من آن مجنونم تو ای دیوانه چیزی می فهمی
از شب و سیاهی در بیابان ها، شمع و پروانه چیزی می فهمی
شعری ست کوتاه
نشسته بر گل های پیراهن زنی...
پروانه!
شعر: ناصح ادیب
ترجمه : زانا کوردستانی
ای آسمان ،
کم پیله کن
پروانه می سازد
دلم .
حجت اله حبیبی
صدای تند و خشک صدای غصه هاست
دلتنگی و درد، بگو دلتنگی و درد
پروانه ای که در این جهان پرواز می کند
در خود سوز دلی رخ می دهد
تک تک قدم ها در جست و جوی راهی قشنگ
او به یک غنچه خشن به سوز جان می رسد...
چکّه چکّه می چکد آه از لبِ پروانه و
غنچه غنچه باغ را اِنکار باقی مانده است
رضاحدادیان
شَب و بی داری، شانهٔ مردانه
عَشقِ دیروزم، تو نمی خواهی
مَن و جامم، مَستِ دیوانه
و شِعرِم را، تو نمی خوانی
شَدی بیگانه، که نمی فهمی
غَم و اسرار، از دِلِ دیوانه
تو نمی دانی، شِمع چرا می سوزد
و می میرد، پای پروانه
با محبَتِ هستی تو بیگانه...
شاد باش و رقصان زندگی کن
تا گل های پیراهنت خاطره ای باشد برای پروانه ها ، و تعریف کنند برای شکوفه های پژمرده ی دشت ها...
شاد و رقصان باش...
تا حریر نرم و نازک دامنت
با دست های زبرِ روزگار ، نخ کش نشود...
بهزادغدیری
[•دَرحَسرَتِ آزادی•]
محبسِ ساخرِ فاخری که برایش برگزیده بودند او را از خواسته ی قلبی اش مستغنی نمی کرد.
آزادی اش مرهون میله های زندانی بود که پیله شده بود دور کالبد نحیفش؛ حال دیگر موسم پروانه شدنش فرا رسیده بود و از خانه ی زنگار گرفته اش پس از...
ساکت در پیله ی خویش به فکر پروانه شدن !🦋
من آن پروانه ای هستم، که آتش می زنم جان را
به هر گلشن ، به ویرانه ؛ که باشد دلستان من
بادصبا
پروانه!
کمی آرام باش
آتش شمع
خاموش می شود
علیرضانجاری(آرمان)