متن خسته
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات خسته
دیگر آن دیوانهٔ بی تاب سابق نیستم
توبه کردم از گناهِ عشق! عاشق نیستم
شیشه بودم، سنگ ها اما نفهمیدند من
فرق دارم با همه، آیینهٔ دق نیستم
صاف و ساده بودنم را هیچ کس باور نکرد
خالیم از هر سیاست، من مصدق نیستم!
دور باید شد از این خاکِ...
مثل سربازی که حینِ خدمتش
گریه کرده گوشه ای در پادگان
خسته ام از هرکسی حتی شما!
خسته ام از هرچه دارد این جهان
□ شاعر: سیامک عشقعلی
آرزوبیرانوند
...
چقدر خسته ام
از نقش های زندگی
سیاه
سفید
گاه خاکستری
از نگاهای سرد
از دست هایی که دور می شوند از مهر
حرف زدن با واژه های
اواره ..که می شکنند
خسته ام
از نالیدن در مرداب
از بالیدن در طلوع
خسته ام
از داشتن های زیاد...
خسته ام با دل زارم چه کنم
شب مهتاب که شد
با تو،نگارم،چه کنم...
وقت صبح وقت اذان
وعده یاران که رسید
با در میکده و بوسه یارم چه کنم
بوسه یار کجا عاشق دلدار کجا
من دیوانه بدنبال نگارم
چه کنم
خسته ام با دل زارم چه کنم...
خسته...
خسته ام خسته تر از هر چیزی
خسته از خستگیِ خستگی ام
ارس آرامی
خسته ام از گریه ها ی بی صدا
از این همه حسرت بی انتها
خسته از دلخوش به فردا بودنم...
خسته ام از ضربه های بی هوا
داغ دارم... درد دارم... مرده ام...
سفت خوردم من از شل گرفتن ها، خدا...
حوصلع! سر! 😶
عشق! پر! 💔
چشم! تر! 😢
مخ! رد! 🤯
سر! درد! 🤕
مغز! هنگ 🥴
دل! تنگ! 🥺
خستع نباشی سر نوشت... 😊
تو تاکسی بچه هه به مامانش میگفت حس میکنم دارم خفه میشم. مامانش گفت چرا؟ گفت اخه حوصله ندارم نفس بکشم :)
بخدا منم همینطور :)
صحرای وجودم شده مملو از باران
پر شده از برف
صحرای همیشه داغ و سوزانم
سرد شده
یخبندان است
حس مردن دارد
بی روح شده
خسته تر از همیشه
در یخبندان خودش
آرام میمیرد...
بچه که بودم هروقت با خدا حرف میزدم
میگفتم خدایا توروخدا نزار بزرگ بشم ،
بزار همینجوری بچه بمونم
انگار تلخی داروهامو زیر زبونم حس میکردم
انگار میدونستم قراره تمام سهمم از دنیا یه تخت گوشه ی بیمارستان باشه
و یه مشت قرصای لعنتی
ولی خدا حرفامو نشنید
یا شایدم...
و من
بسیار به رنج چشم ها می اندیشم
خسته از نبردی تن به تن
آلوده به فراق
در انتظار
در انتظار
در انتظار ...
اگر با سوزش من می شوی جانانه خوشحال
بکش کبریت خود را روی این انبار پوشال
تو حق داری نچینی بنده را از روی شاخه
کسی هرگز نباشد طالب یک میوه ی کال
من و این کوچه های ممتد و دیوار سنگی
مرا یک سایه دائم می کند در کوچه...
در مسیری بی توقّف سالها هستم اسیر
خسته ام از زندگی دستان سردم را بگیر
زخمه ی ساز صدایت عقل را از من رُبود
نقش در اندیشه ام بستی و در لوح ضمیر
چشمهایت ساحل شعر و خیال و خاطره
من جناس ساده امّا، تو مراعات النظیر
من حسادت میکنم...