متن شب
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شب
شب که می شود؛
[هر چقدر بخواهی]
گل های پنج پَر
در دامن آسمان سوسو می زنند!.
رها فلاحی https://t.me/rahafallahi
شب
علت بیداری ست...
اقبال اگر به ستاره است
شب با این همه ستاره
چه بداقبال است
و تمام شب . . .
مویرگ هایش در حسرتِ آغوشِ وی
میل به پارگی داشتند . . . !
مهدیه جاویدی:)
کپی با ذکر نام💌
چنل ادبی من در روبیکا: @faryad ghalb
به گمانم گیر کرده،ست؛
--شب،
به موهای سیاهت!
بی تو،
شب هایم همه یلداست...
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
مثلا وسط این شبگردی ها...
یهو اتفاقی تو خیابون ببینیش\
اتفاقی بخوری تو بغلش\
اتفاقی بگی:
دوستت دارم:\)
اتفاقه دیگه..!
مهدیه جاویدی^^🌱
•♡• نصفه شبا هوس چایی
میکرد با کلی شیکر! با ساعتِ
هوس کردنش کنار اومده بودم
ولی میگفتم حالا با خرما بخور...
اگه قندت بره بالا چی؟!
خونسرد نگاهم کرد و چایی
شیرین شو سر کشید: شیکر تو
کابینته! میون یه عالمه قوطی!
فقط خودت میتونی پیداش کنی!
ولی خرما...
تا شب نروی روز به جایی نرسی
این جاده به رفت به دیار بی کسی
ساعت دوازده نیمه شب بود.
ظرف های باقی مانده ی شام را شستم.
اتاق را جارو زدم و تمام خرده ریزهایش را شمردم تا همه چیز سرجایش باشد.
کتابهایم را گردگیری کردم. روزی دوبار اینکار را میکنم. غبار اگر نوشته ها را بپوشاند کسی قدرت دیدن اسم من روی تک...
شب...
رنگ شاعرانه و عطر غزل های عاشقانه دارد
شب...
مثل لبخند زیبایِ یک بانوی شاعر است
شب...
را باید با شمع چراغانی کرد
و با رایحه دل انگیز عود به سر کرد.
شب را فقط باید شعر شد...
...
بهزاد غدیری (شاعر کاشانی)
شب...
رنگ شاعرانه دارد
عطر غزل های عاشقانه دارد
شب...
مثل لبخند زیبایِ
یک بانوی شاعر است
شب...
را باید با شمع چراغانی کرد
و با رایحه دل انگیز عود به سر کرد.
شب را فقط باید شعر شد...
...
بهزاد غدیری (شاعر کاشانی)
شب را تا صبح به امید تو ستاره می چینم
شاید رسیده باشی...
واللهِ که چون گوهر نابید همه
من شب شده ام بلکه بتابید همه
گفتم که سلامی بدهم برگردم
من آمده ام اگر چه خوابید همه
بهزاد غدیری (شاعر کاشانی)
گفتمش: روز و شبم در پی آزردگی اند
دیوانه شدند ، مست شدند درپی بالندگی اند
تو بگو با شب و روز ام چه کنم ؟!
گفت: دیرگاهی ست که شب پر زهیاهوست دلش
گر نیست رنگی که بگوید با تو
تو بمان ،اندکی صبر پذیرنده تر است
گفتمش: گر...
خدایا ؛
به ﺭﺳﻢ ﺁﻥ ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎﯼ خیس زیر باران
برای آخرین کوچ زمستان
به فانوسِ میان ظلمت شب
در مسیر خواب...
مرا هم مثل باران ، با طراوت کن...
ﻣﺮﺍ هم مثل فانوس ، روشنایی بخش...
خدایا ؛
چون اقاقی های سرگردانِ پائیزان ،
مرا بی تاب خود گردان...
خدایا...
این شب عجب طولانی است!
ساعت ها تا صبح مانده است!
و شاید سالها...!
استخوان هایم از سرمای یخ آلود این هوای آلوده بی حس شده اند.
و دنیا شبیه هیولای قصه ی مادربزگ شده است...
دیگر وقت آن شده که بیایی!
می خواهم برای همیشه و شاید تا ابد...