متن امید
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات امید
آغوشها، سنگرهایِ موقتِ ترساند
خاطرهها، گورستانهایِ خاموشی فردای تنهاییاند
لبخندها، ماسکهایِ تزویرگرمان اند
آرزوها، دروغهایِ دلخوشی
امید، جنازهیِ آرزوهای دست نیافتنی اند
اشکها، اعترافاتِ درماندگی اند
بخشیدن، تمرینِ تدریجیِ فراموشی ست
سکوت، فریادِ خستهایست که به مقصد نرسیده.
فردای ناکامی، قربانیِ امروزِ دلسوزِی ماست.
میدانم که در گمانت بیش از...
برگ ها را بنگر
چقدر خونسرد
دست از دامن شاخه رها می کنند،
امید تغییر
آرامش زاست در قلب برگ
بیا تغییر کنیم.
در آخر
دو خط
در ایستگاه به هم می رسند
امیدوار باش !
خواب
مرداب را
به هم ریخت «نیلوفر »
وقتی
قد کشید
از تباهی.
- امید، آخرین چیزیست ڪہ مےمیرد!🌱'
گنجشک ها
برایِ آمدنِ خورشید
پای کوبی نمیکنند
میانِ این همه سیاهی،
امید
نورِ آزادیست.
به شمعدانیهای مچاله بسپار
این درد ناگهان را
به گلدانهای دیگر مخابره نکنند.
گرچه در محاصرهی پاییزیم
لیک،
به بهار،
به زایش خورشید،
به شفای صبحهای نارس امید دارم.
در دل تاریکی
چراغی کوچک میدرخشد،
نه از جنس آتش،
که از جنس رؤیا...
هر گام،
صدای نرم فردا را میسازد،
و هر نفس،
پنجرهای تازه به روشنایی باز میکند.
امید،
همان پرندهایست
که حتی در قفس،
آواز رهایی میخواند...
و من،
با دستان خالی،
اما با قلبی سرشار،
به...
پنجرهٔ خانهشان رو به دیوار بود. مادر میگفت: "حداقل نور هست." پسرک اما هر روز صبح، پیش از مدرسه، یک وجب از دیوار را با صابون میشست. میگفت: «دارم راهش را باز میکنم." سالها گذشت. پسرک بزرگ شد. دیوار هنوز آنجاست، اما تکهٔ شستهشده، از بقیهٔ دیوار روشنتر است. انگار...
دل من خانهی متروکهایست
که چراغ یکی از اتاقهایش
به امید آمدن تو روشن است
فردا را دیروز ذبح کردم
به قربانی نامیمون امید
باشد که از فردا زندگی کنم
اگر فردا را قبل تر به مسلخ نبرده باشم
آه ای زمین خسته از آتش و خون
تنها آغوش یک باران ساده
زخمهای کهنهی تو را
مرهم است...
رادیو را روشن میکنم. گوینده خبری میگوید از جایی دور, جنگی، معاملهای، دروغی...
گوش نمیدهم. من فقط به صدای پسزمینهاش گوش میدهم، انگار که تو پشت این فرکانسها قایم شده باشی.
شاید یک روز صبح، گوینده مکث کند، کاغذهایش را کنار بگذارد، و بگوید: "و اما خبری فوری برای تو:...
شبهای دلتنگی!
میدونم شاید اولش خندهدار به نظر بیاد، ولی اونایی که «دلتنگی» رو چشیدن، میدونن چیه! یعنی اونقدر دلت گرفته که دلت میخواد اصلاً نباشی. ولی هر کدوم از اون شبهای سخت، یه جورایی تو رو قویتر میکنه، چون تونستی از پسش بربیای و بجنگی.
بعد از اون شبها،...
بزرگترین خیانتی که میتوانی در حق کسی کنی این است که اورا در یک امیدِ نشدنی و محال حبساش کنی و بگذاری انتظار بکشد...
دلتنگی مثل باد گذشت
و امید دوباره جوانه زد،
هیچ غمی ماندگار نیست،
اگر دل به فردا بسپاری.
امید چیزی نیست که منتظرش بمانی،
بلکه چیزی ست که باید بسازی،
با هر تصمیم کوچک و هر قدم تازه
خورشید خودنمایی میکند
من هنوز رویایِ با تو بودن را
زیرِ نورِ ماه در آغوش گرفته ام.
سوار مترو شدم. پیرمرد کنارم خندید و گفت: یه گل بگیر واسه خانمت.
گفتم: ندارم.
گفت: دوس دختر؟
گفتم: هم پول هم دوست دختر.
خندید
یک شاخه یاس سفید داد دستم.
گفت: نگران نباش. بیست سال پیش تو همینه مترو تنها بودم.
یک روز دختری پرسید گلها برای کیه؟ گفتم...
« زایش»
خلئی ناگزیر
و زیست واری نا به هنگام
پرسشی پیوسته
از این تناسخ تنگاتنگ در من
و رعشه ی دردی
از جراحت نابسوده ی خنجری چرکین
این گونه است
که من فریاد می کشم
زخم در من نطفه می بندد
و امیدی زاده می شود.
خود را رها کن از قفس پرواز کن پرواز
خورشید هم در قلب یک عاشق پدیدار است
گر لحظه ای امید را در دل کنی مهمان
امید دارم غصه پای چوبه ی دار است