متن ایران
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ایران
[آخرین لحظه]
به آرامی دستش را جلو برد.
گنجشکی لای اجزای لانچر گرفتار شده بود.
به نرمی آنرا گرفت و به آسمان پرواز داد. پرنده با بالهایی لرزان، آزادانه به اوج پر کشید.
"احمد" لبخندی زد و برای لحظهای، به لانچر و گنجشک و آسمان نگاه کرد.
ناگهان صدای مهیبی،...
کاش خورشید سرزمین ما بتابد
ابر رحمت بی امان بر ما ببارد
اهل حق بر دیو و اهریمن بتازد
آنکه ویران کرده ایران را ببازد
این وطن را مرد و زن با هم بسازد
باز ایرانی به ایرانش بنازد
اهل دل با عشق سازش را نوازد
بهر لقمه کس غرورش...
ز نابینا چراغ راه خود جستن، بدان ماند...
که بسپاری به گرگ بی صفت، چشمان آهو را
این مهدِ کُهن که نامِ آن ایران است
آیینهیِ یک تمدّنِ دوران است
از کینهیِ روزگار، لرزان نشود
پُرشوکت و ماندگار و جاویدان است
آغوشها، سنگرهایِ موقتِ ترساند
خاطرهها، گورستانهایِ خاموشی فردای تنهاییاند
لبخندها، ماسکهایِ تزویرگرمان اند
آرزوها، دروغهایِ دلخوشی
امید، جنازهیِ آرزوهای دست نیافتنی اند
اشکها، اعترافاتِ درماندگی اند
بخشیدن، تمرینِ تدریجیِ فراموشی ست
سکوت، فریادِ خستهایست که به مقصد نرسیده.
فردای ناکامی، قربانیِ امروزِ دلسوزِی ماست.
میدانم که در گمانت بیش از...
با پای دل قدم زدنم در کنار تو
یعنی عبور خستگی از روزگار تو
در سردی همیشه این بیکسی هنوز
روشن شدهست جان من از افتخار تو
هر شب دلم به پنجرهها خیره مانده است
شاید گذر کند نفسی از دیار تو
طوفان رسید و سهم من از باغ عاشقی...
می خواهمت مثل مریضی که طبیبش را
مثل غمی که اشکهای بی شکیبش را
می خواهمت مثل بهار زندگی ای گل
مانند یک عاشق که معشوق نجیبش را
میخواهمت تا خاطرت در سینه بیدار است
مانند آن چشمی که میجوید نصیبش را
می خواهمت اندازه ی یک عمر تنهایی
مثل...
می خواهمت مثل مریضی که طبیبش را
مثل غمی که اشکهای بی شکیبش را
می خواهمت مثل بهار زندگی ای گل
مانند یک عاشق که معشوق نجیبش را
میخواهمت تا خاطرت در سینه بیدار است
مانند آن چشمی که میجوید نصیبش را
می خواهمت اندازه ی یک عمر تنهایی
مثل...
قل به ایرانی و ایران هر چه کردی گو لله
گفت نباشد بعد از این مثل تو الا بالله
آخر از آتش این عشق خودش سوخت گفت
حول شیران تو لا قوۀ الا بالله
عشق آمد و زبان دلم ، آه و ناله شد
با چشمهای مِی زده ات هم پیاله شد
پایان قصه را نرسیدن خراب کرد
وقتی کتاب عاشقی ام هفت ساله شد
گاهی هنوز یاد تو را شعر می کنم
با رفتنت، جوانی من استحاله شد
مهمان لحظه های من و...
ای که در آئینهی دل، نقش یاران دیدهای
در شب تنهائیام، پایان هجران دیدهای؟
نسترن های خیالم در بهاران دلت
در خزان مانده ،تو دل را در بیابان دیده ای؟
عشقمان زیبا چو دریا آبی و بی انتها
ای دریغا تو به دریا غیر طوفان دیده ای؟
خاطرات عشقمان چون...
.
فصل بهار میرسد ، رقص بنفشه دیده شد
گل چه به ناز آمده، برگ گلش خمیده شد
بوسه زدی که بر لبش، شمع سحرگهت شود
شعله ی شمع را ببین طبع سخن چکیده شد
از رخ یار ماهرو ، ناز غزل خریده دل
نغمه ی عود خوش نوا، ساز...
-رقص پریان
داستان چیز دیگریست
ما به مصیبت عادت کردهایم
صدای ما را از تالاب پریان میشنوید
از زایندهرود، هورالعظیم
از دریاچه ارومیه
از میانکاله
صدای ما را از ایران میشنوید
بهزیستی کجایی؟
این دختر بدسرپرست
سالها است خودفروشی میکند.
نمانیم کین بوم ویران کنند
هَمی غارت از شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کَسی آفرین
چو ویران بُوَد بومِ ایران زمین...
اگر روزے جـבا شـב בستم از בامان این בنیا
بگوییـב عاشق ایران بوב و عاشق בنیا.
تنگه_هرمز_بسته_شد
اهل_جنوبم
وفا را از هرمز آموختهام:
اینکه در سینه فقط #یک کشتی باشد
و به اسم هر بادی لنگرش را نکند.
دلتنگی را نیز از همان جا دارم:
وقتی همان یک کشتی هم عبور میکند
و حتی یک نگاه غریبانه پشت سرش نمیگذارد.
هرمز شاید عاشقیست
که دیگر کشتی...
مادری دارم به زیباییِ بہشت
نامش ایران ، روسریِ او آبی خزریست
و دامنِ پاکش ، خلیج تا همیشه فارس
ایران تو شدی، اخر هر بیت من
جان بخش ترین زمزمه، در سینه ی من
شعرم همه اغشته به بوی وطن است
این مهرِ، قدیمی روح و جان این تن است
افتاده شده مهر وجود این وطن
هر لحظه مرا میکشد، این عشق به تن
پرورده ی این خاکم و...
بیا ای دوست این جا در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان این جا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در این جا باش و زن باش
✍🏼ایــران مـن
مادرم ایران، سرایت جاودان
ای مرا باشی همه نام و نشان
چشمه ی امید تو پاینده باد
نام تو کوبنده باد در هر مکان
خاک پاکت شد مُهر سجاده ام
همچو رستم من یَلِ آماده ام
پا رکابت میشوم ای میهنم
بهر آزادی تو جان می دهم
جان...
درس ما این روزها ای بچهها درس وطن است
حفظ این خاکِ گران واجب شده تا جان به تن است
گرچه زخمی گشتهایم اما برای حفظ این خاک
لازم ار باشد همیشه میکنیمش سینه را چاک
کم ندیدیم این چنین جور و ستمها، کم ندیدیم
همچو ققنوسی ز این خاکستر...
میان این همه شتاب...
گاهی باید در روشنای درون ایستاد🌷
همان جایی که سکوت، بلندتر از هر صدایی سخن میگوید و آدمی درمییابد که رشد، پنهانترین و شریفترین اتفاق زندگیست.
امید ، از دل همین لحظههای آرام قد میکشد🕊️
جایی که میفهمی جهان ، به اندازهی وسعت نگاهت گسترده میشود...
#ایران_وطنم
ای که نامت نفسِ من، جانِ من و جانانِ مَـن
سِـرِ مِهرِ توست در این سینه، نهان و عیانِ مَن
هوایِ پاکِ تو، در کوچهسارِ زندگیام
همان بویِ گُلست و بویِ بارانِ بوستان مَن
عطرِ بارانِ تو، بر رُخسارِ زمستانِ می چِکد
نَویدِ شکوفه میدهَد، ای سبزِ بهارانِ مَن...