متن اشعار زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار زهرا حکیمی بافقی
نگاهم کن؛ تو را می خوانم از دور
قطار رفتنت، سنگین گذر کرد
شمردم یک به یک، هر واگنی را
همه، احساس من شد، چون گلی زرد
مسیر رفتنت، بی انتها هست
نگاهم در رهت مانده است؛ برگرد
این زندگی، مِیدانی از بازیست؛ میدانی؟
بازی بکن در صحنهاش، نقشِ اتابک را!
* «اتابک»: وزیر بزرگ. در اینجا مجازا شخص برجسته.
* «میدانی» و «میدانی»: جناس تام مرکب.
در خوابهای بسترِ آشفتهی شبها
از دست و پایت قطع کن، اعضای بختک را
در چارمیخِ خیمهی دنیا اسیری؛ لیک
بر قرمزِ قلبت بزن، گلهای میخک را
غمهای دنیا را نکن یادآوری؛ هر دم
تصویرِ شادی نقش کن، چشمِ فلش بک را
حجّی تأسّی کن، تو رفتنهای لک لک را
چون بَک، نپیچان گردِ جانِ خویش، جلبک را
بیرون کن از دنیای پیدا و، نهانِ جان
احساسِ سرشار از صداهای بمِ شک را
* «بک»: قورباغه
نگاهِ من به تو شد مثبت ای سرایشِ نابم!
سخن، از عشق بگویم؛ همین دمی که خرابم!
.
سرایم از: گُلِ احساس خود؛ ز موج امیدم؛
شوم چو آتش و گویم: ز حسِّ قلبِ مذابم!
شده احساسِ دلت، سرد شود؟
شده هر بندِ دلت، درد شود؟
شده در، اوج نفسهای رها،
گُلِ رویای دلت، زرد شود؟
نفس و، «های» دلت، مثلِ تگرگ؛
شده گرمای دلت، بَرد شود؟
چشمهی عشقِ تو ما را به تماشا ببرد
تا به خورشیدِ تپشهای معلّا ببرد
عاطفه، گر که نباشد به سرای دلِ ما
بارشِ مِهرِ تو را غصّه، به یغما ببرد
غمِ هجرانِ تو آخر، دلِ ما، سوخت؛ بیا!
به جز از عشق تو چیزی، نبُوَد در دل ما!
همه دم، غصّه خورم؛ آه کشم، با دلِ زار؛
شده تقدیر دلِ من، بشوم، از تو جدا!
نفسِ دل، شده بیتاب؛ بگو من چه کنم؟
گُلِ قلبم، شده پُرغم؛ بروم من، به...
خداوندا!
من تو را،
در رویشِ نازِ گلِ سرخ؛
جوششِ سبزِ گیاه؛
نفسِ پاکِ پگاه؛
عطشِ آبیِ سرشار از عشق و نگاه،
میشنوم؛ میبینم...
بعد از آن ویرانیِ ارگِ وفای سینهات
پایههای مسکن مهرت فنا شد در دلم
رسمِ آشوبی برایم یادگاری شد ز تو
یادمانی، از بلاها، پرجلا شد در دلم
جهان از ازدحامِ موجِ ماتم، درد دارد
زمان از التهابِ بسترِ غم، درد دارد
از احساسِ نمِ پیوستهی بغضی تبآلود
نهانِ قلبِ ایرانم دمادم درد دارد
🌷🌷
تقدیم به روان پاک شهیدان:
🌷🌷
روح تو، ناظر؛
روح تو، پویا؛
روح تو، بینا...
روح تو، زنده است؛
تا تمامیِ دنیا؛
تا پایانِ انسانها...
تا پیوستهی تاریخ؛
تا همیشهی بودن...
🌷🌷
پیشکش به پیشگاه پرشکوه شهیدان:
🌷🌷
تو، زنده ی؛
بر قلب تباهی و ستم،
تازندهای...
تو، زندهای؛
پایندهای؛
خورشیدی تابندهای؛
و پردیسِ برین،
زیبندهی توست...
شمیم شکوفههای شادی
شکفته، درونِ دشتِ جانم
فقط با تو میشود پُر از شور
گُلِ حسّ باورِ نهانم
گاهی، تپش عشق، کمی میخواهم
از بارشِ «احساس»، نمی میخواهم
وقتی که دلم، خسته از این دنیا هست
چشمان و لبِ یار، دمی میخواهم
سرتاسرم چون شعلهزاری هست؛ باور کن
آتشفشان بیقراری هست؛ باور کن
شهید!
تو در گویاترین دبستانِ دل،
به دستوریِ آن دلبرِ دلسِتان،
داستانِ دلدادگی گفتی.
تو در دریاییترین شهرآشوبِ دل،
دُرّ دلآشوبی سُفتی!
تو در دریاییترین شهرآشوبِ دل،
دُرّ دلآشوبی سُفتی!
به نام یگانهیزدانِ همواره جاودان
بخش نخستِ غزلِ امواجِ درد، پیشکش به:
روان پاک شهیدان انفجار تروریستی،
در گلزار شهدای کرمان.
(تاریخ سرایش: سیزدهم دیماه ۱۴۰۲.)
🌷🌷🌷
بهترین گلبوتههای باغ جان پرپر شدند
میهمانِ آسمانو، صد هزار اختر شدند
بس پدر بودهست، در خطّ شهادت، جان به کف
همچنانکه: مادران...
به نام یگانهی هماره جاوید
بخش پایانی غزلِ امواجِ درد، پیشکش به:
روان پاک شهیدان انفجار تروریستی،
در گلزار شهدای کرمان.
(تاریخ سرایش: سیزدهم دیماه ۱۴۰۲.)
🌷🌷🌷
در کفِ سردِ خیابان، داغ بود امواجِ درد
بس جوان، پرپر؛ بهسانِ قاسمو، اکبر شدند
گوشه گوشه، در خیابان، موج میزد خونشان
غمنشان...
✍ برشی از یک غزل، ۱۳۳ کتاب آوای احساس، پیشکش به پیشگاه پرشکوه حضرت علی اصغر (ع):
دنیای غم بود و، تمامِ لحظهها، دلگیر
گویا برای ماندنِ کودک، زمان شد دیر
در دستِ «تو»، آن کودکِ ششماهه عطشان بود
نامردمان آبش ندادند و، زدندنش تیر
آیا چه بود آخر، گناهِ...